ترجمه: پونه پناهی

چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶

بخش:
جهان - سیاسی - یادداشت‌ها






لطفا شلیک نکن!

مرگ بنو اونه‌زورگ (‌Benno Ohnesorg)

جرقه‌های شورش دانشجویی ماه مه ۱۹۶۸، دوم ژوئن ۱۹۶۷ زده شد، روزی که بنو اوهنه زورگ با شلیک مرگ‌آور یک پلیس، جان سپرد و آلمان را متلاطم کرد.
بازسازی یک صحنه از آنچه در محوطۀ یک پارکینگ روی داد:

بنو اونه‌زورگ و گوتز فریدنبرگ Götz Friedenberg هر دو تقریبا موفق شده بودند تا از مهلکه جان سالم به در برند. تنها چندمتر دیگر باقی بود تا آنها همراه دیگران از آن خیابان بیرون بروند. فقط اگر بخت یارشان می‌بود؛ ولی نتوانستند.
کسی فریاد زد: «بگیریدشون، هردو را!» مثل یک بازی گرگم به هوا که باید همه را گرفت تا بازی تمام شود. ولی شانس زیادی برای فرار نبود، آن هم در برابر پلیس برلین با اونیفرم آبی-خاکستری،  بعضی از آنها هم درلباس شخصی، کت و شلوار قهوه‌ای.
اما بنو و گوتز چطور به تله افتادند؟ دوم ژوئن ۱۹۶۷، تظاهرات بر علیه دیدار شاه ایران: وقتی که پلیس جلوی سالن اپرا که شاه به آن دعوت شده بود، ناگهان مثل دیوانه‌ها به جمعیت یورش برد، بیشتر تظاهرکنندگان به خیابان‌ها و کوچه‌های مجاور پناه بردند و عده‌ای هم به حیاط مشرف به پارکینگ فرار کردند. بنو و گوتز هم با آنها به طرف حیاط دویدند. در پارکینگ، یک موتور پارک بود، چند فولکس، یک اپل کادت، پژو، فیات- مظاهر مدرنیزه یک اقتصاد درحال رشد.

دانشجوی پزشکی، گوتز، ۲۱ ساله، دوست دخترش راجلوی ساختمان اپرا گم کرده بود. با این گمان که همراه خیل جمعیت به داخل حیاط آمده، وارد آن محل ‌شد، ولی اورا نیافت. 
بنو، ۲۶ ساله، دانشجوی زبان، همان روز صبح پیراهن نوی قرمز براقش را پوشیده بود. دمپایی به پا، کنار خیابان ایستاده بود و به آشوب نگاه می‌کرد، فریاد جمعیت و جیغ‌های داخل حیاط را می‌شنید. به نوعروس باردارش کریستا ‌گفت که می‌رود ببیند آنجا چه خبر است. شاید بتواند کاری بکند تا اوضاع را کمی آرام کند. دوستانش می‌گویند بنو کسی بود که اگر هر جا نیاز به کمک بود، وی در آنجا حاضر می‌شد. اگربنو  به آن خیابان نمی‌رفت، شاید شاهد تولد فرزندش می‌بود و فرزند نصیبی از محبت پدر می‌برد. ولی این، نه برای او میسر شد و نه برای پسرش. دست تصادف، به نحوی، شهرتی بی‌معنا از او ساخت و از پسرش یک یتیم.

صدای شلیک آمد: فقط یک شلیک که همه چیز را عوض کرد، که در سراسرکشور خشم و اعتراض برانگیخت، که مسیر جنبش چپ دانشجویی را به جریان انداخت، که به شورش آنان ابعاد تازه‌ای بخشید. یک رسوایی، یک علامت، یک خطا برای تاریخ جمهوری فدرال.

در آن حیاط کذایی، ناغافل ضربه‌ای به سر گوتز می‌خورد. چشمانش سیاهی می‌رود. خون از سرش جاری است. به زمین می‌افتد یا شاید هم خود را به زمین می‌اندازد تا پناه بگیرد؟ «هردو»، جوابی است که یکسال بعد به قاضی دادگاه می‌دهد.
شاید زندگی‌اش را مرهون همین عکس العملِ خود-ناخود آگاه بود. درثانیه‌های بعدی پلیس ضربه پشت ضربه و لگد پشت لگد بر او فرود می‌آورد. ماموران پلیس بعدها ادعا می‌کنند که علت خشونتشان نسبت به جمعیت، دفاع ازخود بود. گوتز بر اثر ضربات در بیمارستان بستری شد، ولی زنده ماند.

چه شد که سرنوشت فرد دیگری که تنها نظاره‌گر بود، چنین رقم خورد؟ بنو تلاش کرد در لحظۀ شورش از حیاط فرارکند. آخرین عکس زنده از او، نشان می‌دهد که وی بدون شرکت در تظاهرات، تنها نظاره‌گر اتفاقات است. 
پلیس بنو را محاصره می‌کند، قبل از اینکه از خیابان فرار کند، به جان او می‌افتند. او خم شد، دستهایش را روی سر گذاشت که از ضربات در امان بماند، فریاد می‌زد «بس کنید». بنو از سمت راست خود اسلحه را می‌دید. بلند فریاد می‌زد: «لطفا شلیک نکن». بعد آن اتفاق می‌افتد. کارل هینز کوراس، یک پلیس سیاسی، تفنگ در دست، بازویش را دراز می‌کند و از بین جمعیت سر او را نشانه می‌گیرد و شلیک می‌کند. 
پلیس دیگری، شب وقتی به خانه می‌رود، به همسرش می‌گوید:«دانشجویی که جان سپرد، زندگی مرا نجات داد. اگر گلوله به او اصابت نمیکرد، حتما به من می‌خورد».

ضربات به گوتز پایان می‌گیرد. پلیس به او نعره می‌زند: «برو از اینجا». دو عکس از کتک خوردن وی موجود است که جزئیات بیشتری از خشونت و اوضاع حیاط را نشان می‌دهد، جزئیاتی که ۴۰ سال تمام کسی به آن توجه نداشت. درعکس‌ها می‌توان دید که پلیس به شکل گروهی بنو را نگه داشتند وکتک می‌زنند. عکس دیگری در حالی که گوتز سرخود را در میان دستها گرفته، برداشته شده، که در پیش زمینۀ آن کوراس دیده می‌شود، خیره به زمین، احتمالا خیره به قربانی خود که روی زمین از پا افتاده است.
پلیس دیگری به کوراس فریاد می‌زد: «دیوانه شدی، اینجا داری شلیک می‌کنی؟» دو پلیس لباس شخصی به روی قربانی خم می‌شوند. یکی از آنها قیافه درهمی دارد. زنی فریاد می‌زند آمبولانس خبرکنید. پلیسی فریاد می‌زند «چی؟ تازه بهش کمک هم می‌خواهی بکنی؟».
مدت زیادی طول کشید که کمک پزشکی سر برسد. در این مدت خون زیادی زیر سر قربانی جمع شده بود. علیرغم آماده‌باش بیمارستان‌ها، باز هم زمانی سپری شد که وی به بیمارستانی که تخت خالی داشته باشد، انتقال پیدا کند. تا قبل از ساعت هشت شب، صد آمبولانس در ضلع شمالی ساختمان اپرا مشغول حمل مصدومین بودند.
رییس پلیس برلین قبل از جلسه بازپرسی اظهار کرد: «من نمی‌دانم اینهمه آمبولانس را چه کسی خبرکرده بود. مثل یک تاکسی که مسافران را سوار می‌کند، این‌ها عصر راه افتاده بودند و مجروحان رو سوار می‌کردند».
دختر مصدومی که اتفاقا سوار آمبولانس قربانی شده بود، بعدها می‌گوید شغل من پرستاری است و در راه نبض بنو را با دست گرفتم، نبض نداشت. وی فردای آن شب به منزل همسر قربانی رفت که با او همدردی کند. 
پزشک اورژانس بیمارستان، بعد از دیدن قربانی فریاد می‌زند چرا یک مرده رو پیش من آوردید؟ در جواب می‌گویند که تشخیص مرگ مصدوم با آنها نیست. پزشک از سرقربانی عکس می‌گیرد. ازساعت ۹ شب همه مسئولان می‌دانند که به سر وی گلوله شلیک شده است. حتی به پلیس مسئول تجسس، جای گلوله را بعد از تراشیدن قسمتی از موی سر نشان می‌دهند. و نظر پزشکی، گلوله را عامل مرگ وی تشخیص می‌دهد. 
پلیس، برای از بین بردن مدارک، تمام آثار ناشی از مرگ قربانی را براثر گلوله، با خود برد و سربه نیست کرد. 
بطور رسمی گواهی فوت صادر می‌شود و در آن، زمان مرگ ۱۰:۵۵، علت مرگ، ضربه به سر قید می‌شود. پزشک ایرانی دستیار به نام همایون تجدد، پسر وزیر اقتصاد و دارایی سابق، گواهی فوت را به دستور رییس خود امضا می‌کند. او بعدها می‌گوید برایش غیرممکن بود که راجع به گواهی از کسی سوال کند.
کوراس هیچوقت در دادگاه به علت قتل محاکمه نشد. بلکه طی دو مرحله به علت قتل غیرعمد محاکمه و به علت فقدان مستندات کافی از زندان آزاد شد و تا سال ۱۹۸۷ که بازنشسته شد، در پست خود در قسمت درونی پلیس جنایی ابقا گردید.

سال ۲۰۰۹ کاشف به عمل می‌آید که کوراس از سال ۱۹۵۵ جاسوس سازمان امنیت آلمان شرقی بوده است. اسناد مربوط به او به‌طور تصادفی از میان پرونده‌های مربوط به سازمان امنیت آلمان شرقی (اشتازی) یافت شده است. پس از قتل بنو پلیس مخفی آلمان شرقی از طریق رادیو به کوراس پیام می‌دهد: «فورا همۀ‌ مدارک را نابود کنید. کار را تا اطلاع ثانوی متوقف کنید. حادثه را یک تصادف خیلی تاسف‌بار تلقی کنید». در پرونده‌ اشتازی هیچ مدرکی وجود ندارد که ثابت کند کوراس برای کشتن بنو ماموریت داشته است. انگیزۀ کوراس در قتل این دانشجو همچنان ناروشن مانده است.

قتل بنو موجب گسترش و رادیکالیزه شدن جنبش دانشجویی در آلمان غربی شد. اگر درهمان موقع مشخص می‌شد که کوراس جاسوس آلمان شرقی بود، حوادث می‌توانست روند دیگری پیدا کند. چون جنبه چپ و سوسیالیستی این جریان بسیار قوی بود. 
پیرو اعلام خبر مرگ بنو، دانشگاه‌های برلین غربی یک هفته اعتصاب کردند و شهردار برلین از مقام خود استعفا داد. ویلی برانت، وزیر خارجه آلمان اعلام کرد که در برنامه دعوت‌های آتی از رؤسای دول تجدیدنظر خواهیم کرد.

سفر شاه به آلمان و حادثه دوم ژوئن، جرقه‌ای بود که به آتش مبارزۀ دانشجویان در سراسر اروپا دامن زد و اوج خود را در جنبش اعتراضی دانشجویان و کارگران فرانسه در ماه مه ۱۹۶۸ بازیافت. جنبشی که مجموعه روابط اجتماعی، سنت‌های محافظه‌کارانه و زمینه‌های کهنه‌ حاکم بر روابط خانواده و هر آنچه که از اقتدارگرایی در سطح دانشگاه تا رابطه‌ استاد و شاگرد، خانواده، زن و مرد و روابط جنسی را در بر می‌گرفت، مورد پرسش قرار داد. این جنبش اگرچه به شمار زیادی از خواست‌های خود دست نیافت، اما تحولی مهم ایجاد کرد، تا آنجا که با سست کردن روابط کهنه و قدیمی بازمانده از روحیه و منش روزگار فاشیسم، چهرۀ اروپا را تغییر داد. اروپای پس از جنبش ۶۸، به معنایی در همه‌ زمینه‌ها اروپایی دیگر بود. آنچه امروز در اروپا در ارتباط با مسئله محیط زیست، پناه دادن به مهاجران، احترام به حقوق اقلیت‌های قومی و دینی و نیز برابری حقوق زن و مرد در عرصه‌های اجتماعی و دستاورد‌های دیگر با آن روبرو هستیم، همه از پیامدهای این جنبش است. جنبشی که در زمینه‌هایی نیز چون اعمال تروریسم چپ، میراثی شوم، از خود بر جای نهاد.

درمقابل، جنبش دانشجویی ایران که تحت تاثیر کنفدراسیون قرار داشت از اهمیت واقعی این جنبش غافل ماندند و همه چیز آن را در ستیز با سیاست‌های استعمارگرانه و امپریالیستی خلاصه کرد، بی آنکه به نیرو و توانی که وجه مهمی از آن در دمکراتیک کردن جامعه در تمام سطوح خود بود، پی ببرد. ذهنیت کنفدراسیون به ویژه در اوج جنبش ۶۸ و سال‌های پس از آن، بنا بر نگاه یک‌ سویه‌ای که در مبارزه با استعمار و امپریالیسم در پیش گرفته بود، ذهنیتی ایدئولوژیک بود. ذهنیتی که باعث می‌شد تنها نکات منفی را بر شمرده و توان و قابلیت جوامع غربی را برای اصلاح و تغییر که ریشه در تمدن، لیبرالیسم و دینامیسم دمکراتیک آن داشت، نادیده انگارد. آنچه کنفدراسیون را بیش از هر چیز تحت تأثیر قرار داد، جنبه شورشی این جنبش در برابر رژیم‌های سرمایه‌داری بود که در پشتیبانی آن از مبارزه خلق‌های آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین به چشم می‌خورد. کنفدراسیون مفتون جنبه انقلابی و انترناسیونالیستی حرکتی بود که در اروپا در پشتیبانی آن از انقلاب ویتنام رخ داد. حال آنکه مبارزه با امپریالیسم و استعمار تنها ویژگی این جنبش نبود. آنچه به این جنبش اصالت می‌بخشید و تأثیر ماندگار آن را به واقعیتی مسلم بدل می‌ساخت، اعتراض به مناسبات و قراردادهای کهنه در همه زوایای زندگی فردی و اجتماعی و شورش برضد محافظه‌کاری بود. کنفدراسیون به این جنبۀ پراهمیت جنبش جوانان و دانشجویان غرب بی‌توجه ماند.

 

 

ترجمه شده از نشریه اشپیگل 

 

لینک های دیگر در ارتباط با این رویداد:

http://www.nytimes.com/2009/05/27/world/europe/27germany.html

http://news.bbc.co.uk/2/hi/europe/8085399.stm

http://lacasamorett.com/newgallery/benno-ohnesorg.html

 

 

 


نظرات بسته است.

مطالب دیگر