پنج شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶

بخش:
گفت‌و‌گو






دماوند-مانی تهرانی: به وفور گفته اند و شنیده ایم که حاکمیت از آن مردم است، اما سیاهچاله هایی باعث شده تا این مفهوم به اندازه ای استحاله شود که مردم آن را لقلقه زبان سیاستمداران بپندارند. یکی از مشکلات این است که تمام نظریه های به ظاهر دلربای کشورداری در عمل اگر نگوییم بیراهه، به کجراهه رفته اند و دوم اینکه در مسیر حاکمیت مردم اولین ایستگاه استقلال است و تعریف حداقلی آن در اختیار عمل انسان خلاصه می شود، اما اگر آزادی این اختیار عمل از انسان سلب شده باشد یعنی فرد -و در مقیاس بزرگتر: جامعه- استقلال خود را از دست داده و در نتیجه شهروندان همزمان که زیر سلطه بیگانه نیستند، از حاکمیت ملی هم محروم هستند؛ زیرا در ایستگاه اول متوقف نگه داشته شده اند. جامعه ایران یکی از مصداقهای این شرایط پیچیده است که یافتن سرنخ کلافهای آن انتخاب آگاهانه تر مسیر و فردای روشن تر را هموار خواهد کرد.

نظرات “بابک مینا” دانشجوی دکترای فلسفه در پاریس به شناخت این پیچ و خمها کمک می کند.

شما فلسفه خوانده اید؛ یکی از مشکلات بشر این است که فلسفه مارکسیسم و لیبرالیسم و حتی فلسفه مذاهب (به تعبیر پروتستانی و نو اندیشانه اش) روی کاغذ و در کلام تا حد بهشت آرمانی زیبا است، اما وقتی در اتحاد جماهیر شوروی، اروپای قرون وسطی و کشورهای اسلامی و حتی ایالات متحده آمریکا امروز به سرنوشت توده مردم نگاه می کنیم شرایط مأیوس کننده است. آیا این سرنوشت محتوم و تغییر ناپذیر ایده های بشر است؟

آنچه من از  سوال شما می فهمم این است که درباره رابطه ایده و عمل می پرسید که هیچ موقع یکی نبوده و آنچه روی کاغذ می آید با آنچه اجرا می شود متفاوت است. به نظرم یکی نبودن عالم ایده ها و عالم واقعیت لزومأ پدیده ای منفی نیست و اتفاقأ می تواند مثبت هم باشد. بشر در جهانی دوگانه زندگی می کند که یکی جهان ایده ها و دیگری جهان واقعیت و عمل است. حتی اگر این دو گانگی تمامأ مثبت نباشد و در مواردی رنج آور باشد، باز هم نمی توانیم بگوییم تماما منفی است. حالا فرض کنیم این امکان وجود داشت که ایده ها کاملأ واقعی شوند و تصورات شما به طور مطلق عینیت پیدا می کرد، در اینصورت ما در جهانی بسته و  تمام شده زندگی می کردیم که در آن انگیزه و امکانی برای تغییر وجود نداشت. در حقیقت این جهان بسته به جهنمی برای انسان تبدیل می شد. جدایی جهان نظری و جهان عملی خود موجد آزادی است. همیشه ایده ها در جهان ذهنی کامل است ولی زندگی عملی ما در جهان واقعی، ناقص است. یکی شدن اینها باعث می شود در جهان هیچ نقصانی باقی نماند و چیزی تغییرپذیر نباشد، حتی تصور این شرایط هم وحشتناک است. جهانی که در آن ایده و عمل، آرزو و واقعیت یکی است، جهانی توتالیتر است. با اینهمه جهان نظری و جهان عملی بر هم تأثیر می گذارند و برای ارتقاء واقعیت به سطح ایده ها می توان  تلاش کرد، اما هرگز نمی توان و نباید این دو را یکی کرد.

تعریف شما از حاکمیت ملی چیست و متغیرهای سنجش آن کدامند؟ (به عنوان مثال از تفاوت این تعریف در ایران و فرانسه بگویید.)

مفهوم حاکمیت در دوره رنسانس مطرح شد و هنگامی که در اروپا دولتهای مطلقه در حال قدرت گیری بودند. به طور خلاصه ایده اصلی حاکمیت در برابر نظامهای سیاسی رایج در قرون وسطی شکل گرفت. همانطور که می دانید در قرون وسطا قدرت به شکلی چندپاره میان پادشاهان، فئودال ها و کلیسا تقسیم شده بود. نظریه حاکمیت شورشی علیه این چندپارگی و رجوع به وحدت و یکپارچگی قدرت بود. به یک معنا می توانیم بگوییم نظریه حاکمیت تلاشی بود برای پایان دادن به چندگانگی و حتی شاید بتوانیم بگوییم «آشوبی» که در قرون وسطا وجود داشت.

ایده اصلی نظریه حاکمیت این است  که دولت در یک قلمرو مشخص انحصار قدرت را در دست دارد. یعنی وظیفه قانونگذاری و اجرای قانون را بر عهده دارد. این حاکمیت تجزیه ناپذیر است  و شامل تمام قلمرو می شود یعنی یکدست است و وحدت دارد. در دولتهای مطلقه این حاکمیت از آن پادشاه و یا منصوبان پادشاه بود. به تدریج نظریه های لیبرال به صحنه آمدند و تلاش کردند مفهوم حاکمیت را  دمکراتیک تر کنند. از این مقطع به بعد می توان ازحاکمیت ملی صحبت کرد و حاکمیت ملی در واقع تعبیر دیگری از دمکراسی است. در دولت های مطلقه، حاکمیت از آن پادشاه بود و در دمکراسی ها حاکمیت از آن ملت است. نکته مهم این است که دمکراسی ها در اروپا بر مفهوم حاکمیتی سوار شدند که از قبل در دولتهای مطلقه بنا شده بود. منتها سرچشمه مشروعیت حاکمت از پادشاه به ملت منتقل شد. در جریان انقلاب فرانسه، انقلاب آمریکا و بعد تحولات دمکراتیکی که در سرتاسر اروپا اتفاق افتاد، مفهوم حاکمیت بر سر جای خود باقی ماند اما منشاء آن از پادشاه به ملت منتقل شد. در مورد آمریکا هم این قدرت از دولت استعمارگر انگلستان به شهروندان آمریکا منتقل شد. حاکمیت ملی در ساده ترین تعریف یعنی حاکمیت ملت در  سرزمینی که در آن ساکن هستند. در تحلیل نهایی حاکمیت ملی با آزادی یک ملت مترادف است. یعنی یک ملت بر قلمرو و سرنوشت خود و بر تمام امور آن حاکمیت دارد و این حاکمیت را از طریق انتخابات دمکراتیک به نمایندگان ملت تفویض می کند. در مجموع دمکراسی و حاکمیت ملی دو مفهوم همخانه هستند. دمکراسی بدون حاکمیت تصورناپذیر است.

به تدریج و در درون نظریه لیبرال مفهوم حاکمیت تعدیل شد. از جمله مهمترین موارد این گرایش به تعدیل  نظریه فدرالیسم است. باورمندان به این نظریه وحدت حاکمیت را زیر سوال بردند و تلاش کردند انحصار قدرت دولت مرکزی را بشکنند و واحدهای کوچکتری به وجود آوردند که بخشی از قدرت را در اختیار می گیرد. البته تجربه فدرالیسم در طول دو قرن گذشته از دو سو به انحراف رفته و از هدف اولیه خود دور شده است. از سویی واحدهای کوچک به سمت ناسیونالیسم پیش رفته اند و جدایی طلبی به وجود آمده و از سوی دیگر به سمت اقتدار روزافزون دولت مرکزی پیش رفته است. هدف اصلی فدرالیسم گردهم آوردن واحدهای مختلف است، اما در نمونه کانادا عملأ ایالت کبک به سمت استقلال و حاکمیت بیشتر پیش رفت. از سوی دیگر هم نمونه آمریکا را داریم که فدرالیسم باعث شده تا هر روز بر قدرت دولت مرکزی افزوده شود. فدرالیسم تلاش می کند تئوری حاکمیت را تعدیل کند و حتی -در بعضی تفاسیر- از بین ببرد و مفهوم جدیدی را جایگزین آن کند. اما همچنان در عرصه سیاسی جهان حاکمیت ملی تئوری اصلی و غالب است. با وجود تمام اشکالاتی که می توان به آن وارد کرد، تا امروز این تنها تئوری است که عملا توانسته خود را با وضعیت جهان تطبیق دهد و به عنوان الگویی نسبتأ موفق در قالب دولت-ملت دمکراتیک اجرا شود.

یکی از نزدیکترین مفاهیم به حاکمیت ملی مفهوم ’استقلال‘ است. تعبیری هم وجود دارد که وقتی فرد آزادی ندارد، استقلال هم ندارد. آیا میان نقض استقلال شهروندان ایرانی توسط علی خامنه ای یا توسط دونالد ترامپ تفاوتی وجود دارد؟

استقلال درون مفهوم حاکمیت جای می گیرد و دو مفهوم حاکمیت ملی و استقلال به یکدیگر پیوند خورده اند. اگر یک ملت بر قلمرو خود حاکم باشد، یعنی مستقل هم است. در اینصورت باید در امور داخلی خود از هرگونه فشار یا دخالت قدرت خارجی رها باشد. نکته این است که حاکمیت به یک قلمرو محدود است و نه فراتر. یعنی به محض اینکه از مرزهای جغرافیایی یک کشور مشخص خارج شدیم، دیگر رابطه حاکمیتی وجود ندارد. درون مرزهای کشور حاکمیت به معنی انحصار قدرت وجود دارد و دولت می تواند بر اساس چهارچوبی قانون وضع کند و تصمیم بگیرد، اما در بیرون از مرزها وارد روابط بین الملل می شویم که در واقع روابط بین دولت ها است. در اینجا قراردادها، توافقات و مذاکرات دیپلماتیک تعیین کننده خواهد بود. این یعنی هیچ دولتی بر دولت دیگر حاکم نیست و در شرایط عادی روابط بین دولتها از طریق مذاکره و قرارداد سامان می پذیرد. اگر دولتی به این شکل بر دولت دیگر حاکم شود، در واقع حاکمیت ملی یعنی استقلال آن دولت را نقض کرده است و این اتفاقی است که مثلا در استعمار رخ می دهد.  استعمارگر« حاکمیت ملی» را که حق اساسی یک ملت است، نقض می کند. این نکته  معمولأ اشتباه فهمیده می شود که وقتی دولتی در درون مرزهای خود در در مورد ناحیه ای تصمیمی اتخاذ می کند، می توان به آن تصمیم نقد داشت، اما اسم این تصمیم استعمار نیست، برای اینکه دولت در درون قلمرو خود حاکم است. سلطه بر این یا آن بخش از قلمرو، استعمار نیست. استعمار زمانی اتفاق می افتد که دولتی از خارج از مرزها به یک قلمرو وارد می شود و بدون اجازه دولت حاکم تصمیم بگیرد و اعمال قدرت می کند. اگر یک دولت با اراده خودش به دولت خارجی امتیاز بدهد، موضوع متفاوت است؛ اما اینکه دولت خارجی بدون اجازه به کشوری وارد شود و اعمال قدرت و اعمال نفوذ کند، نقض استقلال آن دولت است.

در عمل چگونه می توان یک سرزمین و مردم ساکن در آن را از نظام سیاسی حاکم بر آن جدا کرد؟ و اگر چنین تفکیکی امکانپذیر نیست، آیا ایرانیان ناگزیر هستند یا به جمهوری اسلامی کمک کنند و یا بدنامی دشمنی با کشور خود را به جان بخرند تا روزی که مثل گالیله نسلهای بعد آنها را درک کنند؟

حتی در کشورهای دمکراتیک هم مردم از دولت جدا هستند، نیازی نیست آنها را جدا کنیم. درست است که جامعه در دولت است و دولت در جامعه، اما هیچ وقت یکی نیستند. بنابراین می توانیم بگوییم بله سرنوشت ایران در نقاطی با سرنوشت جمهوری اسلامی مشترک است. مثلأ در زمان حمله نظامی یک دولت خارجی به ایران، طبیعتأ سرنوشت دولت و مردم به هم گره می خورد. اما در کل نمی توانیم جامعه و دولت را کاملا یکی کنیم، جدایی این دو واقعیتی انکار ناپذیر است.

قسمت دوم سوال شما زمانی معنی پیدا می کند که جمهوری اسلامی از سوی قدرت های خارجی تحت فشار قرار داشته باشد.

وضعیت جنگی تراژیک است. مساله ای که فکر ما را بی گمان به خود مشغول می کند این است که در چنین موقعیتی چگونه باید موضعی بگیریم؟ آیا این شرایط بن بست نیست؟ فکر می کنم بیشتر این خود ما هستیم شرایط را بن بست می بینیم و به این نگاه دامن می زنیم، گویی ما جلوتر از واقعیت حرکت می کنیم. مهم است که فعالان سیاسی و روشنفکران چگونه موضع گیری می کنند و مهمتر از محتوای موضع، شیوه بیان آن است. بله در مقاطعی مثل جنگ ایران و عراق، ناچار هستیم که به دولت مستقر در کشورمان کمک کنیم، ولو اینکه با آن دولت مخالفیم. اما حتی در چنین شرایطی هم چگونگی ابراز این حمایت بسیار مهم است. در تراژیک ترین وضعیتها هم می توان آگاهی انتقادی را حفظ کرد و با پیدا کردن حتی روزنه ای کوچک نقد کرد و تمایز بین خود و حاکمان سرکوبگر را به نمایش گذاشت. اگر در عمل این امکان وجود نداشته باشد، دستکم در فکر و گفتار وجود دارد. نکته این است که متأسفانه بعضی از افراد و گروهها با بهانه قرار دادن این وضعیت دوگانه، کارهایی انجام می دهند که ضرورتی ندارد. در سیاست گاهی وضعیت تراژیک به وجود می آید، اما نباید خودمان هم این وضعیت را بازتولید کنیم. در تاریک ترین بن بست های سیاسی هم می توان امید و نگاه انتقادی را حفظ کرد و در هر فرصت حتی کوچک نقد را کرد و از ستمگران فاصله گرفت.  

مشکلات اپوزیسیون ایرانی چیست و جدا از بحث سیاسی و مبارزاتی: با وجود میلیونها مهاجر ایرانی در کشورهای عمدتأ دمکراتیک، چرا در طول چهار دهه گذشته حتی یک کلونی دمکراتیک ایرانی در سطح جهان شکل نگرفته که بتوان به عنوان مدل کوچک و الگوی جامعه ایرانی از آن یاد کرد؟

من فکر می کنم مفهومی به نام اپوزیسیون ایرانی وجود ندارد. اپوزیسیون یعنی احزاب و گروههایی با فعالیت سیاسی متشکل که رهبر و ایدئولوژی مشخص دارند. من چنین چیزی نمی بینم.  ایرانیان خارج از کشور -مثل اغلب مهاجران در سراسر دنیا- برای رفاه به غرب  آمده اند و به دنبال فرصت و زندگی بهتر، پول، خوشبختی و از این قبیل چیزها هستند. ایرانیان برای یادگیری فرهنگ غربی مهاجرت نمی کنند و بنابراین و متأسفانه جز مواردی سطحی، از غرب چیزی یاد نمی گیرند و جز در میان اقلیتی کوچک، چیزی از تمدن غربی به جامعه مهاجران منتقل نمی شود. مساله مهاجران بیش از آنکه یادگیری باشد ، فرصت طلبی و جستجوی رفاه بیشتر است. بنابراین تصور نمی کنم بتوان به این فضا امیدوار بود.

یکی از مشکلات دمکراسی غربی که تا امروز راه حل قطعی نداشته (سیستم الکترال هم معایب و معترضانی دارد) رأی برابر همه شهروندان از هر قشر و طبقه و با هر میزان سواد و آگاهی است. بر این اساس فرض کنید در ایران دمکراسی مبتنی بر لائیسیته برقرار شد، آیا با وجود توده مذهبی، سنتی و کم سواد؛ نیازهای یک ایرانی خوشحال آزاد تأمین خواهد شد؟

بر پایه استانداردهای جهان امروز انتخابات همگانی است، یعنی همه می مردم می توانند رأی بدهند و رأی هر شهروند با دیگری برابر است. دلیلی برای تغییر این دستآورد جهان شمول وجود ندارد. ضمن اینکه شهروندی که تحصیلات عالیه دارد، لزومأ در در سیاست تصمیم درست نمی گیرد و عکس آن یک کم سواد الزامأ تصمیم غلط نمی گیرد. شهروندان عادی بر اساس عقل سلیم فکر می کنند و در مواردی عقل سلیم در تشخیص مصلحت سیاسی  از دانش سیستماتیک بهتر عمل می کند. نه اینکه همیشه عقل سلیم درست تشخیص می دهد، اما در کل شهروندان با خرد عملی با مسائل مواجه می شوند و تصمیمات آنها لزومأ غلط نیست. البته تلاش در جهت فرهیخته کردن جامعه و توسعه آموزش همگانی امر مهمی است، اما ما همه چیز را با دانش درنمی یابیم. چیزهای مهمی در زندگی هست که برای درک آنها به چیزی غیر از دانش نیاز داریم. خیلی از مسائل به شیوه های دیگری از جمله با شهود و بصیرت عملی و تجربه درک پذیر می شود.

فراسوی این،  ما در ایران به یک آریستو کراسی مردمی یا دمکراتیک نیازمندیم. آریستو کراسی به معنی طبقه تاریخی که در اروپا امتیازات خاصی داشت، در اینجا مد نظر من نیست، منظورم گروهی از نخبگان است که از حدی از دانش و فرهنگ سیاسی و فکری برخوردار باشند و در عین حال نگاهشان به سوی مردم، و هدفشان خیر عمومی باشد. متاسفانه در ایران همواره از سویی پوپولیسم (خصوصا از انقلاب ۵۷ به این سو)  و از سوی دیگر نخبه گرایی غیر دمکراتیک در فضای سیاسی مسلط بوده است . نخبه گرایی به مردم اهمیت نمی دهد و برای مردم نقشی قائل نیست، در مقابل پوپولیستها هم مردم را مقدس می کنند و ضد نخبگان هستند. نخبه گرایی ضددموکراتیک در دوران سلطنت پهلوی به استبدای مدرن شکل داد. و پوپولیسم اسلامی پس از انقلاب به جمهوری اسلامی. ما باید نخبگانی  داشته باشیم که رو به سوی مردم داشته باشند و در عین حال مسئولیت حفاظت از فضیلتهای سیاسی و مدنی را بر عهده بگیرد تا به طور مداوم جامعه را به سوی تعالی پیش ببرد. اینگونه می توان از دوگانه پوپولیسم و استبداد نخبگان رهایی یافت.


نظرات بسته است.

مطالب دیگر