فرهاد طباطبایی

پنج شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶

بخش:
حقوق بشر - یادداشت‌ها






ویکتور فرنکل، روانپزشک اتریشی یهودی که از سال ۱۹۴۲ در اردوگاه های کار اجباری نازی ها روزگار گذراند و مکتب “معنی درمانی”* را پایه ریزی کرد کتاب مشهوری دارد به نام ” انسان در جستجوی معنی “. این کتاب که در سال ۱۹۴۶ منتشر و تا کنون بارها تجدید چاپ شده است شرح کوتاهی است از مصائب دوران اسارت در اردوگاه های مرگ از دید یک پزشک متخصّص اعصاب.
او می گوید که فرد در موقعیتهای دشوار ابتدا شوکّه می شود سپس به بی تفاوتی می رسد و بعد تنها چیزی که فکرش را مشغول می کند جان به در بردن است. اگر فروید هدف زندگی را کسب لذّت و آدلر در جستجو برای کسب قدرت تعریف می کند فرنکل معتقد بود که هدف انسان در زندگی پیدا کردن معنی است. (هرچند که به باور من لذّت جویی یا قدرت جویی هم نوعی معنی جویی است!)
او از دیدگاهی اگزیستنسیال روانشناسی قربانیان اردوگاه های مرگ را تحلیل کرده و می گوید که زندانیانی که امید یا هدفی داشتند شانس بیشتری برای بقا پیدا می کردند. در جایی از یک زندانی سخن می گوید که خواب دیده بود که در فلان تاریخ جنگ تمام می شود و او آزاد و وقتی در زمان موعود این اتقاق نیفتاد زندانی نگونبخت پس از چند روز جان سپرد.
فرنکل می گفت انسان در یک چیز همیشه آزاد است: نوع برخورد و احساسش با وقایع. او می گفت که در رنج و مرارت هم می توان نکته مثبتی یافت و بارها در هنگام اسارت دو جمله از نیچه را با خود تکرار می کرد: ” آنچه مرا نمی کشد قوی ترم می کند” و ” آنکه یک چرا برای زیستن دارد به هر حال زندگی را ادامه می دهد”.
(این نیچه بیچاره هم مرغ عزا و عروسی بود. هم هیتلر برای جنایتهایش از نوشته های او مدد می گرفت یا سؤتفسیر می کرد (هرکدام که راحت ترید!) و هم قربانیانش از گفتار او بهره می جستند!)
روانشناسی زندانبانان هم از بخشهای جالب کتاب است. “کاپو”ها که مانند مبصر هر بخش بودند و از میان خود زندانیان یهودی انتخاب می شدند عموما از خود نازی ها بیرحمانه تر رفتار می کردند. فرنکل دلیل این امر را در دو چیز جستجو می کند: این افراد یا از میان سابقه دارها و الوات انتخاب می شدند و یا از میان کسانی که چهره متفاوتی داشتند و امر بهشان مشتبه می شد که لابد از بقیه همخونان یهودی خود بهتر هستند و به چشم تحقیر بدانها می نگریستند.
درمورد نازی ها هم فرنکل می گوید که اغلب سادیست بودند و یا در معرض خشونت روزانه بودن حسّاسیّتشان را کم کرده بود. البته این تحلیل نویسنده امروز زیاد درست به نظر نمی رسد چرا که درمورد روانشناسی دژخیمان اردوگاه ها بسیار پژوهش شده و اغلب این بررسی ها می گوید که اتفاقا نه تنها این افسران آدمهای معمولی بودند که اصلا خود سیستم نازی مواظب بود که سادیستها وارد دستگاه نشوند یا افرادش پس از مدّتی سادیسمی نگردند و دلایل دیگری این آدمها را به جنایت توانا می ساخت. به هر حال کتاب ۶۰ سال پیش نوشته شده است.
اردوگاه های مرگ نازی ها و شرایط دشوارش را می توان مدلی برای تحلیل رفتار مردم در شرایط سخت درنظر گرفت. چماق بدست حکومتی یا کسی که با وانت از روی هم میهن و همخون و همنوع خود ردّ می شود ترکیبی است از افسران گشتاپو و کاپوها! آدمی که یک عمر در میان همین مردم زیسته و زندگی می کند و در بزنگاه حادثه به جلّادشان تبدیل می گردد. موجودی ذوب در مافوق که به ماشین اطاعت از دستور تبدیل گردیده است. اگر مهمترین معنی در زندگی را طبق نظر فرنکل “مسئولیت پذیری” بدانیم او اصلا با این واژه بیگانه است چرا که آدم مستقلّی نیست. صرفا ابزاری است در دست مرجع تقلیدش.
اگر در ممالک حسابی قوانین به گونه ای تعریف می شود که کرامت انسانی حفظ گردد و پلیس یا ارتشی زیر نظر است که فرای قانون رفتار نکند در سیستمهای ایدیولوژیک اصلا قانون برای جداکردن و درجه بندی کردن انسانها وضع می گردد. آنکه با ماست در امان است و آنکه با ما نیست خونش مباح!
از طرف دیگر گاهی در یک مملکت, رفتار مردم برای یک بیننده خارج از محیط، نرمال به نظر نمی رسد. به قول فرنکل رفتار غیرنرمال در شرایط غیرنرمال نرمال است! اگر این نکته را در نظر بگیریم در تحلیل شرایط سیاسی و اجتماعی کمتر به رؤیا پردازی و توهّم می پردازیم و آرزوهای خودمان را حقیقت و چیزی که حتما به وقوع می پیوندد فرض نمی کنیم که وقتی نپیوست از عالم و آدم آزرده شویم.
شاید حافظ خودمان به استادی یک روانشناس امّا به سادگی و زیبایی، بهتر از هرکس این وضعیت را توصیف کرده است که:
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

نظرات بسته است.

مطالب دیگر