امیرحسین فتوحی

چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶

بخش:
سیاسی - یادداشت‌ها






پس از هر انقلابی بر ضد استبداد حکومت مستقر، نیرویی که خود را آزادی خواه تر از دیگران می داند و مدعی است که تمام بار انقلاب را به دوش کشیده است، تمام نیروی خود را در حذف گروه های سیاسی دیگر به کار می بندد و درست به همین دلیل، خیلی زودتر از آنچه انتظار می رود، استبداد باز تولید می شود.

اما این بار تفاوت ماهوی بزرگی میان استبداد جدید و قدیم بوجود می آید. اتحادی میان ملت و حاکمیت  جدید برقرار میشود که به هر اقدام سیاسی حاکمان جدید مشروعیت عمومی و اجتماعی می بخشد . مردم صف می کشند که برای قتل و شکنجه مقامات سابق هورا بکشند . همان مردمی که حتی یک روز قبل از پیروزی انقلاب ، طرفدار آزادی و عدالت اجتماعی و فضای باز سیاسی بودند ، حالا مشت گره کرده و از دیدن مرگ و شکنجه و خون ریزی هیجان زده می شوند . البته این دوره کوتاه است و بعد دشمنان قدیم آزادی جای خود را به دشمنان جدید می دهند .

از این منظر انقلاب مشروطه ایران می تواند استثنای بزرگی به حساب بیاید . گرچه آن انقلاب هم بعد از مدت کوتاهی ماهیت جمهوری خواهی خود را از دست داد و تبدیل به سلطنت مطلقه دیگری شد ، اما اتحاد دولت و ملت  در برقراری استبداد اتفاق نیفتاد و می شود گفت که رضا خان روی شانه های مردم ایران شاه نشد و همین طور به واسطه حمایت عمومی مردم در قدرت نماند . گرچه نباید از حق بگذریم که نه تنها خدمات ارزنده ای به ایران و ایرانیان در زمان او صورت گرفت بلکه بعد از چندین دهه هنوز ملت ایران از خدمات عمرانی و رفاهی وی و ساختار هایی که در درون حاکمیت  ایجاد کرد خرسند و شاکر هستند اما تمامی این خرسندی و امتنان هم نتوانست فرزندش را در نگهداری سلطنت یاری کند که البته هیچ سلطان خوبی هم در هیچ کجای جهان نتوانسته ادامه سلطنت را در دودمانش تضمین کند.

 بعد از انقلاب اسلامی در سال پنجاه و هفت شمسی اکثریت قریب به اتفاق نیروهایی که از زمان رضا شاه تا زمان محمد رضا شاه در برابر استبداد سیاسی آنها ایستادگی کرده بودند ، مدعی حکومت شدند و با تمام توان تلاش کردند که گروه های رقیب را با اتهام ارتجاع به حاشیه برانند. اقلیت های مذهبی اولین قربانیان این کشاکش محسوب می شوند . کشتار بهاییان در نقاط مختلف ایران و اعدام سرمایه داران یهود و همینطور به حاشیه رانده شدن جمعیت شش میلیونی اهل سنت ایران در آن زمان را میتوان از عوارض جانبی این کشاکش سیاسی به حساب آورد.

در مقیاسی کوچک تر تبعید اجباری هنرمندان و اخراج فله ای کارمندانی که خشکه مقدس نبودند و توانایی تغییر آنی سبک زندگی خود را نداشتند، یک اتفاق عادی در سطح اجتماع محسوب می شد. اتفاقی که هنوز هم در ساختار حاکمیت فعلی، از علل عقب ماندگی اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی ایرانیان محسوب می شود.

ماهیت این جریان تخریبی و متهم کننده که سبب باز تولید شدید و سریع دیکتاتوری در ایران شد، نمی تواند تنها اسلامی و وابسته به مذهبیون افراطی باشد. مخالفان حکومت پهلوی را می توان به دو گروه عمده در بین سالهای سی و دو و پنجاه و هفت تقسیم کرد . اولین گروه هواداران متشکل جبهه ملی در احزاب و سازمان های سیاسی متحد بودند که بعد از وقایع سالهای سی و دو و انشعاب نهضت آزادی و همینطور پان ایرانیست ها از تحرک سیاسی آنها کاسته شد. ناگفته نماند که این انشعاب ها در واقع بعد از سی سال سبب بازگشت احترام به نیروهای سنتی تر جبهه ملی شده است .

بعد از گذشت چند دهه، پان ایرانیست ها و همینطور اعضای حزب سابق سومکا نه تنها جایگاه اجتماعی مقبولی در میان مردم ندارند، بلکه همراهی آنها با هر دو شکل استبداد سیاسی در قبل و بعد از انقلاب، ادعاهایشان را از اعتبارانداخته است.

نهضت آزادی که به واسطه حمایت کوتاه مدت آیت الله خمینی مدت کوتاهی سکان قدرت را در اختیار داشت هم نتوانست با قطع این حمایت از جایگاه اجتماعی خودشان برای بقا استفاده کند، چون این جایگاه اجتماعی بدون حضور آیت الله خمینی معنی نداشت و این نشان دهنده وجه مذهبی عمیق این گروه و اختلاف بنیادینش با جبهه ملی بود که در وانفسای درگیری بر سر قدرت پا بر حذف قانون شریعت اسلامی از قانون اساسی میکوفت و زیر سایه شدید ترین سانسور ها و محدودیت های سیاسی می زیست.

دسته دوم نیروهای چپ گرا و طرفدار نظام سوسیالیستی شوروی سابق بودند. در میان آنها هم به تعداد انگشتان دو دست انشعاب شد اما هیچ کدامشان دشمنی خود را با نظام های دموکراتیک پنهان نمی کردند و در تقابل اشکار با هر گونه اراده ی سیاسی معطوف به دموکراسی قرار داشتند. به عنوان مثال به تعدد احزاب سیاسی هیچ اعتقادی نداشتند و با شعار هر فرد یک حزب که حتی امروز هم و این بار اما متاسفانه تنها در ایران و در میان گروه های سیاسی دانشجویی رواج دارد، مخالفانشان را با حاشیه می راندند .

بررسی گروهای سیاسی چپگرا از باب تلاش بی امان آنها در حذف یکدیگر و در نهایت قربانی شدن تمامی شان از مهم ترین مسایل تاریخی امروز ایران به حساب میاید که در نوشتاری دیگر به اهمیت آن خواهیم پرداخت. اما اجمالا نمی شود از نظر دور داشت که تلاش بی امان حزب توده برای ردگیری و شناسایی اعضای سازمان چریک های فدایی خلق ایران در شاخه اقلیت و سپردن آنها به چوبه های دار، توطئه بر علیه صادق قطب زاده و همینطور بر علیه فرماندهان ارتش و جاسوسی منظم و گرفتن دستورات دقیق از شوروی همان گونه که در کتاب خاطرات گوزیچگین  آمده از شگفتی های تاریخ معاصر ایران و نمونه ی بارزی از بریدن سراخلاق سیاسی در پای منافع حزب بزرگ برادر به حساب می آید. این امور به این وسعت حتی در یوگوسلاوی سابق و آلبانی هم به این شکل و به این درجه از انحراف اخلاقی سابقه نداشته است.

مذهبیون یا به همان اصطلاحی که همان روز ها مطرح بود، قشریون، اصولا ادعایی برای دموکراسی و آزادی و عدالت نداشتند. آنها می خواستند که ملک امام زمانشان را بازپس گیرند و همان حکومتی را ایجاد کنند که امروز مسئول تمامی رنجی است که بر سرزمین مان رفته است. هر زمانی که  قشریون در هر دوره ی تاریخی و در هر سلسله ای به قدرت رسیدند، همین نتایج امروز را به بار آورده اند.

از سلاخی شهاب الدین سهروردی و بریدن سر عقل و اختیار در پای جبر مذهبی تا تبعید ملا صدرا تا حذف روحانیون مخالف حکومت دینی در اوایل انقلاب اسلامی، شاهد عدم تحمل بی اندازه قشریون در تمامی مقاطع تاریخی هستیم. بعد از گذشت چهار دهه از انقلاب دیگر نیازی به مستدل شدن ناکارآمدی و فساد سران جمهوری اسلامی نیست، که البته می شود سالها برای بیان آن وقت صرف کرد. گوش جامعه از نالیدن بر علیه آنها پر است و همه و حتی آنهایی که در ساختار حاکمیت حضور دارند، می دانند که بار ایران با خر لنگ این حاکمیت استبدادی به منزل نخواهد رسید.

مجموعه رفتار هایی که دشمنان آزادی در طی یک قرن اخیر از خود بروز داده اند، سبب بازتولید استبداد در میان مخالفان آنها هم شده است. جوانان دموکراسی خواه و طرفدار آزادی و لیبرالیسم طوری به نماد های چپ گرایی در تمامی جهان حمله می کنند که انگار تمامی دنیا در تمامی فجایع ایران مقصر ند و همینطور انگاری نیروهای سوسیالیست در هیچ کجای جهان، هیچ دست آورد مهمی نداشته اند.

دامنه ی نفرت آن قدر زیاد می شود که چشم شان را بر مقاومت بی امان نیروهای چپ گرا بر علیه هیتلر و فرانکو می بندند. از هنرمندان چپ گرا متنفر می شوند و حتی در جایگاهی قرار می گیرند که از دیگران دعوت به سوزاندن کتاب ها و نوشته هایشان می کنند. رفتار هایی که بسیار شبیه به دوران حکومت نازی ها در آلمان است. طرفدار دوران مک کارتی و سانسور هر چه راست افراطی نیست، هستند و چشم شان را به همه رفتار های دولت نتانیاهو در اسراییل میبندند. بدون اینکه هیچ مخالفتی از نژادپرستی بر علیه قوم یهود نشان بدهند، با احزاب راست گرا در نقاط محتلف دنیا همراه می شوند و بر علیه مسلمانان به نفرت پراکنی میپردازند.   

بدون آنکه متوجه باشند این گروه ها در ریشه و اساس نژاد پرست اند و همانقدر از اسلام و مسلمین بدشان می آید که از یهود و یهودیان و در انتها از هرچه انسان که چشم اش آبی نیست و موی بلوند ندارد متنفرند والبته  خودشان هم در همین دسته قرار می گیرند. در مساله افغان های مقیم ایران هیچ واکنشی ندارند و در مورد کردستان دلخوش به مداخله نظامی جمهوری اسلامی هستند.

این مخالفان که در واکنش به نفرت پراکنی های چهار دهه گذشته ایجاد شده اند، ملغمه ی غیر قابل هضمی هستند که البته در میان مردم و مجموعه ایرانیان جایگاه سیاسی و اجتماعی محکمی ندارند، ولی با ادامه یافتن شرایط ایران شاید به صورت نیروی فاشیست جدیدی در میان حوادث امروز سر بر آورند.   

تمامی گروه های نامبرده ملیون را به باد دشنام و تمسخر و افترا میگیرند. عده ای می گویند که شاه دیکتاتور نبود و مصدق و رفتار هایش او را دیکتاتور کردند و در نتیجه ملیون باید در این مورد بازخواست شوند. عده ای دیگر بیعت دکتر سنجابی با خمینی را نشانه خیانت جبهه ملی به دموکراسی می دانند.

اما از سوی دیگر مخالفت نخست وزیر وقت شاپور بختیار با خمینی را ندیده می گیرند. عده ای دیگر جبهه ملی را بورژوازی ملی لقب می دهند و آنها را ادامه امپریالیسم بین المللی به حساب میی آورند بی آنکه سندی از ارتباط جبهه ملی در طول تاریخ با غرب نشان دهند و بی آنکه از امپریالیسم شوروی در زمان جنگ سرد سخنی به زبان بیاورند.

شاید جبهه ملی اشتباهات سیاسی مشخصی از خود بروز داده باشد اما هرگز مشت های خود و هوادارانش را بر علیه آزادی و دموکراسی و به نفع خمینی در خیابان بلند نکرد، هرگز به دنبال دسیسه چینی برای اعدام افسران ارتش نبود و هرگز هم نیروی سیاسی رقیب را با دستان خودش به پای چوبه دار نبرد .

هرگز بر طبل جنگ و ادامه آن با با عراق نکوفت و هرگز ذره ای در برابر تمامیت ارضی ایران کوتاه نیامد. هرگز به خاک ایران حمله نکرد و مردم بیگناه را در خیابان به گلوله نبست. از هیچ کشور خارجی برای حمله به ایران تقاضا نکرد و همیشه و در تمام این سالها درش را به تمامی نظر های آزادی خواهانه باز گذاشت و به همین دلیل هم شامل نیروهای دموکرات لیبرال بود و هم نیروهای دموکرات سوسیالیست، اما هرگز از اصل دموکراسی کوتاه نیامد. حاضر نشد که پای قانون اساسی اسلامی و قشری را امضا کند و در صف انتخابات به انتظار تایید تمامیت گرایی و استبداد سیاسی ولی فقیه شادمانی نکرد.

البته این تمامی فعالیت های جبهه ملی نیست و اشکال اساسی و عمده، پیدا کردن راهی برای تحرک سیاسی حتی زیر فشار امنیتی بود. نیروهای جوان وارد جبهه ملی نشدند و کم کم ارتباط جامعه با آنها قطع شد. راه های ارتباطی بسته بودند اما استبداد همیشه راه های ارتباطی را می بندد و باید برای بازگشای آن تدبیری اندیشیده می شد. این همان مسئولیتی بود که ارتش مقاومت فرانسه به رهبری دوگل در زمان آلمان نازی دنبال می کرد و ملیون ایرانی در خارج از ایران هم از همان ابتدای انقلاب به دنبالش بودند اما به علت عدم تحرک داخلی از این مهم بازماندند.

در این زمانه و با توجه به گستردگی ارتباطات اجتماعی حقیقی و مجازی انتظار می رود که تمامی گروه های سیاسی دموکراسی خواه بتوانند پیام خود را به مردم برسانند ولازمه این مهم در ابتدا روشن شدن تکلیف هر گرو سیاسی با حکومت وقت جمهوری اسلامی و فرا رفتن از مقام حرف به عمل است . شکلی از عمل که بتواند مردم دردمند ایران را دوباره به امکان تغییر سرنوشتشان امیدوار کند.

 


نظرات بسته است.

مطالب دیگر