نقل است که روزی هارون الرشید همراه با وزیر محبوب و خردمند خود، جعفر برمکی، جهت تفریح و استراحت به باغی رفتند. باغ در نهایت خرمی بود. هنگام گشت و گذر از میان درختان سیب، جعفر برمکی چشمش به سیبی افتاد در فراز درخت، هارون که متوجه شد وزیر محبوبش به آن سیب میل دارد اما دستش به سیب نمی‌رسد به برمکی گفت که بیا و پا بر شانه من بگذار تا دستت به سیب برسد.

 

جعفر برمکی هم پا برشانه خلیفه مسلمین گذاشت و بالا رفت و آن سیب را از درخت چید. پیرمرد باغبان که از دور شاهد این ماجرا بود وقتی به حضور خلیفه مسلمین شرفیاب شد، هارون از او خواست بخاطر زحماتی که برای باغ دارالخلافه متحمل شده است یک درخواست از او داشته باشد. باغبان پیر اما به جای درخواست سکه و مال از هارون تنها یک درخواست داشت و آن اینکه در یک کاغذ به خط خود بنویسد که آن پیرمرد از قوم و قبیله برمکی نیست و هیچ نسبت خانوادگی با جعفر برمکی صدراعظم او ندارد.

 

هارون بر سر این پیرمرد فریاد زد که ای پیرمرد نادان همه آرزو دارند که از خاندان برمکی باشند که در دانش و هنر سرآمد هستند و افتخار هر کسی هست که نسبت خانوادگی با وزیر قدرتمند ما داشته باشد. حال اینکه تو می‌خواهی من به عنوان جایزه تو را از نام فامیل برمکی محروم کنم؟ نهایتا بعد از کلی التماس و خواهش پیرمرد هارون حاضر شد که به دست خط خود بنویسد که آن پیرمرد از قوم و خویش خاندان برمکی نیست و این را به پای زوال عقل پیرمرد گذاشتند…

 

اندک زمانی نگذشته بود که همای سعادت از شانه جعفر برمکی بال کشید و روزگار وحشت بر او حاکم شد و تیر خشم خلیفه بر نام او نشانه رفت. به دستور هارون الرشید خلیفه مسلمین، جعفر برمکی در میدان شهر گردن زده شد و جسد او را قطعه قطعه کردند. تمام خویشان و اقوام برمکی به دستور خلیفه بازداشت و به سیاهچال انداخته شدند. ماموران دارالخلافه خانه به خانه دنبال هر کسی که با خانواده برمکیان نسبتی داشت می‌گشتند و بازداشت می‌کردند تا اینکه ماموران خلیفه به باغ پیرمرد آمدند و قصد بازداشت او را داشتند اما پیرمرد دست خط خلیفه را به آنها نشان داد که خود تایید کرده بود که این پیرمرد از خاندان برمکی نیست.

 

بعدها دوستان و آشنایان پیرمرد از او پرسیدند که چگونه چنین سرنوشت شومی را برای جعفر برمکی و خاندان برمکیان پیش‌بینی کرده بود؟

 

پیرمرد به آنها گفت: آن روزی که دیدم جعفر برمکی آنقدر به منبع قدرت مطلقه نزدیک شده است که خلیفه او را بر شانه خود سوار می‌کند، دانستم که نهایتا در آتش قدرت خواهد سوخت و با خود تمام خانواده و اقوام خود را به باد فنا خواهد داد. و چه تدبیری بهتر از اینکه از او و خانواده او دوری می‌کردم…

 

“فواره چو بلند شد سرنگون شود”

 

 


 

 

این مطلب پیشتر در صفحه فیسبوک نویسنده آن منتشر شده بود. انتخاب عکس مطلب با دماوند بوده است:

 

نقل است که روزی هارون الرشید همراه با وزیر محبوب و خردمند خود ،جعفر برمکی ، جهت تفریح و استراحت به باغی رفتند . باغ در…

Posted by Shahrokh Mahdavi on Sunday, 18 August 2019

 


نظرات بسته است.