فرنام شکیبافر

دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸

بخش:
ایران‌زمین - جهان - سیاسی - فرهنگی - یادداشت‌ها






‏در این یادداشت به این پرداخته خواهد شد که هیولای فرانکنشتاینی به نام «پست مدرنیسم» چگونه از دل سوسیالیسم سر برآورد و چرا متحدی برای همه اشکال ارتجاع در سطح جهان و نیز به گمان نگارنده بزرگترین تهدید فعلی برای دنیای ماست؟

 

سوسیالیسم مارکسیستی کلاسیک مدعی برتری اقتصادی و اخلاقی نسبت به لیبرالیسم بود. معتقد بود محرک سرمایه‌داری منطق «استثمار رقابتی» است، در حالی که در نقطه مقابل، مارکسیسم می‌تواند با برقراری شکل جمعی و شراکتی تولید، فرماسیونی مولدتر (اقتصادیتر) و نوع‌دوستانه‌تر (اخلاقیتر) مستقر کند. مارکسیسم کلاسیک قائل به وجود تضادهایی درونی در دل سرمایه‌داری بود که پیوسته تشدید شده و در نهایت لاجرم و به شکل محتومی به فروپاشی آن ختم می‌شود. این پیشبینی تحقق نیافت. نه از شمار کارآفرینان موفق کاسته شد، نه طبقه متوسط نحیفتر شد و نه بر شمار پرولترها افزوده شد.

 

در خوانش کلاسیک از مارکسیسم تنها کاری که لازم بود برای دست یافتن به مدینه فاضله موعود انجام داد «راهبرد صبر و انتظار» بود. بنا بود خودکار تضادهای درونی سرمایه‌داری شدت گیرند و در واکنش به آن، آگاهی طبقاتی، پرولترها را درنوردد تا انقلاب شود و شهد و شکر جامعه بشری را لبریز کند! وقتی پیشبینی‌های پیامبر چپ‌ها جملگی غلط از آب درآمد و هیچ نشانگانی از انقلاب موعود در اروپای غربی به چشم نخورد، سوسیالیسم روی به تجدید نظر در راهبردش آورد و نحله‌های مختلفی در جغرافیاهای گوناگونی پدید آمدند که اشتراک جملگی آنها به رغم تفاوت‌هایشان، کنار گذاشتن راهبرد صبر و انتظار بود.

 

یکی از این نحله‌ها مارکسیسم روسی – لنینی بود. ولادیمیر لنین اساسا مدعی شد نه تنها نیاز به صبر نیست بلکه حتی برای رسیدن به مدینه فاضله موعود احتیاج به عبور از مرحله سرمایه‌داری نیز نیست. او گفت تنها کافی است که یک الیت پیشتاز با توسل به خشونت و قبضه کردن قدرت دولتی، از فئودالیسم به سوسیالیسم مستقیما پل بزند. مائو تسه تونگ در چین نیز حدودا به نتایجی مشابه رسید. با این تفاوت که وی در عدول از مارکسیسم کلاسیک حتی از مارکسیسم روسی نیز یک گام فراتر نهاد. او خوشبینی زیاد مارکسیسم کلاسیک نسبت به علم و تکنولوژی را هم کنار گذاشت و مضاف بر آن لزوم محوریت کارگران را نیز انکار کرد (دهقانان را در کانون توجه قرار داد).

 

عدول از عقلانیت در مارکسیسم آسیای جنوب شرقی (خصوصا ناحیه هندوچین) از نسخه چینی نیز گام‌های مهلکتری به عقب گذاشت. پل پوت (سولوت سور) حتی با مقوله «شهرنشینی» نیز به تضاد و تخاصمی جدی برخاست. خمرهای سرخ تحت رهبری او زیرساخت‌های شهری را نابود و ربع جمعیت کامبوج را قتل عام کردند.

 

به اروپای قاره‌ای و محل تولد مارکسیسم کلاسیک بازگردیم. جایی که پیامبر چپ‌ها در آن متولد شده بود. در حالی که مارکسیسم روسی -آسیایی «راهبرد جهش» را جایگزین «راهبرد صبر و انتظار» کرده و بی‌امان به قتل و غارت مشغول بود، در اروپای غربی سوسیال دموکراسی اولیه متولد شد. البته سوسیال دموکراسی نخستین بنا به سازگاری با فرماسیون اقتصادی سرمایه‌داری را نداشت و در پی اشغال قدرت از طریق مبارزات پارلمانی بود. می توان نام آن را «راهبرد اسب تروا» گذاشت. اما آنان در دهه بیست در اروپای غربی راه به جایی نبردند.

 

ناکامی چپ‌های اروپای غربی در مبارزات پارلمانی سرخورده‌شان کرده بود تا آنکه بحران اقتصادی ۱۹۲۹ از راه رسید. موجی از هیجان محافل چپ را فرا گرفت. آنان فریاد برآوردند که آری پیشبینی‌های پیامبرمان در حال محقق شدن است! آری ای مومنان برخیزید که تضادهای درونی سرمایه‌داری فعال شد! بدین ترتیب چپ‌های اروپای غربی دهه ۳۰ را با شور و شعف شگرفی آغاز کردند. آنان چشم انتظار ایجاد آگاهی طبقاتی در پرولترها در پی بحران و رکود شدید بودند، اما دو چیز همه امیدهای آنان را نقش بر آب کرد و امیدواری آنان حتی تا میانه دهه ۳۰ نیز نپایید.

 

اما آن دو مورد کدام‌ها بودند؟ نخست آنکه در ایالات متحده مکانیزم‌های خودترمیمگر لیبرال دموکراسی و انعطاف‌های کاپیتالیسم بحران را مدیریت نمود و دومی آنکه رکود اروپای غربی، نه منجر به سیادت انترناسیونال سوسیالیسم بلکه باعث صعود ناسیونال سوسیالیست‌ها (خصوصا نازی ها در آلمان) شد. انترناسیونال سوسیالیست‌ها توسط همکیشان سوسیالیست اما ناسیونالیستشان به رهبری آدولف هیتلر به سختی در هم کوفته شدند. حیرت، تاسف و سرخوردگی اردوگاه سوسیالیسم را در بر گرفته بود. ضربه‌هایی که خورده بودند بس مهلک بود. با پایان جنگ جهانی دوم پیشروی ارتش سرخ تا برلین مرهمی بر زخم‌های آنان شد. بخش بزرگی از آنها اکنون دل به تاواریش‌های روسیشان بسته بودند تا الگویی با قابلیت جهانگیر شدن عرضه نمایند. اما این امید نیز دیری نپایید. فوریه ۱۹۵۶ مجددا موجی از حیرت و سرگشتگی بر اردوگاه چپ رادیکال مسلط گردید.

 

در فوریه ۱۹۵۶ و در جریان بیستمین کنگره حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی، نیکیتا خروشچف دست به افشاگری در مورد صرفا بخش کوچکی از جنایات و جرایم دوره حکمرانی جوزف استالین زد. همان بخش کوچک به قدری دهشتناک بود که برای به زیر سوال رفتن بنیادین ادعای برتری اخلاقی چپ‌ها کفایت می‌کرد. چپ‌ها هنوز کمر راست نکرده بودند که در اکتبر همان سال ارتش شوروی قیام آزادی‌خواهانه کارگران و دانشجویان مجارستانی را در پیش چشم جهانیان به شکل بسیار خونینی سرکوب کرد و موجی از نفرت و انزجار برانگیخت.

 

در بسیاری از اذهان، اتوپیای کمونیستی ناگهان جلوه‌ای دیستوپیایی به خود گرفت. بحران اخلاقی اردوگاه چپ‌ها را شدیدا فرا گرفته بود. جای هیچ دفاعی نمانده بود. افشاگری‌ها از آنچه در شرق دیوار برلین می‌گذشت دائما رو به فزونی بود. «مجمع الجزایر گولاگ» اثر الکساندر سولژنیتسین تیر خلاصی بر هر نوع امیدی نسبت به تحقق مدینه فاضله مارکسی در شوروی بود.

 

واکنش به این بحران اخلاقی در چپ‌ها دوگانه بود. عده‌ای به سوسیالیسم مارکسیستی و آخرالزمانی وفادار مانده و نپذیرفتند که پیامبرشان اشتباهی کرده است. به جای آن، به جستن برای یافتن «سوسیالیسم واقعی» پرداختند و دائم تغییر قبله دادند. از چین تا ویتنام و از آلبانی تا کوبا قبله عوض کردند. گروه دوم که انکار را ناممکن دیدند و در عین حال نخواستند تفوق لیبرالیسم را بپذیرند، راه دیگری را در پیش گرفتند. آنان گفتند حالا که ما پیروز نمی‌شویم و مدرنیته ختم به مدینه فاضله مارکسی مورد نظر ما نمی‌شود پس ما اساسا و به کلی زیر میز زده و اصل مدرنیته، تمدن، علم، عقلانیت، اخلاق و … آماج هجمه‌های خویش می‌کنیم. به این ترتیب در این نقطه بود که هیولای فرانکنشتاینی «پست مدرنیسم» چشم به جهان گشود. این گرایش هر عنصری را که در هر فلسفه، مکتب و اندیشه‌ای در ضدیت با مدرنیته و لیبرالیسم یافت، جذب خویش کرد و از هر آن کس که توانست وام گرفت (خصوصا از مارتین هایدگر و زیگموند فروید). روندی که با نگارش و انتشار اثر اهریمنی «دیالکتیک روشنگری» نوشته مشترک ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو آغاز شد و بعدا توسط کسانی همچون میشل فوکو، فرانسوا لیوتار و ژاک دریدا اوج گرفت. پست مدرنیست‌ها امروز در بسیاری از محافل آکادمیک دنیا به شکل مهیب و ترسناکی ریشه دوانده‌اند.

 

میشل فوکو در دهه ۵۰ عضو رسمی «حزب کمونیست فرانسه» بود. در همین دهه فرانسوا لیوتار عضو گروهک چپگرای رادیکال «سوسیالیسم یا بربریت» بود. ژاک دریدا نیز در دوره مشابه در نشریه چپگرای رادیکال «تل کل» قلم می‌زد و در محافل مارکسیستی مختلفی حضور فعالی داشت. سایر پست مدرنیست‌ها اعم از مشهور و غیر مشهور طی قرن بیستم نیز غالبا پیشینه‌ای مشابه دارند. بدین ترتیب پر واضح است که چرخش پست مدرن در واقع حکم یافتن سنگری جدید از سوی سوسیالیست‌ها و مارکسیست‌های سابق برای ادامه مبارزه با مدرنیته و لیبرالیسم را داشته است. چپ‌های سابقی که دیدند نه از راه انقلاب و نه از راه سایر مبارزات سیاسی نمی‌توانند به مدینه فاضله موعودشان راهی بیابند، گفتند حالا که چرخ گردون (مدرنیته) به ساز ما نمی‌رقصد، پس تا حد توان و از هر نقطه‌ای که آسیب‌پذیر باشد باید به مدرنیته ضربه زد و نگذاشت یک آب خوش از گلوی آن و ایدئولوژی همپیوندش یعنی لیبرالیسم پایین برود.

 

برای رسیدن به چنین هدفی چپ‌های پست مدرنیست در دو محور نسبتا موازی به حرکت در آمدند؛ شاخه آکادمیک به جنگ با شناخت‌شناسی مدرن رفت تا اساسا و به شکلی بنیادین تیشه به ریشه رشنالیتی بزند. شاخه اجتماعی و سیاسی نیز با توسل به «سیاست هویت» و «سیاست نفرت» به جنگ و جدالی پیوسته با لیبرال دموکراسی رفته است. چپ‌های پست مدرنیست می‌کوشند با یارگیری اجتماعی از میان اقلیت‌های نژادی، اقلیت‌های جنسی، مهاجران، فمینیست‌ها، محیط زیستی‌ها، صلح‌طلبان رمانتیک و… همه مشکلات آنها و دنیا را به گردن سرمایه‌داری و لیبرال دموکراسی بیندازند و آنان را ابزاری برای تخلیه عقده‌های روانی خویش کنند. آنها از هر مقاومتی، در هر جایی و در هر سطحی در برابر مدرنیته و لیبرال دموکراسی استقبال می‌کنند. آبشخور عشق و علاقه پست مدرنیست‌ها به جمهوری اسلامی نیز همین نقطه است. شر، شورش و شرارت در ستیز با مدرنیت و عقلانیت، آنها را به وجد می‌آورد و دهانشان را به ستایش می‌گشاید.

 

اگر مارکسیست‌ها در قرن بیستم بزرگترین تهدید برای بشر بودند و در آن سده، نظام‌هایی که بنا کردند قریب به ۱۱۰ میلیون نفر را سلاخی کرده و به خون کشید، پست مدرنیست‌ها نیز بزرگترین تهدید قرن بیست و یکم برای توسعه، رفاه، صلح، آزادی و… هستند. آنها بذر نفرت می‌پراکنند تا خون درو کنند.


نظرات بسته است.

مطالب دیگر