‏یک جفنگی اخیرا باب شده بین یکسری از این وامانده‌ها و حاشیه‌نشین‌ها که می‌گویند فروپاشی و سقوط رژیم شوروی قلابی و بی‌ارزش بوده چرا که ۱۰ سال بعد یک افسر کا.گ.ب در روسیه به قدرت رسیده و الان هم دمکراسی ندارند. گوینده چنین سخنانی یا شیاد است و یا به کلی از تاریخ شوروی و جنگ سرد ‏بی‌اطلاع. فروپاشی شوروی که ساختار حکومت و ایدئولوژی کمونیستی را در شوروی و اروپای شرقی به کلی نابود کرد، به قدری مهم و تاثیرگذار بوده که تاریخ جهان را به قبل و بعد از این واقعه تقسیم کرده است و مورخان آن را در کنار جنگ دوم جهانی مهم‌ترین رویداد قرن بیستم می‌دانند.

 

بشریت پس از این‌‌ ‏رویداد با جهان دیگری روبرو شد که تقریبا تمام معادلات آن تغییر کرده بود. این موضوع که یلتسین غربگرا و متحد آمریکا که حزب کمونیست شوروی را منحل و سیاست داخلی و خارجی کشور را از بیخ و بن تغییر داد، خودش پیشتر از رهبران میانی حزب کمونیست بود، هیچ تضادی با نابودی کامل حکومت و‏ایدئولوژی نهادی کمونیسم در روسیه و اروپای شرقی ندارد.

 

اینکه افرادی از درون ساختار حکومت پیشین در دوران پسافروپاشی قدرت را به دست گرفتند و دمکراسی ناقص و لرزان دوران یلتسین جایش را به اقتدارگرایی ناسیونالیستی دوران پوتین داد، به کلی بحث دیگری است و دلایل خاص خود را دارد.

 

‏روسیه و کشورهای اروپای شرقی در دوران پسافروپاشی سرنوشت‌های سیاسی متفاوتی داشتند که ریشه در شرایط تاریخی و اجتماعی متفاوت آنها داشت. کشورهایی نظیر لهستان، چک، آلمان شرقی و مجارستان که طبقه متوسط و جامعه مدنی بزرگتر و اپوزیسیون نیرومندتر داشتند، به دمکراسی لیبرال دست یافتند.

 

‏در روسیه شوروی، طبقه متوسط کوچک، فرهنگ آمرانه دهقانی کهن بسیار نیرومند، جامعه مدنی بسیار کوچک و ضعیف و اپوزیسیون خارج از حکومت تقریبا ناموجود بود. اپوزسیون خارج از حکومت در روسیه شوروی محدود بود به تعداد انگشت شماری نویسنده و فعال حقوق بشر نظیر ساخاروف و سولژنیتسین که منفرد و ‏فاقد تشکیلات بودند و تعداد محدودی نشریه زیرزمینی موسوم به سامیزدات.

 

در شوروی برخلاف لهستان، آلمان شرقی، مجارستان و چکسلواکی هرگز قیام یا جنبش بزرگ و نیرومندی علیه رژیم کمونیستی شکل نگرفته بود. حرکت برای اصلاحات و تغییر سیاسی در شوروی از درون حکومت آغاز شد و آن هم در شرایطی که ‏در بیرون از حاکمیت جنبش اعتراضی، سازمان سیاسی مخالف یا رهبر آلترناتیوی وجود نداشت. بنابراین کاملا طبیعی و اجتناب ناپذیر بود که عناصری از میان نسل جدید حاکمیت که اصلاحات را آغاز کرده بودند، رهبری سیاسی دوران پسافروپاشی را نیز به دست گیرند.

 

محرک آغاز اصلاحات توسط تیم گورباچف ‏مواجهه با این واقعیت بود که اقتصاد شوروی دیگر توان رقابت نظامی با آمریکا و بلوک غرب را ندارد و اگر وضع به همین منوال پیش برود تا کمتر از یک دهه آینده شوروی دیگر یکی از دو قدرت بزرگ جهانی نخواهد بود و توانایی حفاظت از حاکمیت مطلقه کمونیست‌ها در کشورهای اقمارش را نیز نخواهد داشت.

 

‏دستگاه رهبری شوروی از اساس با ذهنیت ساخته و پرداخته توسط دکترین برژنف بار آمده بود که براساس آن موقعیت جهانی ممتاز شوروی بعد از ۱۹۴۵ و نیز حاکمیت حزب کمونیست در در کشورهای اقماری برگشت‌ناپذیر است و حفاظت از آن بر عهده قدرت نظامی شوروی است. این دکترین ریشه در فلسفه تاریخ مارکسیستی‏داشت.

 

بر همین اساس بود که ارتش شوروی با تانک‌هایش شورش‌ها و قیام‌های مردمی را در ۱۹۵۳ در آلمان شرقی، در ۱۹۵۶ در مجارستان، در ۱۹۶۸ در چکسلواکی و در ۱۹۷۹ در افغانستان سرکوب کرده بود. برای رهبران شوروی سرنگونی حاکمیت کمونیسم در کشورهای اقماری و نیز شکست در مسابقه تسلیحاتی با آمریکا ‏چیزی نزدیک به سرنگونی حکومت کمونیستی در روسیه شوروی بود و همین نگرش بود که زمینه را برای اصلاحات پرریسک و خوشبینانه گورباچف فراهم کرد.

 

گورباچف فضای سیاسی را باز کرد تا از طریق تحرک و مشارکت حاصل از آن با رکود و فساد و ناکارامدی اقتصادی و اداری مبارزه کند. او تقریبا برعکس ‏دنگ شیائوپینگ عمل کرد که فضای سیاسی چین را بسته نگاه داشت و اقتصاد را باز کرد و به سمت بازار برد. اقدامات گورباچف برای تغییر در اقتصاد شوروی محدود و پراکنده بودند. به علاوه او از خیلی جهات شرایط دشوارتری از دنگ داشت. شوروی یک جامعه ناهمگون و یک امپراطوری چندملیتی بود.

 

محاسبات ‏گورباچف نادرست از آب درآمد. فضای باز سیاسی تعادل و ثبات سیستم را بر هم زد. به قول یک تحلیلگر غربی سیستم شوروی فقط به همان شکل می‌توانست ادامه حیات دهد، با همان نقایص و ناکارآمدی‌ها. به همین دلیل و نیز اثرات افزایش شدید هزینه‌های نظامی در واکنش به سیاست ریگان، مذاکرات موفق و ‏بهبود چشمگیر روابط با آمریکا و غرب هم نتوانست به گورباچف کمک کند. او اگرچه توانسته بود اکثر کادر رهبری سالخورده و محافظه‌کار را حذف کند اما باز هم با دو جناح محافظه‌کار به رهبری لیگاچف و رادیکال به رهبری بوریس یلتسین در پولیت بورو مواجه شد که با او سر سازگاری نداشتند.

 

یلتسین از ‏همان آغاز با انتقادات تند از سیستم و ناکافی دانستن برنامه‌های اصلاحی گورباچف خود را انگشت‌نما کرد. در سال ۱۹۸۶ او در مقابل دوربین تلویزیون گفت:  «ما مرتب حفر می‌کنیم ولی به ته این چاه کثافت نمی‌رسیم.»

 

زمانی که او انتقاد مستقیم از گورباچف را آغاز کرد در سال ۱۹۸۷ از پولیت بورو یعنی ‏بالاترین ارگان رهبری حزب و دولت شوروی اخراج شد. دو سال بعد زمانی که گورباچف نخستین انتخابات آزاد پارلمان در شوروی را برگزار کرد که دو سوم نمایندگان آن با رای مردم انتخاب می‌شدند، یلتسین با بالاترین رای مسکو و جمهوری روسیه به پارلمان راه یافت. حالا یلتسین دارای مشروعیت مردمی حاصل ‏از رای میلیون‌ها شهروند روسی بود در حالی که گورباچف را صرفا ۱۰ نفر از الیگارشی سطح بالای حزب پشت درهای بسته انتخاب کرده بودند.

 

اکنون یلتسین رئیس جمهور جمهوری روسیه بود و گورباچف دبیرکل حزب کمونیست شوروی و رهبر اتحاد جماهیر شوروی و بدیهی بود که اگر اتحاد ۱۵ جمهوری از هم بپاشد، ‏زیر پای گورباچف به کلی خالی شده و یلتسین فرمانروای بزرگترین کشور باقی‌مانده از امپراتوری شوروی یعنی روسیه خواهد شد. بنابراین طبیعی بود که یلتسین در جهت واگرایی جمهوری‌ها، تشویق تمایلات استقلال‌طلبانه و تضعیف هر چه بیشتر حزب کمونیست و خطوط قرمز آن عمل کند.

 

زمانی که در سال ۱۹۹۱ ‏محافظه‌کاران کودتا کردند، تانک‌ها را به خیابان آورده و گورباچف را در ویلای ساحلیش بازداشت کردند، این یلتسین بود که بدون ترس همراه هزاران نفر از هوادارانش در خیابان در مقابل کودتا ایستاد و رسانه‌ها و دولت‌های غربی هم از او حمایت کردند. کودتاچیان جرات شلیک به خود ندادند و شکست خوردند. آنها بازداشت شدند و یکی از آنان، مارشال آخرومیف با گفتن این مطلب که توان مشاهده سقوط شوروی را ندارد، با شلیک گلوله‌ای به مغزش خودکشی کرد.

 

پس از آن یلتسین که گورباچف را به دلیل عقب‌نشینی و مماشات با محافظه‌کاران مسئول اصلی کودتا می‌دانست، از فرصت استفاده و او را از صحنه ‏حذف کرد. یلتسین و همکارانش اتحاد جماهیر شوروی و حزب کمونیست را منحل و اموال حزب را مصادره کردند. پرچم سرخ پس از ۷۰ سال از فراز کرملین پایین کشیده شد. قانون اساسی شوروی و کلیه جهت‌گیری‌های داخلی و خارجی آن مردود و منسوخ اعلام شد.

 

‏دوران حکومت یلتسین با روسیه امروز متفاوت بود و اگرچه یک دمکراسی کامل و بلوغ‌یافته نبود اما وجوه قابل توجهی از یک دمکراسی را دارا بود. آزادی مطبوعات و احزاب وجود داشت. رقابت‌های انتخاباتی مصنوعی و فرمایشی نبود. به عنوان مثال در سال ۱۹۹۵ تیم قدرتمندی از متخصصین افکار عمومی آمریکایی ‏برای کمک به یلتسین در مبارزه انتخاباتی با گنادی زوگانف رهبر کمونیست‌ها به روسیه آمدند. اما به تدریج و به خصوص با آغاز زمامداری ولادیمیر پوتین روسیه راه پسرفت را پیمود. دلیل اصلی آن آشفتگی و بحران اقتصادی دوران پسافروپاشی و فقدان پایه‌های اجتماعی و نهادی دمکراسی در روسیه بود.

 

‏وسعت زیاد و جغرافیای خشن این کشور هم کار را دشوارتر می‌کرد. بحران اقتصادی و اجتماعی فراگیر و ناتوانی در اجرای موفق سیاست خصوصی‌سازی، تمایل به ثبات و امنیت به جای آزادی را هر چه بیشتر تقویت کرد. بیشتر مردم از هرج و مرج اقتصادی بعد از کمونیسم به ناسیونالیسم ارتجاعی – دهقانی روسی پناه  ‏بردند که راه خاص روسی را به جای غربی شدن توصیه می‌کرد. بخش کوچک فرهیخته و لیبرال طبقه متوسط روسیه هم مانند دیگر مقاطع تاریخ این کشور تنها و ناتوان ماند.

 

پوتین و دار و دسته‌اش هم در فضای تقریبا بی‌رقیب بیشترین بهره را از این شرایط بردند. افزایش چشمگیر قیمت نفت و گاز از سال ۱۹۹۹ ‏و استخراج منابع جدید نفت و گاز که تحریم‌های ریگان مانع از آن شده بود در دوران شوروی از آنها بهره‌برداری شود، وضع اقتصادی روسیه را بهبود بخشید و موقعیت پوتین را تحکیم کرد.

 

اما در پایان سوال اساسی این است که آیا فروپاشی رژیم کمونیستی شوروی به سود مردم این کشور و گامی رو به جلو نبود؟

 

‏قطعا پاسخ مثبت است. مردم روسیه و دیگر جمهوری‌ها در آن زمان گرفتار حکومتی غیرعادی بودند که بخش اعظم منابع سرشار و بی‌نظیر کشورشان را صرف تحمیل ایدئولوژی استبدادی و ناکارآمد خود به دیگر کشورهای جهان از طریق خرابکاری، عملیات پارتیزانی ترور، کمک مالی سالانه به صدها حزب دست نشانده و ‏حمایت نظامی از ده‌ها رژیم سرکوبگر می‌کرد. مردم شوروی در آن زمان تقریبا در یک زندان بزرگ زندگی می‌کردند. برای سفر از شهری به شهر دیگر در کشورشان نیاز به پاسپورت و مجوز کا.گ.ب داشتند که در مدت زمان کوتاهی صادر نمی‌شد. نمی‌توانستند آزادانه محل سکونت، رشته تحصیلی و شغل خود را انتخاب ‏کنند. دستگاه امنیتی کوچکترین جزئیات زندگی شخصی آنها را زیر نظر داشت. حتی یک روزنامه یا رسانه آزاد و غیردولتی نداشتند. دولتشان بالاترین درصد هزینه نظامی نسبت به تولید ناخالص ملی را داشت که در هیچ جای جهان نظیرش موجود نبود.

 

به همین دلیل آنها مجبور بودند برای تهیه اقلام ضروری زندگی ‏ساعت‌ها در صف بایستند و دو یا سه خانواده در یک آپارتمان زندگی کنند. این مردم که دستکم به سبب منابع زیرزمینی مافوق تصورشان سزاوار زندگی خیلی بهتری بودند، دور توریست‌های غربی حلقه می‌زدند و برای تصاحب حتی کاغذ بسته‌بندی یک کالای کوچک غربی نظیر شکلات یا ساعت سر و دست می‌شکستند. سفر به خارج از کشور رویایی بود که تقریبا هیچگاه امکان تحقق نداشت. استفاده از فناوری‌های ساده نظیر ماشین حساب و دستگاه فتوکپی در انحصار کا.گ.ب یا نیازمند مجوز خاص این سازمان بود.

 

مردم روسیه امروز حکومتی مطلوب یا یک دمکراسی واقعی ندارند اما چنین زنجیرهایی به دست و پایشان بسته ‏نیست. اگر امروز رژیم شوروی باقی بود، مردم روسیه می‌بایست همچون مردم هاوانا و پیونگ‌یانگ در بیغوله‌ها با حسرت به توریست‌های غربی نگاه کنند و از حق داشتن اینترنت و موبایل هم محروم باشند.

 

 


 

این مطلب پیشتر در قالب یک رشته توییت در توییتر نویسنده منتشر شده بود:

 


نظرات بسته است.