فرهاد طباطبایی

چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸

بخش:
اقتصادی - ایران‌زمین - جهان - سیاسی - مطالب ویژه - هویت ملی - یادداشت‌ها






در دهه ۲۰ میلادی که دنیا رکود اقتصادی سنگینی را از سر می‌گذراند، قیمت نفت که دو سوم درآمد ایران را تشکیل می‌داد، به پایین‌ترین حد خود رسیده بود و این برای رضا شاه پهلوی که کمر همت به نوسازی ایران بسته بود قابل تحمل نبود.

 

از سال ۱۹۲۸ مذاکراتی با شرکت نفت “انگلو پرژن” (بریتیش پترولیوم بعدی) در جریان بود تا قرارداد دارسی را که در سال ۱۹۰۱ با مظفرالدین شاه قاجار بسته بودند با هدف تامین حقوق ایران تغییر دهند.

 

ایران می‌گفت که اصل این قرارداد بر خلاف حاکمیت ملی ماست اما چانه‌زنی‌ها بی‌نتیجه بود. شرکت نفتی می‌گفت که ما یک کمپانی خصوصی هستیم اما ایران این حرف را جدی نمی‌گرفت و مقصر اصلی را دولت بریتانیا می‌شناخت. ای بسا در این زمینه ادعای ایران بی‌پایه هم نبود چون دولت انگلستان سهامدار اصلی این کمپانی نفتی بود و این هم بر می‌گشت به تلاش‌های چرچیل جوان که توانسته بود دولت را شریک این شرکت نماید و اصولا سوخت ارتش بریتانیا متکی به چاه‌های نفت ایران بود.

 

علاوه بر مسائل اقتصادی، رضا شاه به دو دلیل دیگر هم از بریتانیا خشمگین بود: ایران تلاش می‌کرد که بحرین را به خود ملحق کند اما انگلستان زیر بار نمی‌رفت و کماکان آنجا را تحت‌الحمایه خود داشت. دلیل دیگر به رسمیت شناختن کشور جدید عراق بود که پادشاه ایران آن را ادامه امپریالیسم انگلستان در منطقه می‌دانست.

 

وزیر مختار انگلستان درباره رضا شاه گفته بود: «آدمیست که وقتش را به تعارفات و چاپلوسی‌های رایج و بی‌فایده اما بسیار دلپسند در میان ایرانی‌ها تلف نمی‌کند» و همین هم دلیل اصلی به نتیجه نرسیدن چانه‌زنی‌ها بود.

 

در شانزدهم نوامبر ۱۹۳۲ پس از چهار سال کش و قوس, رضا شاه کابینه را احضار کرد و قرار داد دارسی را بی‌اعتبار خواند و مایه وحشت و حیرت دولتمردان وقت شد. دولت انگلستان حتی آماده مداخله نظامی هم بود و کار به “جامعه ملل” (سازمان ملل بعدی) کشید. رأی جامعه ملل این بود که مسئله را بین خود حل و فصل کنید.

 

در آوریل ۱۹۳۲ “جان کدمن”، رئیس کمپانی انگلو پرژن وارد ایران شد اما در هفته سوم باز مذاکرات به بن‌بست رسید. کدمن خسته و خشمگین تهدید کرد که انگلستان جور و پلاس را جمع می‌کند و می‌رود و به خلبان خود هم گفته بود که یک پرواز انجام دهد به گونه‌ای که رضا شاه بتواند از پنجره کاخ خود ببیند که داستان جدیست.

 

رضاشاه با همه ملی‌گرایی و شخصیت استواری که داشت، آنقدر هوشیار هم بود که بداند اگر این اتفاق بیفتد ایران به معنی واقعی ورشکسته خواهد شد و همه رشته‌هایی که در این سال‌ها ریسیده است، پنبه می‌شود.

 

در نهایت در آخر آوریل قرارداد جدیدی بسته شد:

 

– ایران سه چهارم مناطقی که انگلستان اجازه اکتشاف و استخراج از آن داشت را پس گرفت.

 

– برای هر تن نفت، چهار شیلینگ به صورت تضمین‌شده به ایران پرداخت می‌شد که با بالا و پایین رفتن قیمت نفت، منافعش به خطر نیفتد.

 

– بیست درصد سود کپمانی در سراسر جهان متعلق به ایران شد.

 

– صرفنظر از درآمدها و ساخت و سازهای بعدی، دست کم ۷۵۰ هزار پوند سالیانه به ایران پرداخت شود.

 

– حق امتیاز سال‌های ۱۹۳۲ تا ۳۳ از نو به نفع ایران محاسبه گردد.

 

– غذایی که شرکت به کارگران می‌دهد اسلامی شود. (از موارد مورد اعتراض ایرانی‌ها)

 

– به مدت امتیاز ۳۰ سال دیگر افزوده گردد و به جای ۱۹۶۲ در سال ۱۹۹۳ پایان پذیرد.

 

“جان کدمن” بعدها گفت: «احساس کردم که تقریبا به طور اساسی بال و پرمان چیده شد.»

 

این اتفاق را می‌توان طلیعه ملی شدن واقعی نفت در ایران دانست و از طرف دیگر نمونه‌ایست از ترکیب ملی‌گرایی و احقاق منافع کشور به صورتی واقعگرایانه و به دور از جنجال‌ها و هیاهوهای عوام‌پسند که در ممالک جهان سوم بسیار طرفدار داشته و شاید دارد.

 

سیاست منطبق با منافع ملی و بی‌جنجال، کاری بود که در زمان محمدرضا شاه به وفور اتفاق افتاد که متاسفانه در جامعه شعارزده و “غربزدگی” و ” شیعه یک حزب تمام عیار”خوان ایران، جور دیگری تفسیر می‌شد. روزگاری که ایران از محترم‌ترین ممالک جهان به حساب می‌آمد اما کار به جایی رسید که نامش با شرارت و تروریسم گره خورد.


نظرات بسته است.