این قدر بر انقلاب، و بر روش انقلابی تأکید کرده‌اند که خاطرم می‌آید یک بار قرائتی لازم دید یادآوری کند که انقلابی‌گری برای حل مسئله، گاهی اوقات احمقانه است! مثال زد که اگر دوده بنشیند بر لباستان، بدترین کار تکاندن لباس با دست و به صورت تند و قهرآمیز است! معضلاتی در جامعه هست که باید با حوصله، تمهید و «روش غیرانقلابی» حل کرد. در واقع رهبران و سخنگویان انقلاب اسلامی، گاهی هم ناچار شده‌اند که افسار این اسب تندروی انقلاب را بکشند و اختلاف میان آنها، اغلب از این طریق قابل فهم و تفسیر است که هر یک، دقیقاً کجا مایل بوده، روش انقلابی را موقتاً مهار کند و کجا به تداوم روش انقلابی تأکید داشته است. اما رهبران یک انقلاب، دقیقاً آنها هستند که در نفس ضرورت انقلابی‌گری با هم اختلافی ندارند؛ سهل است، اتهام تجدیدنظرطلبی از اصول انقلابی‌گری یا استلزامات عملی آن، غالباً تندترین انتقادیست که یک انقلابی، علیه انقلابی دیگر می‌تواند طرح کند.

 

آنچه گفتم در فضای حاکمیت یک گفتمان سیاسی انقلابی صادق است و تفاوتی نمی‌کند که هدف انقلاب، فی‌المثل تحقق «مدینه‌النبی» باشد یا جامعه‌ بی‌طبقه‌ پرولتاریایی. اما برای ما که تمامی این ماجراها را در یک نسخه‌ اسلامی تماشا کرده‌ایم، احیاناً جالب است که نسخه‌ فلسفی و شیک آن را هم ملاحظه کنیم! در این صورت، مثلاً جالب خواهد بود دانستن اینکه دعوا بر سر اینکه انقلابی حقیقی‌ چه کسیست، در زمانه‌ حاکمیت شوروی سابق به بحث و جدل بر مفهوم فلسفی مشهور «دیالکتیک» کشیده بود.

 

لوکاچ در مقاله‌ای که نامش هم نشان می‌دهد که به لحاظ حزبی و سیاسی چقدر حائز اهمیت بوده، یعنی در مقاله‌ «مارکسیسم ارتدوکس چیست؟» (شما بخوانید «اسلام ناب محمدی چیست»؟!) تأکید می‌کند که نظریه‌ ماتریالیسم تاریخی را اگر از روش دیالکتیکی فهم حقیقت جدا کنیم، نتیجه زمینه‌سازی برای فرصت‌طلبانی خواهد بود که به دنبال «گذار طبیعی» به جامعه‌ بی‌طبقه، و یک سوسیالیسم بدون مبارزه‌اند، در این معنا که انقلابی‌گری را جزئی ضروری در نگاه مارکسیستی نمی‌دانند.

 

او به برنشتاین اشاره می‌کند و می‌گوید که تبعات عملی و عینی آنچه او می‌گوید، پیشاپیش نادرستی مساعی تئوریکش را در پیراستن مارکسیسم از هیگل‌باوری ثابت می‌کند. بر دانشجویان فلسفه پوشیده نیست که مفهوم «دیالکتیک» را مارکس مستقیماً از فلسفه‌ هیگل اخذ می‌کند؛ اگرچه کل فلسفه‌ی ایدئالیستی او را مردود می‌دانسته است.

 

بسیار جالب، و از منظر تاریخی پرمعناست که ابتدای این مقاله، لوکاچ، اشاره‌ای به منازعاتی مشابه در سنت دینی مسیحی می‌کند؛ یعنی آنجا که خود واژه‌ «ارتدوکس»، در معنای راست‌کیش، اهمیت اساسی پیدا کرده و مصطلح می‌شود. آیا قرار است با بدیهی گرفتن وجود یک مارکسیسم ارتدوکس، و تعیین دقیق مولفه‌های برسازنده‌ راست‌کیشی آن، چیزی مانند فلسفه‌ اسکولاستیک (مدرسی) اروپایی به وجود بیاید که کار تبیین و تفهیم معارف متعالی را تنها از کانال‌های بهداشتی و مجوزدار، به عامه منتقل می‌کند؟! آیا این آغاز پدیدار شدن یک صنف است که مانند روحانیت کلیسا، عهده‌دار کار خطیر تفسیر از متون کلاسیک مقدس باشد؟! به هر تقدیر، پاسخ لوکاچ مثبت است. مارکسیسم راست‌کیش و ناراست‌کیش داریم که او سعی می‌کند، با برجسته‌ کردن مفهوم «دیالکتیک»، صورت راست‌کیش و معتبرش را از اقسام بورژوایی یا آمریکایی و یا تجدیدنظرطلبانه‌اش متمایز کند.

 

بامزه است که از اولین نقل قول‌های لوکاچ در این مقاله، نقل گذراییست که از کتاب «آنتی دورینگ» انگلس می‌کند؛ می‌گویم بامزه است چون انگلس در کنار مارکس، از اصلی‌ترین متفکران جریانیست که خود مارکس آن را «سوسیالیسم علمی» می‌نامید (در تقابل با سوسیالیسم آرمانشهری یا به ترجمه‌ مشهورتر در فارسی، «تخیلی») او به کسی ارجاع می‌دهد که اگر مارکسیسم ارتدوکسی در کار باشد، یکی از اصلی‌ترین نامزدهای نمایندگی قسم ارتدوکس آن خواهد بود، اما ارجاع لوکاچ برای گرفتن این سمت از اوست: مطابق با بحث انگلس در این کتاب، روش دیالکتیکی کشف حقیقت، در تقابل با روش متافیزیکی کشف حقیقت است؛ و در حالی که در این دومی، مفاهیم دوگانه‌ متضاد، خشک و انعطاف‌ناپذیرند، باید دانست که در روش دیالکتیکی، مفاهیم سیالند و بر هم تأثیر متقابل دارند.

 

انتقاد لوکاچ این است که از بین تمامی مثال‌هایی که انگلس فهرست می‌کند، صحبتی بر سر دوگانه‌ ذهن و عین (و یا، اندیشه و هستی) نیست. چرا این مهم است؟! به این علت که طرح رابطه‌ دیالکتیکی میان مفاهیم متضاد، از همه مهمتر باید مابین دوگانه‌ ذهن و عین و یا اندیشه و هستی برجسته شود تا همگان بدانند هدف نظریه‌ مارکسیستی، تغییر واقعیت است. چنانکه مارکس گفته است کافی نیست که نظریه‌پردازان حزبی و غیرحزبی مارکسیسم، با کلمات لاس بزنند و بر سر دقایق نظری محض گلاویز شوند تا اندیشه‌شان به واقعیت تقرب پیدا کند. بلکه به همان اندازه، و یا حتی بیشتر لازم است که واقعیت هم به اندیشه تقرب پیدا کند!

 

این حرف در معنای سرراست کلمه، یعنی ضمن اینکه تلاش می‌کنید واقعیت جاری را بفهمید، باید تلاش کنید تا در جهت تحقق عدالت برای طبقه کارگر، آن را تغییر دهید. نظر به ضرورت همین کنش معطوف به تغییر واقعیت است که ماتریالیسم تاریخی مارکس یک نظریه‌ انقلابیست. و مفهوم دیالکتیک در این میانه به کار می‌آید تا این کنش معطوف به تغییر واقعیت، خود بخش جدایی‌ناپذیر این نظریه باشد.

 

به عبارت دیگر، برای مرزبندی با آن عده از مارکسیست‌هایی که می‌خواهند یک روش اصلاح‌طلبانه یا تغییر تدریجی و برنامه‌ریزی‌شده را به جای روش انقلابی پیشنهاد کنند، تأکید بر مفهوم «دیالکتیک»، استراتژی تئوریک خوبیست. می‌توان به آنها خطاب و عتاب کرد که به اندازه‌ کافی ماهیت دیالکتیکی مارکسیسم را نفهمیده‌اند و بنابراین عدول آنها از انقلابی‌گری، محصول ضعفی در بصیرت فلسفی آنهاست و نه – احیاناً – در اعتدال و تدبیر و تفکر عمیق‌تر آنها.

 

القصه، دعوا، همان دعواست. فقط سطح آن در حد یک دعوای فلسفی، شیک، انتزاعی‌ و پیچیده‌ شده است. اگر به جای یک انقلاب خلقی اسلامی، یک انقلاب خلقی ماتریالیستی رخ داده و یاران و همفکران آقای احسان طبری پیروز شده بودند، کمترین فایده‌اش این بود که بچه‌های فلسفه‌ غرب – به جای طلبه‌های حوزه‌های علمیه – در نوبت پرتاب به قله‌های افتخار از سکوهای دانشگاهی خود بودند البته به شرط اینکه دوز بهینه‌ هیگل در نظریه‌های مارکسیستی را مراعات می‌کردند و به جای تأکید بر چهره‌های انقلابی نهضت، (معادل علی‌ ابن ابی‌طالب و ابوذر غفاری در گفتمان انقلاب اسلامی) به طرح چهره‌های انحرافی، معادل سلمان فارسی و یاسر عمار و یا از آن بدتر، کوروش کبیر نمی‌پرداختند! البته طرح این آخری (کوروش کبیر) دیگر کار غضنفر می‌بود که از قضا در تاریخ نهضت انقلابی اسلامی، غضنفر هم داشته‌ایم.


نظرات بسته است.