سازمان روحانیت شیعی که دوران حکومتش بر جامعه‌ ایران، به چهل سال تمام رسیده است، نه مبدع شعارهای سیاسی خود، و در یک کلام گفتمان سیاسی انقلاب اسلامی بوده، نه طبیعتا محتوا و مفاد آن را هیچ‌گاه جدی گرفته است!

 

ارواند آبراهامیان در مجموعه مقالاتی که در کتاب Khomeinism جمع‌آوری نموده، تلاش کرده است که نشان دهد انقلاب اسلامی ایران، بیشتر یک انقلاب مدرن بوده است تا یک انقلاب واپس‌گرایانه. اینکه ایده‌ او قابل دفاع است یا نه، یک چیز در موضع او محکم و غیرقابل انکار است؛ اینکه خمینی، ایدئولوژی انقلابی خود را از جریان‌های چپ ایرانی گرفت و تنها خلاقیتی که نشان داد ترجمه کردن اصطلاحاتی مانند امپریالیسم، بورژوا و پرولتاریا و امثال آن، به اصطلاحات عربی مانند «استکبار»، «مُترَف» و «مستضعفین» و غیره بود که برای مخاطب ایرانیش، به جهت عربی بودن، تداعیات مذهبی داشت.

 

به اعتقاد نگارنده، این هم درست و قابل دفاع است که متون مقدس اسلامی، همچون مسیحیت، پتانسیل ترجمه و تفسیر چپ‌گرایانه را با خود داشت و چنین پتانسیلی پیشاپیش، تا حدی موفقیت چنین پروژه‌ای را تضمین می‌کرد. اینکه آقای خمینی، به مرور آموخت که (فی‌المثل) به جای حمله کردن به اعطای حق رأی به زنان، (در چهارچوب انقلاب سفید شاه و ملت)، بهتر است سیاست خارجی صلح‌طلبانه‌ شاه را مورد حمله قرار دهد و آن را به جهت اتحاد استراتژیکش با «استکبار آمریکا» لعن و نفرین کند، و یا به جای تخطئه‌ مستقیم آزادی‌های گسترده‌ اجتماعی، پای نفوذ غرب و فرهنگ بیگانه را به میان بکشد و آزادی‌ها را توطئه‌ای علیه مستضعفین بداند، تاکتیک‌های فوق‌العاده موثری بود که ایشان به بهای سال‌ها کسب تجربه و تنفس در فضای سیاسی ایران به دست آورد. تجربه و آموزشی که بدون وجود جریان نیرومند و ذی‌نفوذ حزب توده و تشکل‌های به لحاظ ایدئولوژیک اقماریش در ایران، میسر نمی‌شد.

 

پس از چهار دهه مشاهده‌ سیاست‌های نظام اسلامی، قدر مسلم این است که بدانیم انقلاب اسلامی ایران، دست‌کم در پروپاگاندا (تبلیغات سیاسی)، کاملا مدرن بوده و هست. آنها فنون بلاغی و بیانی (رتوریک) یکی از دو جبهه‌ سیاسی فرهنگ مدرن را اخذ کردند تا از آن نردبانی بسازند برای بالا رفتن از قدرت. اما واقعا دلیلی ندارد که فکر کنیم سازمان روحانیت مبارز، که نه تنها هیچ مخالفتی با شکل سنتی «بازار آزاد» نداشته است، بلکه تاریخا متحد بازار سنتی بوده، به لحاظ ایدئولوژی و برنامه‌ سیاسی هم واقعا چپ‌گرا باشد! بین اتخاذ رتوریک چپ، تا عملیاتی کردن سیاست‌های چپ انقلابی، فاصله‌ای بزرگ و قابل ملاحظه وجود دارد.

 

فاصله‌ای که از آن حرف زدم، حتی تا انتهای دهه‌ شصت، و به ویژه تا زمان حیات خود آقای خمینی، برای ناظران «مرئی» نبود. اما اگر امروز کسی از نسل علی شریعتی، جلال آل‌احمد و احسان طبری، فریاد می‌زند و مدام مجریان برنامه‌های اقتصادی بعد از سال ۱۳۶۸ را به باد انتقاد می‌گیرد و مدعیست که مسئولان نظام، دانسته یا نادانسته به ورطه‌ «نئولیبرالیسم» غلتیده‌اند، جای تعجب نیست.

 

دکتر یوسف اباذری، یکی از همان تیپ اجتماعی- سیاسیست که به ویژه بعد از دهه‌ بیست خورشیدی در صحنه‌ حیات اجتماعی ایران پدیدار شدند و به نحو معنادار و قابل دفاعی می‌توانند خود را خالقان اصلی انقلاب اسلامی اگر نه، دست‌کم تئوریسین‌ها و ایدئولوگ‌های اصلی آن بدانند. خشمی که در اباذری از وضع جاری مملکت هست، به ندرت حتی در مقامات عالی‌رتبه‌ نظام دیده می‌شود.

 

او معتقد است که «سوژه‌ ایرانی»، سوژه‌ای «منفعت‌طلب» و «لذت‌جو» شده و چنین چیزی محصول عدول مقامات نظام انقلابی، از برنامه‌های چپ‌گرایانه‌ اقتصادی دهه‌ شصت است.

 

شأن اباذری، به عنوان یک جامعه‌شناس با زبانی فلسفی، اجازه نمی‌دهد که او نیز مانند میرحسین موسوی، و مابقی چپ‌های اسلامی، به صراحت از «دهه‌ طلایی» شصت سخن بگوید؛ اما تقریبا محال است که خواننده‌ دقیق مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های او، در نیابد که اباذری با تمام وجود، میراث اسلاف خود (شریعتی و آل‌احمد و طبری) را تناور شده در دهه‌ شصت می‌بیند و طبیعتا از اقرار مقامات حکومت اسلامی، به جوابگو نبودن و در واقع شکست کامل آن سیاست‌ها، خشمگین است.

 

سخنرانی اخیر آقای اباذری در پژوهشگاه هنر، فرهنگ و ارتباطات (مورخه‌ چهارشنبه، ۲۸ آذرماه)، ای بسا به آسانی می‌تواند اقراری تلخ به شکست ناروشنفکری دهه‌ بیست به بعد تعبیر شود؛ آنجا که ایشان به صراحت می‌گوید نسل جدید آزادی‌هایی را طلب می‌کند که در زمان «اعلیحضرت» از آن بهره‌مند بود و این را «وادادن به سلطنت» می‌نامد، اوج این اعتراف به شکست است.

 

آنچه که او می‌گوید واقعیت دارد، اما تعبیری که می‌کند متعلق به خود اوست که فقط کسانی که در سودای تحقق یک جامعه‌ بی‌طبقه و کاملا غیررقابتی با او اشتراک عقیده دارند، می‌توانند در این تعبیر با او همدل باشند.

 

در سخنرانی پیش‌گفته، اباذری مدام نام مقامات و مجریان نظام (از جمله قالیباف، شهردار سابق تهران) را می‌آورد و سوال می‌کند که آیا شما نمی‌دانستید که در حال اجرای برنامه‌های نئولیبرالی هستید و یا می‌دانستید و دروغ می‌گویید؟ او احمدی‌نژاد را تلویحا تأیید می‌کند که به سندی موسوم به «مبانی نظری برنامه‌ چهارم» تاخت و آن را تمسخر آرمان‌های انقلاب دانست، اما مدعیست که نئولیبرال‌ترین برنامه‌ها، عملا در دولت احمدی‌نژاد اجرا شده است.

 

نگارنده، در مورد صحت این ادعا تردید دارد، ضمن اینکه با هژمونی بازار آزاد بر تمامی شئون زندگی نیز، موافق نیست. اما آنچه در این یادداشت مد نظر من است سرنوشت یک پروژه‌ قدیمی سیاسیست که حامیان آن، زمانی می‌توانستند دست‌کم، اتحاد جماهیر شوروی را یک نمونه (ولو نه کاملا موفق) از تحقق ایده‌های خود بدانند. ولی اکنون نه آن نمونه دیگر باقیست، نه حکومت اسلامی ایران با جامعه‌ای که ساخته است می‌تواند نمونه‌ای دیگر قلمداد شود.

 

به عبارت دیگر، خیل کثیری از حامیان این پژوه‌ قدیمی مارکسیستی در جامعه‌ ایران وجود دارند که هنوز در حمله به رژیم قبل و نمادهایش، و همچنین مرور دوباره و چندباره‌ نظریه‌های استعماری و پسااستعماری، و دست‌انداختن به اندیشه‌های پست‌مدرن همدل با سنت، برای دور زدن وضعیت حاکم بر سیاره، اهتمام کامل دارند اما نمی‌توانند حتی یک نمونه از تحقق موفق پروژه‌ خود در کل سیاره نشان دهند!

 

اما آیا فهم اینکه «روحانیت»، عامل تاریخی مناسبی برای تحقق چنین پروژه‌ سیاسی‌ای نبود، دشوار بود؟! آیا به لحاظ تاریخی درست در نقطه‌ای نایستاده‌ایم که با قاطعیت نتیجه بگیریم تلاش احسان طبری، برای خلق یک (به تعبیر خودش) «پلتفرم واحد» میان تمامی گروه‌های اپوزیسیون رژیم قبل، برای درگذشتن از میراث آنچه که او یک انقلاب بورژوایی می‌خواند (یعنی انقلاب مشروطه)، خیال خامی بود که در حد یک لجاجت سیاسی می‌توانست عملیاتی شود، اما واقعا در حد یک پروژه‌ سیاسی رهایی‌بخش، چیزی بیش از گریستن بر سر یک گور خالی نبود که اکنون فقط یک سنگ قبر کم دارد؟!

 

طنز ماجرا اینجاست که نسل جوانتر و جدیدتر نسخه‌‌ اباذری در راه است! چپ‌گراهای نومارکسیستی که مانند خود اباذری، به اشغال یک کرسی استادی در دانشگاه راضیند تا احیانا زیر زعامت ولایت فقیه، همچنان بتوانند تحشیه‌ای «فلسفی» بزنند بر سیاست‌های انقلابی سازمان روحانیت! خیال وصل جامعه‌ای بی‌طبقه، و شهروندانی کاملا چکش‌خورده و یکسان‌شده، ظاهرا «هنوز» کار هر خامی نیست؛ لابد از باب اینکه «به زیر سلسله‌رفتن، طریق عیاریست»!

 

ضرب‌المثلی چینی هست که می‌گوید اندیشه‌های راستین، در دستان آدم نابکار، به پیامدهاپی می‌انجامد به کلی دروغین! تمامی چپ‌گراهای غیرانقلابی (اصلاح‌طلب) که اصرار می‌کردند تحقق سوسیالیسم به سبک اروپای غربی، در ایران پادشاهی ممکن است، و نیازی به دیو ساختن از شاه، ائتلاف با گروه‌های ارتجاعی از جمله به ویژه، سازمان روحانیت، و براندازی میراث انقلاب مشروطه نیست، امروز می‌توانند این ضرب‌المثل چینی را به آقای اباذری و تمامی «ایدئولوگ‌های اصلی» انقلاب اسلامی یادآوری کنند!

 

روحانیت حاکم، چهار دهه است که وعده‌ فروپاشی قریب‌الوقوع نظام سرمایه‌داری به سرکردگی آمریکای جهانخوار را می‌دهد. اما فهم اینکه روحانیت خود این وعده را جدی نمی‌گیرد، و فقط به عنوان شعاری موثر برای مصرف داخلی به کار می‌برد، آسان است. با این حال، اباذری‌ها هنوز واقعا اعتقاد دارند که بحران‌های نظام سرمایه‌داری روزی به فروپاشی کامل آن در سطح سیاره منجر می‌شود و نشسته‌اند تا هر بار، خبر شورش‌هایی مانند شورش جلیقه‌زردها در فرانسه را نشانی بر درستی عقیده‌ خود ارزیابی کنند!

 

آنکه واقعا و صادقانه معتقد است که نظمی «به کلی دیگر» در انتظار مردمان سیاره است، حق دارد همچنان فحوای سخنان آقای اباذری و مابقی چپ‌های مارکسیست و نومارکسیست را جدی بگیرد و به آنها گوش بسپارد.

 

من ترجیح می‌دهم گله‌گذاری‌ها و فریادهای این استاد قدیمی میراث‌دار شریعتی و آل‌احمد را حمل بر اعترافی علنی به شکست پروژه‌ای قدیمی بگیرم؛ به شکست همان پروژه‌ای که اعتقاد داشت همراهی و حتی رهبری سازمان روحانیت شیعه، به عنوان نیرومندترین نیروی بومی، نه خبری بد برای جنبش عدالت‌خواهی، بلکه بزرگ‌ترین شانس آن است! شکست پروژه‌ای که حامیانش، از فرط ابتلا به رادیکالیسم، اعتقاد داشتند شاپ پیش‌قدم در اجرای پاره‌ای از برنامه‌های سوسیالیستی را باید وا نهاد و به وعده و وعید شیخی دل بست که دست‌کم هزار سال است که در فرهنگ اجتماعی ایران، به «زهد ریایی» و «وعظ بی‌عمل» شهره‌ است.


نظرات بسته است.

مطالب دیگر