دکتر حسن شهیدنورایی که مخاطب صادق هدایت در حدود ۸۰ نامه است، دکترای حقوق از فرانسه گرفته بود. او با زنی فرانسوی ازدواج می‌کند و از او صاحب سه فرزند می‌شود. پس از اتمام تحصیلات به تهران برمی‌گردد و بلافاصله استاد دانشکده‌ حقوق دانشگاه تهران می‌گردد. همزمان با فعالیت‌های علمی در دانشگاه، با مجله‌ «سخن» هم همکاری فرهنگی دارد و حسابی سرشلوغ است. اما به تعبیر خودش از میانمایگی حاکم در فضای ایران خسته می‌شود و با اهل و عیال به قصد مهاجرت به فرانسه بازمی‌گردد در حالی که دانشگاه تهران پذیرفته او را با حفظ حقوق و مزایا، استاد در حال مأموریت قلمداد کند! اما در وطن جدید هم، سراسر نامه‌های او به رفیقش رضا جرجانی، شکایت از روزگار است تا حدی که جایی می‌گوید ما هیچ از جوانی ندیدیم و هیچ خاطره‌ خوشی از گذشته برای آینده ذخیره نکردیم.

 

بخشی از این نارضایتی کاملا مفهوم است: او هیچ شغلی ندارد! با سه فرزند و همسر فرنگیش، عملا بیکار است به طوری که یک بار درخواست می‌کند رفقایش واسطه شوند تا چند تاجر در تهران، سفارش‌هایشان را با «حق کمیسیون» به واسطه‌ او به بنگاه‌های اروپایی برسانند تا شاید بتواند کمی راحتتر ارتزاق کند. پس از اتمام مهلت یا در واقع «مأموریت» یک ساله‌ دانشگاه تهران، در حالی که ناامید از مساعدت همکاران خود در گروه حقوق دانشکده است، مأموریت او را یک سال دیگر هم تمدید می‌کنند.

 

خروج او از ایران در سال ۱۳۲۴ رخ می‌دهد و او در تمامی مدت اقامتش در اروپا، تنها در یک بازه‌ زمانی حدودا یک ساله، به عنوان مأمور رسمی دولت ایران، به عقد قراردادهای تجاری قابل توجه با اروپا موفق می‌شود که این فعالیت مفید را هم مدیون وساطت یا در واقع نفوذ دوستان خود درهیأت حاکمه بوده است. این نفوذ برای آدمی مانند او در حدی بوده که دولت محمد ساعد، او را در سمت وزیر کار منصوب می‌کند که البته به علت کسالت و عدم علاقه به بازگشت به ایران، خیلی زود انصراف می‌دهد.

 

مقصودم از تقریر این شرح کوتاه از زندگی و موقعیت دکتر شهیدنورایی، مقایسه‌ آن با وضع کسی مانند خودم و بسیاری دیگر از دوستانم (به ویژه دانش‌آموختگان علوم انسانی) در ایران فعلیست. احساس می‌کنم «ما» ادامه‌ آن تیپ اجتماعی- فرهنگی هستیم که شهیدنورایی و رفیقش صادق هدایت، (و مجموع دوستان آنها) در ایران آن زمان بودند: مردمانی که سبک زندگی مدرن یا دست‌کم غیرسنتی داریم. به علوم انسانی اروپایی و سبک زندگی آنها علاقه‌مندیم. تلاش هم می‌کنیم و در اخذ درجات آکادمیک بالا هم موفق می‌شویم. اما نه من، نه هیچ‌کدام از دوستان من، امیدوار به پیوستن به گروه‌های علمی دانشگاه‌های داخل نیستیم. شانس «ما»، با توجه به دگراندیشیمان در ایران امروز، در اشغال مناصب و استفاده از فرصت‌های سیاسی و اقتصادی، به مراتب پایینتر از کسی مانند دکتر شهیدنوراییست.

 

تصور اینکه کسانی از میان «ما»، وزیر یا وکیل بشوند، در واقع چیزی جز جک نیست! جکی که من گاهی در میهمانی‌های جمعی، موقع عکس انداختن طرح می‌کردم: «از من نگیرید! می‌خواهم نماینده‌ مجلس شوم!» (و طبعا شلیک خنده‌ دوستان) این تفاوت در توقعات و انتظارات «ما» با «آنها»، در بعد سیاسی هم به وضوح قابل مقایسه است: هدایت و دوستانش از قتل کسروی به دست اسلام‌گرایان متأسف می‌شوند! از اینکه در کافه‌ها نوشیدن مشروب الکلی در ماه رمضان قدغن شده، عصبانی می‌شوند. امیدوارند حزب توده و فرقه‌ دموکرات آذربایجان، با توجه به آرمان‌های مترقی‌ای که طرح می‌کنند، سیستم سیاسی «شاهنشاهی» غیرفدرالی را به سمت یک شاهنشاهی فدرالی با حد بسیار بیشتری از رواداری دموکراتیک پیش ببرند.

 

حال، این توقعات سیاسی را مقایسه کنید با آنچه من و همنسلان من داشته‌ایم و ای بسا هنوز داریم! توقعاتی مانند امیدواری به رفع تحریم، یا عدم وقوع جنگ، آن هم با پوشش شعار اولترامحافظه‌کارانه‌ بازگشت به عصر امام! تا مبادا به هزار اتهام، منکوب شویم و امنیت ساده‌ شهروندیمان هم از دست برود!

 

نارضایتی هدایت، رضا جرجانی و شهیدنورایی از اوضاع آن زمان، با توجه به عقب‌ماندگی بیشتر جامعه از حیث فرهنگی و اجتماعی در آن مقطع، تا حدی قابل درک است. اگرچه از گرانی و بیکاری در اروپای تازه بدرآمده از جنگ دوم جهانی هم بی‌اطلاع نیستند تا حدی که هدایت با کمک بهائیان و دکتر هوشیار، بسته‌های کمک انسان‌دوستانه (مثل پاکت‌های قهوه) به آلمان ارسال می‌کنند. با این حال، هدایت طوری از اروپا حرف می‌زند که انگاری یک قایق‌سواری روی رودخانه‌ سن، به همه‌ هیکل ایران و مردمش می‌ارزد و شهیدنورایی هم، با همه‌ سردرگمی و بطالت فرساینده‌اش در اروپا، در یک چیز یقین دارد و آن هم اینکه بازگشت به ایران، غلط است!

 

واقعا اگر آن شرایط این قدر بد بود که به مرگ در غربت رضایت می‌دادند، در شرایط فعلی چه احساسی می‌داشتند و چه می‌کردند؟! گاهی به خودم جرأت می‌دهم تا فکر کنم آنها چه نابردبار و حتی ناسپاس بودند که چیزی جز شکایت و گله از اوضاع در نامه‌هایشان نیست اگرچه دستشان به مقام وزارت و وکالت مجلس، و کم کم، استادی دانشگاه پایتخت می‌رسید. گاهی هم فکر می‌کنم چه مظلومیم «ما»، نسل جدید اقشار اروپایی‌مآب در ایران، که انقلاب اسلامی تقدیری بهتر از مارجینال بودن در وطن، برایمان تدارک ندیده است و فیلسوف واضع فلسفه‌ زندگی و سخنگوی «حوالت تاریخی»مان کسی نیست جز احمد فردید که هدایت، در یکی از نامه‌هایش او را ریشخند می‌کند و می‌نویسد: «فقط آقای فردید با این جریان مخالف است… جلو بچه‌ها دهنش گاییده شد! موجود ضعیف و کله‌خشکیست. معتقد است که حمال اروپایی از علمای ایرانی بیشتر چیز می‌فهمد! و خودش را اروپایی می‌داند!» (نامه‌ چهاردهم/ آذر ۱۳۲۵)


نظرات بسته است.

مطالب دیگر