به تازگى حرکتى در انتقاد از رضا پهلوی آغاز شده است. آغازگر آن نیز محمدرضا نیکفر، پژوهشگر فلسفه و دین، سردبیر رادیو زمانه و از روشنفکران با گرایش چپ است. این حرکت در واکنش به نوشتهٔ اخیر رضا پهلوی آغاز شد که همزمان در وال استریت جورنال و رادیو فردا منتشر شده بود و وی در آن گفته بود: «ایران را پس می گیریم.»

 

نیکفر می گوید: «این یعنی بی اطلاعی از تاریخ. گویا قومی بیهوده انقلاب کردند. این نه فقط بی اطلاعی از تاریخ و جامعه، بلکه پرونده سازی هم هست برای انتقام گیری. بوی خون می دهد.»

 

نیکفر هم رضا پهلوی را متهم به ناآگاهی از تاریخ می کند و هم متهم به ترویج خشونت.

 

بی اطلاعی از تاریخ را با این پیش فرض مطرح می کند که رضا پهلوی در پی پادشاهی و احیای سلطنت است و این در حالیست که رضا پهلوی بارها و بارها گفته است که تنها به دنبال برگزاری انتخاباتی آزاد در ایران است و خود مردمند که باید تصمیم گیرنده باشند (بنگرید به همان یادداشت علاوه بر بسیاری از گفتگوهای دیگر رضا پهلوی).

 

مشابه این عبارت در شکل «مشهد را پس می گیریم» شعار مشهدی هایى بود که در انتخابات ریاست جمهوری اخیر به روحانی رای دادند. هیچ جریانی هم برداشتی خشن از آن نداشت.

 

مفهوم‌ آن شعار بسیار آشکار بود: دست علم الهدی ها را از تصمیم گیری ها کوتاه می کنیم.

 

رضا پهلوی کمابیش در همهٔ گفتگوهای خود توصیه به مبارزات مدنی مسالمت آمیز کرده و نه تنها حرفی از انتقام گیری نزده است که از نیروهای نظامی و انتظامی خواسته است که به مردم بپیوندند (از جمله بنگرید به گفتگوی ۲۰ تیر ۱۳۹۷ رضا پهلوی با کیهان لندن).

 

حال پرسش این است که چرا به جای رجوع به نوشته ها و گفتگوهای فراوان رضا پهلوی و تاکید آشکارش بر دمکراسی و نفی خشونت باید سعی کرد تفسیر وارونه ای از منظور وی ارایه کرد؟

 

نه تنها خود جناب نیکفر سرمایهٔ فکری بزرگیند برای ایرانیان بلکه تفکر چپ اندیشمندان و روشنفکران و مترجمان بسیاری داشته و دارد. گرچه چپ در شکوفایی اندیشه، فرهنگ و هنر ایرانی تاثیر بسیاری داشته است اما اگر بخواهیم در یک کلمه آن را تعریف کنیم، باید آن را اندیشه ای برابری خواه و عدالت طلب بنامیم که آرمانیست بس متعالی.

 

برای همین آرمان بود که چپ در پی استیفای حقوق کارگران و زنان بود. انقلاب سفید شاه، یعنی اصلاحات ارضی و اجازهٔ حق رای به زنان را می توان از آمال و اهداف چپ هم دانست. امری که بی شک متاثر از اندیشه های چپ هم بوده است. هرچند عجیب، ولی چپ با مذهبی ها، از ملی مذهبی ها گرفته تا مذهبی هایی چون آیت الله خمینی در انقلاب ۵۷ هم آوا شد.

 

شگفت از آن جهت که شاید هیچ شخصیتی در نزد چپ ها جایگاهی به بلندای مارکس نداشته باشد. همان مارکس بزرگ که دین را به سخره می گرفت؛ که نمی شد هم دیندار بود و هم باور داشت همهٔ انسان ها با هم برابرند و نمی شد دیندار بود و از برابری زن و مرد دم زد. ولی چپ در بحرانی ترین لحظات تاریخ معاصر ایران پشت سر آیت الله خمینی ایستاد‌ تا – ناخواسته – پایه ریز نظامی مذهبی باشد.

 

چپ از خودکامه ای ایران دوست به نام محمدرضا شاه دیوی ساخت تا ایران را در چنگال هیولایی ایران ستیز گرفتار کند. چپ به جای تاکید بر تداوم اصلاحات، با شعار مبارزه با سرمایه داری و امپریالیسم، به ترویج انقلاب، این کلیدواژهٔ آن روزگارش، پرداخت و به رغم آن که تا آن زمان در زمینه های فرهنگی و اجتماعی دستاوردهای خوبی از خود برجای گذاشته بود، در زمینهٔ سیاسی به بیراهه رفت.

 

هرچند می توان به پهلوی ها به خاطر تحدید آزادی های سیاسی و بسیاری دلایل دیگر ایراد گرفت ولی کیست که خشونت و مبارزات مسلحانهٔ گروه های مذهبی و چپ را فراموش کرده باشد؟ با همهٔ اینها ضدیت با فرزند محمدرضا شاه چرا؟ آیا خصومتیست شخصی و احساسی؟ آیا یدک کشیدن نام پهلوی – که هم یادآور روزگار رفاه و بزرگی ایرانیان و هم یادآور اختناق سیاسیست، هر چند در مقیاسی بسیار کمتر از دوران جمهوری اسلامی – برای مخالفت کافیست؟ مگر رضا پهلوی در آن روزگار سمت و مسئولیتی داشت؟ مگر نه آنکه خود رضا پهلوی در پی آزادی ایران و دمکراسیست؟ مگر نه آن که خود را تنها سربازی در راه تحقق این مهم معرفی کرده است؟ مگر نه آن که گفته است باید انتخاب نوع حکومت را در فردای ایران آزاد خود ایرانیان به رای بگذارند؟ مگر نه آن که گفته است اگر هم ایرانیان از میان نظام های جمهوری و پادشاهی و … پادشاهی را برگزیدند، باید که آن پادشاهی پاسخگو و مشروط به قانون باشد؟ مگر اکنون خود جناب نیکفر از زندگی در پادشاهی مشروطهٔ هلند راضی نیستند؟

 

هرچند طرف صحبت این نوشتار همهٔ نیروهای چپ نیست – که چه بسیارند نیروهای مستقل و منصف چپ – ولی آن دسته از نیروهای این طیف که به جای کوشش در یکپارچگی نیروهای مبارز و آزادی خواه با خرده گیری هایی این چنینی تفرقه افکنی می کنند، بدانند که همچون سال ۵۷ که مقدمات حکومتی دینی را فراهم آوردند، این بار – هرچند ناخواسته – برای بقای آن کوشیده اند.

 

نمی توان کنش سیاسی داشت و بی نقص ماند. در عملکرد بسیاری از سیاستمداران، هر چند هم محبوب، و برخی کمتر و برخی بیشتر، می توان خطاهایی دید. از مصدق گرفته تا محمدرضا پهلوی و از شاپور بختیار گرفته تا آیت الله منتظری. هر چند هیچ کس و از جمله رضا پهلوی کامل و بی عیب نیست ولی رضا پهلوی باید خوشحال باشد که منتقدان نکته سنجی چون جناب نیکفر پس از زیر ذره بین گذاشتنش ایرادی نیابند و بخواهند این گونه دست به عیبجویی بزنند.

 

‌شاید رضا پهلوی همان گونه که جناب نیکفر گفته اند به اندازهٔ ایشان تاریخ را ندانند ولی رضا پهلوی بعدها خود را پایبند سوگندی ندانست که در خامی جوانی بیست ساله به منظور ادامهٔ راه سلطنت پدرش خورده بود و گفت که‌ به نهاد پادشاهی (غیر مشروطه و غیر پاسخگو از نوع پدرش) پشت کرده است (بنگرید به گفتگوی مهدی خلجی با رضا پهلوی در گاهنامهٔ قلمرو). لذا می توان گفت رضا پهلوی از تاریخ درس گرفته است.

 

ولی آیا نیکفر از تاریخ درس گرفته است؟ در گذشته که نه اینترنت بود و نه ماهواره و نه این همه شبکه های مجازی، به راحتی می شد دربارهٔ خشونت های محمدرضا شاه داستان سرایی کرد. چه بسیار قتل ها و جنایاتی که به دروغ به محمدرضا شاه نسبت داده شد. از غرق کردن صمد بهرنگی گرفته تا آمار اغراق شدهٔ کشته شدگان در تظاهرات خیابانی انقلاب ۵۷ و تا متهم کردن شاه به دست داشتن در فاجعهٔ سینما رکس که کار نیروهای مذهبی بود. همین دروغ پردازی ها بود که بذر نفرت را در دل مردم کاشت تا آن چنان انبوه به خیابان ها بیایند و سرنگونی شاه را فریاد بزنند، به قیمت جان و مال ایرانیان و ویرانی وطنشان تمام شد تا بفهمند که محمدرضا شاه آن گونه هم که می گفتند بد نبوده است.

 

محبوبیت امروزهٔ رضا پهلوی در نزد مردم هم می تواند ریشه در همین فریب بزرگ و احساس گناه و پشیمانی آنها داشته باشد. خوشبختانه امروزه فریب مردم و پرونده سازی برای دیگران به آسانی گذشته نیست ولی آیا نباید از تاریخ درس گرفت که دیگر نباید از این شیوه ها برای خراب کردن مخالفان خود بهره جست؟

 

رضا پهلوی اهل غامض و پیچیده گویی نیست و شاید که بلد هم نباشد این گونه حرف بزند ولی بی گمان و چه بخواهیم و چه نخواهیم محبوب است (بنگرید به شعارهای معترضین کف خیابان و نیز نظرسنجی گمان در همین زمینه) و می داند که به پشتوانهٔ همین محبوبیت وظیفه ای بر دوشش نهاده شده است و می کوشد که به زبانی ساده راهکاری ارایه کند. وی نه تاریخ دان و نظریه پرداز که کنشگری سیاسیست. نه آن که به نظریه پردازان سیاسی احتیاجی نداشته باشیم و بلکه سخت نیاز داریم چنین کسانی با انتقادهایی به جا و منصفانه‌ و البته ارایهٔ پیشنهادهایی در جهت بهبود راهبردهای سیاسی کسانی چون رضا پهلوی به میدان بیایند.

 

آنچه ارجح است منافع ملی ایرانیان است. فراموش نکنیم که به تازگی هم برخی از کسانی که به ضرر منافع ملی ایرانیان در پیوند با کنوانسیون اخیر دریای خزر سخن گفتند و سعی در توجیه آن داشتند گرایشاتی چپ گرایانه داشتند. ما را با آنهایی را که بی واسطه و از سر حب نظام ولایی هم آوا با جمهوری اسلامی شدند کاری نیست، ولی کسانی به واسطه و دلایلی مختلف چون روسیه دوستی (کشوری که زادگاه لنین و جایگاه نخستین حکومت سوسیالیستی در جهان است) و یا غرب ستیزی همسو با آرای وطن فروشان شدند. کنوانسیونی که رجب صفروف، کارشناس وطن دوست روس، از سر ذوق زدگی و بی قراری در گفتگویی زنده از نکته های بازگونشدهٔ آن پرده برداشت؛ هر چند فردای آن و در ویدیویی ضبط شده که بیشتر به ‌اعترافات پخش شده از صدا و سیمای جمهوری اسلامی مانند بود آن را انکار کرد. کنوانسیونی که در آن روسیه از جیب ایران حاتم بخشی کرده و برای تحکیم موقعیت خود در دریای خزر سهم ایران از آن را به دیگر کشورها واگذار می کند. بد نیست یادآوری شود اگر که مارکس و انگلس سخن از «بی وطنی» پرولتاریا (طبقهٔ کارگر) می گفتند، منظورشان نه حراج سرمایه های ملیِ کارگرانی محروم به کام دیکتاتورهایی زورگو و بلکه همبستگی فراملی (انترناسیونال) کارگران به منظور ستاندن حقوقشان بود.

 

همهٔ اینها پرسشی را در برابر چپ قرار می دهد. بی تردید وصلهٔ پشتیبانی از جمهوری اسلامی به بزرگوارانی چون نیکفر نمی چسبد که خودشان از منتقدان دین و طرفداران سکولاریسمند ولی آیا چپ آمادگی همراهی و همکاری با نیروها و گرایش های دیگر در جهت نیل به اهدافی والا را دارد؟ آیا چپ مستقل می تواند اثبات کند که با آرمان زیبای برابری خواهانه و پشتوانهٔ غنی از اندیشه اش می تواند به شکلی عملی گامی در جهت منافع کارگران، محرومان، زنان … وطن بردارد و با ایفای نقشی مثبت در آیندهٔ ایران نامی نیک در کارنامهٔ سیاسی خود برجای گذارد؟


نظرات بسته است.