تا مگر بدست آرم دامن وصالش را

می‌دوم به پای و سر در قفای آزادی

—فرخی یزدی

 

بیش از یک‌ قرن می‌شود که ما ایرانیان در پی یک حکومت ملی هستیم اما متاسفانه همچنان در قفای آزادی به ‌پای و‌ سر می‌دویم، طوری که فعلاً چهل سال می‌باشد که به دام حکومت اسلامی افتاده ایم. اما آیا این ناکامی بدین ‌معناست که تلاش ۱۲۰ ساله‌مان کلاً بی ثمر بوده؟ مطمئناً جواب این‌ پرسش منفی است، چون یکی از دلایلی که ایران با کشورهایی همچون سوریه و عراق و لیبی و مصر و…متمایز است همین سنت دیرینه و پرافتخار آزادیخواهی ماست. از همین سنت است که مفاهیم اساسی مانند “حاکمیت ملی”، “انتخابات آزاد”، “اکثریت آرا”، “برابری سیاسی”، “تفکیک قوا”، “مجلس”، “پاسخگویی دولت”، “استقلال قوه قضائیه”، “آزادی مطبوعات “و صدها مفهوم مهم دیگری که همه لاینفک یک جامعه دموکراتیک هستند به ما ارث رسیده، تا حدی که حتی حکومت نکبت‌بار اسلامی هم مجبور است ادعای برخورداری از این اصول را کند، البته همیشه با پسوند “اسلامی” که حکم بی معنی شدن همه این مفاهیم را دارد.

 

این سنت آزادیخواهی البته در چارچوب مشروطیت معنا می‌داد؛ چارچوبی که با انقلاب اسلامی به فنا رفت و دارای دو وجه اصلی بود: یکی خود امر مشروطه خواهی، دومی قانون اساسی مشروطه که بزرگترین دست آورد آزادیخواهان بود.

 

با انقلاب اسلامی هم آن قانون به باد رفت و هم مشروطه خواهی شدیداً تضعیف گشت، امری که تا حدی منجر به بی‌خانمان شدن سنت آزادیخواهی امروزمان شد. بی‌خانمان به این معنی که آزادیخواهان امروز به قانون و مرجع بخصوصی نمی‌توانند تکیه کنند: قانون اساسی جمهوری اسلامی که ظرفیت گنجاندن مطالباتمان را ندارد و مشروطه هم که دیگر اصلاً در کار نیست.

 

بدینگونه، همراه با این گسست در قانون یک گسست در سنت هم ایجاد شده، چون آزادیخواهان امروز را از سنت قبل از انقلاب تا اندازه‌ای جدا کرده، زیرا مطالبه پیشوایان ما اجرای مشروطه بود ولی مطالبه امروز ما نمی‌تواند اجرای قانون اساسی جمهوری اسلامی باشد.

 

با این همه، نگرش و‌ منش مشروطه خواهان همچنان سرمشق مهمی برای امروز ماست. در واقع اگر قالب مطالبه ما فرق کرده، اما اصل مطالبه که آزادی و استقلال مبتنی بر حاکمیت ملی است همچنان همان هست که بود.

 

در این زمینه مشروطه خواهان گام های بلندی در شرایط بسیار دشوارتری از امروز ما برداشتند و این خود موجب امیدواری است. جواب کسانی که مد شده بگویند مفاهیم آزادی و دموکراسی در جامعه ایران به اندازه کافی جا نیافتاده (و بنابراین استبداد کنونی را توجیه می‌کنند) در همین سنتی یافت می‌شود که از دل دوران واپسگرایی قاجار سر در آورد و علیرغم سطح وحشتناک بی‌سوادی، ایرانیان نه تنها مشروطه خواهی کردند، بلکه به آن نیز دست یافتند و از سالهای ۱۲۸۵ تا ۱۲۹۰ کشور را به طور خردمندانه‌ای اداره کردند؛ کشوری که با ضعف اقتصادی و نظامی شدیدی روبرو بود و خطر تجزیه‌اش از سوی روسیه و انگلستان آنی می‌بود. ایران امروز هم ظرفیت اقتصادیش (چه از لحاظ منابع معدنی و زیرساختار صنعتی، چه از لحاظ سواد و کارشناسی مردم) بسیار بالاست و نیز آن ضعف نظامی در کنترل کشور را دیگر ندارد.

 

ظرفیت استقلال‌طلبی در چارچوبی دموکراتیک هم به گونه‌ای عالی زمان نخست وزیری دکتر مصدق به نمایش گذاشته شد. تنها چهل و سه سال بعد از پیدایش نفت و کمتر از بیست سال بعد از افتتاح دانشگاه تهران، مشروطه خواهان نه تنها دست انگلستان را از سیاست و منابع ایران بریدند، بلکه اداره صنعت نفت را با موفقیت به عهده خود گرفتند. نه ‌تنها شاه را به چارچوب قانون اساسی پس راندند، بلکه با وجود فشار بی‌امان شوروی و حزب توده توانستند فضایی دموکراتیک بر کشور حاکم‌ کنند. اینها همه گذشته از دستاوردهای مهم دیگری مانند تثبیت حقوق کارگر و کارمند، آزادی و نقد مطبوعات، حقوق‌ زنان و اقلیت‌ها، قانون‌سالاری و‌ ده‌ها میراث مهم دیگر مشروطه خواهی‌ برای آزادی‌خواهان امروز است که بازگوییشان در این مقاله کوتاه نمی‌گنجد.

 

ولی این سنت بی‌نقص هم‌ نبوده و نیست. یکی از نقص‌های اساسی مشروطه خواهی این بود که جایگاه دین در جامعه و سیاست را هیچ گاه روشن نکرد، امری که خود دلایل قابل درکی داشت. اما نیز بی دلیل نیست که وقتی جبهه ملی بعنوان پرچمدار مشروطه زیر عبای آن امام انقلابی رفت، برای عامه مردم علامت سوالی ایجاد نشد. اگر لیبرال های هر کشور نیمه دموکراتیکی از روحانیت پیروی کنند، با انتقاد شدید پیروانشان و شگفتی کل جامعه روبرو خواهند شد. اما در ایران چنین نبود چون در سنت آزادی خواهی ایرانی همیشه اینگونه وانمود شده بود که دموکراسی با شریعت و اسلام مغایرتی که ندارد هیچ، اصلاً همخوانی هم دارد.

 

حال سوالی که ایجاد میشود اینست: سنتی که بزرگترین دستاوردش به باد رفته (قانون اساسی مشروطه) و بزرگترین نقصش تقابل با روحانیت بوده، چگونه می‌تواند به درد من و‌ شمایی بخورد که به مصاف همان روحانیت می‌رویم؟

 

جوابش ساده است: شاپور بختیار

 

زمانی که باقی آزادی‌خواهان از فتوای خمینی تبعیت می‌کردند و با پذیرش مطالبه جمهوری اسلامی به همان مشروطه‌ای که یک عمر سنگش را به سینه می‌زدند پشت کردند، بختیار به دفاع از مشروطه بپا خواست و نگذاشت درفش آزادی خواهی‌ ایرانیان به خاک درآید. اهمیت تاریخی نخست وزیریش در اینست که او ‌اجازه نداد تا راه آزادیخواهی که سران مشروطه گشوده بودند با بن بست مذهب به نقطه پایانش رسد، بلکه به همت یک‌تنه خود و با گرز لائیسیته در دست، شکافی در دل دیوار ارتجاع آخوندی زد که ایرانیان امروز در حال تعمیق همان شکاف و‌ پائین آوردن سد راه آزادی هستند. این شکاف چیزی جز مقوله جدایی دین از سیاست نیست و پرتویی که از آن سوی شکاف بر ما می‌درخشد را مدیون شاپور بختیار هستیم.

 

بدین ترتیب، وقتی که بعنوان نخست وزیر کشور گفت که ایران باید دارای یک حکومت لائیک باشد، او آن نقص اساسی سنت آزادیخواهی ایران را نیز بر طرف کرد. یعنی برای اولین بار یک رهبر مشروطه خواه جایگاه دین در جامعه ایران را روشن کرد و گفت که جایش در حوزه خصوصی است و خارج از سیاست. یعنی بختیار هم پرچم آزادی‌خواهی را برایمان افراشته نگه داشت تا دور آن بسیج شویم و هم گرز لائیسیته را به نسل‌های آینده ایرانیان سپرد تا دیوار اسلام سیاسی را پایین آوریم.

 

او در این راه گرانبهاترین هزینه را پرداخت اما با سربلندی تمام. به همین دلیل است که آزادیخواهان امروز می‌توانند به او‌ متکی شوند و از تمام میراث و اعتبار مشروطه خواهی بهره برند، چون شاپور بختیار پل انقلاب مشروطه به انقلاب آینده است. اوست نقطه اشتراک بین سوسیال دموکرات‌ها و لیبرال‌ها، بین سلطنت‌طلبان مشروطه خواه و جمهوری خواهان، و بین ملیون لائیک و نسل امروز براندازان.

 

بر ماست تا یکصدا خواستار آن ایران لائیکی که او متصور بود شویم و راه آزادیخواهی که از مشروطه به بختیار و از او‌ به ما رسید را به مقصد والایش که یک‌ حکومت دموکراتیک و لائیک است برسانیم.


نظرات بسته است.