آویده مطمئن‌فر

یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۷

بخش:
دانش - یادداشت‌ها






بی‌خردی شایعتر از آن است که فکر می‌کنیم. بی‌خردی در واقع از نادیده گرفتن دانش ناشی می‌شود.

 

پس‌ از دوران روشنگری در اروپا، این واقعیت ساده که انسان موجود عاقلی است مرکز فرضیه دانشمندان و متفکران بوده است و همچنین به ما از سنین پایین آموزش داده شده است.

 

اما آیا ما واقعا به طور منطقی فکر می‌کنیم؟ این سؤالی است که سعی می‌کنم در این مقاله بررسی کنم.

 

ما در واقع رفتارهای روزمره‌ای به مراتب غیر منطقی‌تر از آنچه گمان می‌کنید داریم. چه زمانی که دیگران را با ظاهرشان قضاوت می‌کنیم، یا زمانی که احساس می‌کنیم الهام را دنبال کرده‌ایم و یا وقتی که ما تغییر نظر نمی‌دهیم، بی‌خردی بخشی از زندگی روزمره ما است که اغلب به طور کامل از چشم ما دور می‌ماند.

 

به طور کلی ما تمایل داریم فکر کنیم که انسان عمیقا موجود عاقلی است و پایه و اساس این ایده به هزاران سال پیش بر می‌گردد. از ادعای ارسطو که انسان یک “حیوان عقلانی” است تا جمله معروف دکارت که “من فکر می‌کنم، پس هستم” و کانت “شجاعت استفاده از عقل خود را داشته باشید”، این باور رایج در طول تاریخ وجود داشته است که انسانها اساسا منطقی فکر می‌کنند. اما این باور همیشه درست نیست.

 

مطالعات بسیاری نشان داده است که هنگامی که ما افراد جدید را ملاقات می‌کنیم، اغلب آنها را در یک لحظه صرفا بر اساس ظاهرشان قضاوت می‌کنیم. این امری بسیار شایع و کاملا غیرمنطقی است زیرا افراد اغلب رفتاری بسیار متفاوت از ظاهرشان دارند. این نشان می‌دهد که ما مستعد ابتلا به بی‌خردی هستیم. اما معنی بی‌خردی چیست؟

 

به طور خلاصه، بی خردی یعنی نتیجه‌گیری‌هایی عمدی که بر دانش بنا نشده باشد. یعنی اگر برای یک کودک بالا رفتن از درخت به منظور لمس ماه معقول و منطقی به نظر برسد همان عمل اگر توسط یک ستاره شناس بزرگسال که می‌داند چقدر ماه از ما دور است انجام شود کاملا غیرمنطقی خواهد بود.

 

بنابراین، وسعت دانش ما نقش مهمی در تعیین عقلانیت اعمال ما بازی می‌کند. اما، در عین حال که تفکر منطقی مبتنی بر دانش است، نتیجه‌گیری منطقی می‌تواند نادرست باشد. برای مثال، برای مدت طولانی مردم معتقد بودند که تمام قوها سفید هستند. این یک فرضیه کاملا منطقی بود تا زمانی که قاره استرالیا که در آن قوهای سیاه و سفید وجود دارند کشف شد. این یک نمونه از این واقعیت است که چگونه دانش ناکافی و یا نادرست می‌تواند با وجود تفکر منطقی، نتیجه‌گیری نادرست تولید کند. اما عقلانیت نادرست هم نباید با بی‌خردی اشتباه گرفته شود زیرا تفکر بی‌خرد از این نظر متفاوت است که عمدی است. فراموش کردن انجام کاری در محاسبات خطا تولید می‌کند، اما این امر ناشی از بی‌خردی نیست. بی خردی چشم پوشی از دانش به رغم حضور آن است.

 

بنابراین، تصمیم گیری غیرمنطقی نیاز به عمل عمدی دارد. اما چرا انسان‌ها این کار را انجام می‌دهند؟ ما به دلایل مختلف تصمیمات غیرمنطقی می‌گیریم و این گرایش به بی‌خردی افراد و سازمان‌ها را به طور یکسان تحت تاثیر قرار می‌دهد. افراد به تحریف درک خود از واقعیت به منظور حفظ رفتار و افکار غیرمنطقی تمایل دارند. به این معنی که پس از یک تصمیم‌گیری، ما اغلب نمی‌خواهیم به امکان اشتباه بودن تصمیمان اعتراف کنیم و آن تصمیم را به عنوان بهترین گزینه در نظر می‌گیریم. اما تحریف واقعیت نه فقط تنها راه عمل غیرمنطقی نیست بلکه ما همچنین به ادامه رفتار و افکار غیرمنطقی تمایل داریم. به عنوان مثال، در بازار سهام، گاهی مردم به سرمایه‌گذاری در سهامی که ارزش آن کاهش یافته است و هیچ نشانه‌ای از افزایش ارزش آن دیده نمی‌شود به طور غیرمنطقی ادامه می‌دهند.

 

یا همانطور که همه می‌دانیم، احتمال اینکه ما در یک تصادف جاده‌ای کشته شویم به مراتب بیشتر از این است که توسط یک کوسه در حالی که در اقیانوس شنا می‌کنیم خورده شویم. اما با این حال، با بیرون آمدن فیلم «آرواره‌ها» در سال ۱۹۷۵ که در مورد یک کوسه آدم‌خوار در سواحل اقیانوس آرام بود، تغداد شناگران در آب‌های کالیفرنیا بسیار کاهش یافت.

 

مردم وحشت‌زده کالیفرنیا در‌واقع تحت تأثیر امری شناخته‌شده به عنوان «خطای در دسترس»، حقایق شناخته شده را نادیده گرفته بودند و تنها به اطلاعاتی که تأثیر بیشتری بر آن‌ها گذاشته بود به راحتی تسلیم شده بودند. به عبارت دیگر، آنچه بیشتر به طور مستقیم “در دسترس است”.

 

گرایش ما به خطا و در نتیجه بی‌خردی را مخصوصا زمانی که اطلاعات بار عاطفی دارند، افزایش می‌دهد. به عنوان مثال، تعداد سالانه مرگ ناشی از سکته قلبی ۴۰ برابر بیشتر از مرگ ناشی از حوادث و سوانح است اما با این حال، بسیاری از مردم هنوز بر این باورند که به احتمال زیاد در یک تصادف می‌میرند زیرا حوادثی مانند سقوط هواپیما به طور مداوم در رسانه‌ها برجسته می‌شود و بار عاطفی دارد.

 

در واقع، اطلاعاتی که بار عاطفی دارند سریعتر از اطلاعات دیگر به ذهن ما می‌آیند. در نتیجه، مردم به احتمال زیاد زودتر به تماشای فیلمی که به تازگی تریلر‌ آن را دیده اند خواهند رفت تا فیلمی که فقط در مورد آن چیزی خوانده باشند. تصاویر عاطفی در ذهن ما بیشتر از یک متن ساده “در دسترس” هستند.

 

«خطای در دسترس» همچنین می‌تواند به انواع دیگر رفتارهای غیرمنطقی منجر شود. یک مثال قابل توجه، «خطای برتر» است یعنی وضعیتی که در آن ما باورهای غیرمنطقی را بر اساس برداشت اولیه تشکیل می‌دهیم. و این به این دلیل است که برداشت اولیه اولین چیزی است که بلافاصله به ذهن ما می‌آید.

 

نمونه دیگر زمانی است که ما تمایل داریم فکر کنیم که اگر شخصی یک صفت خوب و قابل توجه دارد، حتما صفات خوب دیگری نیز دارد. به عنوان مثال، ما اغلب فکر می‌کنیم که افراد با ظاهر خوب باهوش هم هستند.

 

انجام آنچه از نظر اجتماعی مورد انتظار است و اعلام عمومی یک تصمیم نیز می‌تواند به وقوع رفتارهای غیرمنطقی منجر شود.

 

معمولا یکی از منطقی ترین کارهایی که ما می‌توانیم انجام دهیم تطبیق با هنجارهای اجتماعی است. به عنوان مثال، این بسیار منطقی است که به منظور جلوگیری از یک تصادف رانندگی، رانندگی را به سمت صحیح خیابان تطبیق دهیم. اما مطابقت با هنجارهای اجتماعی همچنین می‌تواند رفتارهای غیر منطقی تولید کند.

 

به عنوان مثال، روانشناس معروف سالومون اش (Solomon Asch) نشان داد که افراد به سادگی برای مطابقت با آنچه که جامعه انتظار دارد، تصمیم غیرمنطقی می‌گیرند. او برای اثبات این فرضیه آزمونی با حضور چندین شرکت کننده انجام داد. او به همه افراد دو کارت متفاوت ارایه کرد. یکی از کارت ها دارای یک خط و کارت دوم دارای دو خط متفاوت بود. یکی به طور قابل ملاحظه‌ای طولانی و دیگری کوتاه تر از خط کارت اول بود.

 

شرکت‌کنندگان در یک دایره نشسته و از آن‌ها خواسته شد که از میان دو خط کارت دوم خطی که اندازه خط کارت اول بود را پیدا کنند. به طور جالب توجهی، بسیاری از شرکت کنندگان با کپی کردن پاسخ داده شده توسط همدستی که توسط روانشناس انتخاب شده بود انتخاب خطای او را تأیید کردند. در واقع، وقتی که ما تصمیماتی را علنا اعلام کرده‌ایم، حتی اگر آن تصمیم غیرمنطقی باشد به پافشاری به ادامه آن تصمیم تمایل داریم. بنابر این احتمال انجام کاری که در ملاءعام اعلام کرده‌ایم بیشتر است و زمانی که ما به طور نادرستی تصمیم گرفته‌ایم، به تلاش و پافشاری برای ادامه آن تصمیم بیشتر تمایل داریم تا اعتراف به این که نظرمان عوض شده است.

 

عامل دیگری که رفتار غیرمنطقی را ترویج می‌دهد این است که از فرصت انتخاب محروم شویم.

 

یک آزمایش با کودکان ۱۰ ساله این فرضیه را نشان داده است. در این آزمایش دو اسباب‌بازی مورد علاقه هر کودک، در دو گروه مختلف به آن‌ها ارائه شده بود. در یک گروه، آزمایشگر پس از ارائه اسباب‌بازی ذکر کرده بود که این دو اسباب‌بازی را بدون هیچ دلیلی برای آن‌ها انتخاب کرده است و به کودکان در گروه دیگر، اجازه داده شد تا اسباب بازی مورد علاقه خود را آزادانه انتخاب کنند.

 

گروهی که اسباب‌بازی مورد علاقه خود را انتخاب کرده بود بیشتر از گروهی که اسباب‌بازی مورد علاقه خود را دریافت کرده بود از آن لذت برده بود. به عبارت دیگر، کودکان به طور غیرعقلانی نظر خود درباره اسباب بازی مورد علاقه‌شان را تنها به دلیل اینکه شخص دیگری آن را برای آنها انتخاب کرده بود کاهش داده بودند.

 

انکار اطلاعات به منظور حفظ اعتقادات، و همچنین احساسات ما، می‌تواند به عملکرد غیرعقلانی منجر شود.

 

این‌ امری بسیار عادی است که منطق با احساسات قاطی شود و در نتیجه جای تعجب نیست که احساسات به شدت با رفتار غیرمنطقی گره خورده است. به عنوان مثال، ما ممکن است شریک زندگی‌مان را آنقدر دوست داشته باشیم که معتقد باشیم او بزرگترین فرد روی زمین است و یا ممکن است آنقدر از بیمار شدن وحشت داشته باشیم که هیچ وقت به پزشک مراجعه نکنیم. به عبارتی دیگر احساسات با منحرف کردن بینش ما، ما را به رفتارهای غیرعقلانی وادار می‌کنند.

 

استرس، افسردگی و حسادت از جمله احساساتی هستند که به رفتارهای غیرعقلانی منجر می‌شوند زیرا دیدگاه ما را گل‌آلود می‌کنند. افراد افسرده جهان را بسیار منفی‌تر نگاه می‌کنند.

 

علاوه بر این، احساسات قوی بر قدرت تمرکز و بنابراین بر تصمیم‌گیری منطقی و در نظر گرفتن جایگزین اثر می‌گذارند و در نتیجه رفتار غیرمنطقی تولید می‌کنند. در یک آزمایش از شرکت کنندگان خواسته شده بود که معادل یک کلمه را از میان شش کلمه دیگر انتخاب کنند.

 

برخی از افراد تحت استرس قرار داده شده و با شوک الکتریکی تهدید شدند. افرادی که تحت استرس بودند کلمات را با دقت کمتری بررسی کرده و چهار برابر کمتر قادر به بررسی انتخاب خود قبل از تصمیم‌گیری بودند.

 

بنابراین، احساسات باعث تفکر غیرمنطقی می‌شود اما همچنین عدم جستجوی شواهد متناقض به منظور حفظ اعتقاداتمان.

 

در واقع، ما بیشتر به دنبال تایید اعتقادات خود هستیم با وجود این واقعیت که این می‌تواند منطقی‌تر باشد که به نقد اعتقادات خود بپردازیم تا ببینیم آیا آن‌ها واقعن قابل تأیید هستند. یک مطالعه نشان داده است که ما به دنبال تایید نظرات خود هستیم حتی اگر آنها خود با خود ضدیت داشته باشند. به عنوان مثال، دانشجویانی که نظر منفی در مورد خود دارند ترجیح می‌دهند با فردی که همان نظرات را در مورد آن‌ها دارد هم‌اتاق شوند.

 

بی‌خردی از ارزیابی درست و ارزیابی روابط علت و معلول جلوگیری می‌کند.

 

دانشمندان برای مدت زمان طولانی نمی‌توانستند ارتباط بین سیگار و سرطان ریه را نشان دهند. در واقع، این ارتباط برای بیش از یک قرن نادیده گرفته شد. اما چرا این اتفاق افتاد؟

 

عدم توانایی دیدن ارتباط بین وقایع – و یا تمایل دیدن اتصالاتی که وجود ندارند – اغلب نتیجه غیرمنطقی نادیده گرفتن اعداد و آمار است. اما با وجود درک اعداد، ما هنوز هم در مورد ارتباط بین وقایع هر روز اشتباه می‌کنیم.

 

یکی از دلایل این است که ما به اشتباه گرفتن علل و اثرات حوادث گرایش داریم. به عنوان مثال، پرسش‌نامه‌ای نشان داده است که مردم اغلب فکر می‌کنند بیشتر احتمال دارد که مادری با چشم‌های آبی دختری با چشم‌های آبی داشته باشد تا دختری با چشم‌های آبی مادری با چشم‌های آبی داشته باشد. بدیهی است که این تفکری غیرمنطقی است زیرا احتمال این دو دقیقا یکسان است فقط اطلاعات به صورت متفاوتی ارائه شده است.

 

اما دیدن یک رابطه علت و معلول که وجود ندارد نیر یک مشکل مهم است. این نوع بی‌خردی به عنوان یک «رابطه گمراه کننده» شناخته شده است. برای مثال، ما اغلب روابط علت و معلول کاذبی را با اتصال حوادث و ایده‌ها به یکدیگر پیوند می‌زنیم. به عنوان مثال تا اواخر قرن هجدهم، تصور می‌شد که زردچوبه برای درمان یرقان، موثر است. بنابر این وقوع همزمان دو رویداد لزوما به این معنی نیست که یکی از دیگری ناشی می‌شود.

 

اعتماد به نفس کاذب و اعتماد بیش از حد به الهام نیز منجر به تصمیم‌گیری غیرمنطقی است.

 

چه زمانی که ما باید اندازه یک فضای پارکینگ را به درستی ارزیابی کنیم، تا زمان مورد نیاز برای پختن تخم مرغ و یا بررسی نقاط قوت یک تصمیم آینده‌نگر، الهام می‌تواند اغلب نادرست باشد. ما معمولا به اعتماد به نفس بیش از حد در قضاوت و احساس الهام تمایل داریم. به عنوان مثال، یک مطالعه نشان داده است که افرادی که ۱۰۰ درصد به توانایی خود به تلفظ کلمات خاص مطمئن بوده‌اند، در واقع تنها ۸۰ درصد آن‌ها را درست تلفظ کرده‌اند. یک بررسی دیگر نشان داده است که ۹۵ درصد از رانندگان بریتانیایی معتقد بودند که بهتر از دیگران رانندگی می‌کنند و بیشتر مردم فکر می‌کنند که به طور متوسط بیش از افراد دیگر زندگی خواهند کرد.

 

به طور طبیعی، این احساسات غیرمنطقی هستند، زیرا این اساسا غیرممکن است که اکثریت قریب به اتفاق هر چیزی بهتر از حد متوسط هر چیزی باشد. و این مشکل بزرگی است زیرا اعتماد به نفس کاذب می‌تواند مشکلات بزرگی ایجاد کند. به عنوان مثال، آتش‌سوزی در رآکتور هسته‌ای براونز فری در آلاباما زمانی اتفاق افتاد که یک تکنیسین که به توانایی‌های خود به طور غیرمنطقی باور داشت، خروجی هوا را با یک شمع بررسی کرده بود.

 

و ایمان بیش از حد به الهام نیز می‌تواند مشکلات مشابهی ایجاد کند چرا که به تصمیم گیری غیرمنطقی منجر می‌شود. مصاحبه‌های شغلی، برای مثال، غالبا به قضاوت توانایی‌های شناختی نامزد اکثرا به یک مصاحبه چهره به چهره اعتماد می‌کنند که رویکردی کاملا غیرمنطقی است. تمایل به تکیه بر الهام مانند همان تمایلی است که اگر کسی دارای یک ویژگی خوب است حتمن دارای ویژگی‌های خوب دیگر نیز هست.

 

بنابراین، به جای اعتماد به الهام ما باید از پیش‌بینی‌های آماری استفاده کنیم. دانش آمار عقلانیت را بهبود می‌بخشد.

 

تا اینجا دیدیم که چگونه در موارد متفاوت می‌توانیم تفکرات و رفتارهای غیرمنطقی داشته باشیم. اما آیا عقلانیت و منطق واقعا مطلوب است؟

 

حقیقت این است که منطق در حوزه شخصی آنقدر مهم نیست. انتخاب‌های شخصی مانند اینکه آیا ما رنگ لباسمان سبز باشد یا قرمز مهم نیست. و زمانی هم که مهم‌ هستند، مانند انتخاب شغل، بسیاری از عوامل ناشناخته وجود دارند که عقلانیت تنها اندکی احتمال یک نتیجه موفقیت آمیز را افزایش می‌دهد.

 

اما در جامعه بزرگتر، چه در مهندسی یا پزشکی، بی‌خردی تاثیر جدی بر جامعه خواهد داشت.

 

این تصادفی نیست که دانشجویان رشته اقتصاد، روانشناسی و پزشکی همه آمار یاد می‌گیرند زیرا دانش آمار می‌تواند به شدت شانس انتخاب غیرمنطقی را کاهش دهد.

 

اما در حالی که درک درست از آمار می‌تواند به ما در تصمیم‌گیری منطقی‌تر کمک کند، به ویژه هنگامی که مسائل جدی و پیچیده هستند، عملا نمی‌توان زمان زیادی را صرف محاسبات کرد. ولی روش‌های ساده‌تر برای جلوگیری از بی‌خردی وجود دارند.

 

یک راه این است که بدانیم که نحوه مطرح شدن یک سوال می‌تواند پاسخ ما را تحت تاثیر قرار دهد. برای مثال، در یک مطالعه، از افراد خاصی این سؤال مطرح شد که آیا آنها ترجیح می‌دهند ۲۰۰ نفر را از یک بیماری کشنده نجات دهند یا تلاش کنند که ۶۰۰ نفر را نجات دهند با آگاهی از اینکه احتمال موفقیت فقط ۳۳ درصد است. و از یک گروه دیگر خواسته شد تا بین خطر مرگ ۶۰۰ نفر با احتمال ۶۷ درصدی که آنها جان خواهند باخت و مرگ حتمی ۴۰۰ نفر، یکی را انتخاب کنند. هر دو گروه انتخاب کاملا متفاوتی عرضه کردند در حالی که هر دو سوال در واقع دقیق یک سؤال را مطرح می‌کرد و تنها به شکل دیگری مطرح شده بود. درک سؤال بنابراین کلید اجتناب از بی‌خردی است.

 

اما استراتژی ساده دیگری برای اجتناب از بی‌خردی هنگام تصمیم‌گیری‌های پیچیده، نوشتن موارد موافق و مخالف است. زیرا ما تنها می‌توانیم تعداد معینی از ایده‌ها را هم‌زمان در ذهن خود نگه داریم. نوشتن چنین لیستی به ما کمک می‌کند تصمیم‌گیری عقلانی‌تر داشته باشیم و اطلاعات مهم را از دست ندهیم. گفته می‌شود که حتی چارلز داروین از این روش برای تصمیم‌گیری به ازدواج استفاده کرده بود.

 

در هر حال به یاد داشته باشیم که انسان به رفتارها و تصمیم‌های غیرمنطقی تمایل دارد و ما می‌توانیم نتایج بهتری با بهبود توانایی تصمیم‌گیری عقلانی، که بستگی به روش‌های آماری، وزن کردن جوانب مثبت و منفی یک وضعیت و در نظر گرفتن همه اطلاعات در دسترس، و عدم ایمان بیش از حد به الهام دارد، داشته باشیم.

 

توصیه من این است که وقت و انرژی خود را برای تصمیم‌گیری‌های بزرگ و موقعیت‌های واقعا مهم به کار بگیریم. و هنگامی که ما با یک تصمیم جدی مواجه هستیم، لازم است تا به همه جوانب آن فکر کنیم و عقلانی عمل کنیم زیرا یک لغزش غیرمنطقی می‌تواند عواقب جدی داشته باشد.

 

*این نوشته از کتاب Irrationality نوشته استوارت ساترلند برگرفته شده است.


نظرات بسته است.

مطالب دیگر