بخش نخست این نوشته را می‌توانید اینجا مطالعه کنید: دولت پادگانی و جامعه ترس خورده؛کشف دولت پادگانی در دولت پادگانی

 

پس از سرکوب‌های سال ۸۸ و ۸۹، دو سالی سکوت محض خیابان‌ها را برداشت و آنگاه به یک باره مردم رفتارهایی را آغاز کردند که حداقل یک تفسیرش، یا یک معنای ممکنش، تحلیل رفتن در هویت سیاسی رقیب بود! مردمی که چهار سال پیش مدعی تقلب در انتخابات بودند، یکی از مهره‌های محافظه‌کار رژیم را که سابقاً همین بخش از جامعه را مقابل تلویزیون دولتی، تحت عنوان فتنه‌گر، نکوهیده و محکوم کرده بود، به عنوان گزینه‌ مطلوب خود انتخاب کردند و در جشن پس از انتخابات در خیابان آشتی خود را با دیکتاتور با جمله‌ « دیکتاتور متشکریم!» اعلام نمودند.(۱۳۹۲)

 

شاید معنای همه‌ آنچه در حال وقوع است در کار آن هنرمند زن به یکباره مجسم شده باشد که در همین ایام با ایده‌ای هنرمندانه، نمایشگاهی تدارک کرده بود: به گزارش سایت ایران وایر «ماهان مومنی که در هنرهای مفهومی کار می کند، لباسی از پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی ایران پوشیده بود که نشانه‌ پرچم (یا همان الله) به رنگ طلایی بر پشتش دیده می شد؛ گوشواره‌هایی با نشانه‌های پرچم به گوش انداخته، و کیف و لوازمی هم با همین ایده و نشانه به دست گرفته بود و در محیطِ نمایشگاه راه می رفت. نام اثرش را گذاشته بود: “من افتخار می کنم ایرانی هستم” اما «به این هنرمند تذکر داده شد که “لباس مناسب بپوشد” گفته می‌شود بعضی از عوامل حراست اصلا متوجه نشده بودند که این لباس، یک اثر و بخشی از آثار نمایشگاه است!»(۵)

 

حقیقتا امروز سخت است تشخیص دادن اینکه آن اپوزیسیون پرشور اکنون کجاست! دقیقا به این خاطر که این اپوزیسیون اکنون مرزهای مشخصی با حاکمیت ندارد. یا شاید موقتا ندارد! نامی که برگزارکنندگان به عنوان تم کلی نمایشگاه برگزیده‌اند هم تأمل‌برانگیز است: خویشتن ارجاعی! گویا اکنون، صحبت از «خویشتن»ایست که تنها با ارجاع به «دیگری» – آن هم دیگری سابقا دشمن – می‌تواند خود را بنمایاند. با این حال، این نمایشگاه یک روز پس از افتتاح تعطیل شده است!

 

در دی‌ماه همان سال، خبری در رسانه‌ها منتشر شد: مداح مشهوری به نام محمود کریمی، در بزرگراه به سمت ماشینی شلیک کرده است. شهروندی که ماشین را می‌رانده، خشمگین و ترسیده، به نزدیک‌ترین کلانتری محل رجوع کرده و با دادن شماره‌ پلاک، خواهان بررسی موضوع می‌شود. اما پس از آنکه معلوم می‌شود فرد ضارب، نه یک شهروند عادی، بلکه یک مداح مشهور است، گویا همه‌چیز واژگون می‌شود. آنچه از قول فرد شکایت کرده در رسانه‌ها منعکس می‌شود، تلاش او برای تبرئه‌ خود است با آوردن این عذر که ضارب را نشناخته، اگرچه در لحظه‌ تیراندازی در حال گوش دادن به نوحه‌ او از دستگاه پخش ماشین خود بوده است!

 

بنا به گزارش لیلی نیکونظر: «شاکی پرونده در گفتگویی با روزنامه اعتماد اصرار کرده که از سر ترس و واهمه رضایت نداده. او در شب حادثه هم در یک نگاه، محمود کریمی اسلحه کش را شناخته؛ گویا خود حتی از پامنبری ها بوده. پس دلیل رضایتش “حرمت امام حسین” عنوان شده. می گوید مقام های قضایی از او دلیل رضایت را پرسیده و حتی به او قول داده اند تا آخرین لحظه پرونده کنار او می مانند: «حتی تا لحظه آخری هم که به دلیل اعتقادات مذهبی‌مان و به حرمت امام حسین، شکایت را پس گرفتیم به ما می‌گفتند که آیا فردی و گروهی به شما فشار آوردند؟ که من جواب منفی دادم.»

 

نیکونظر این حادثه را از منظر نمادین برای روزآنلاین چنین تشریح می‌کند: «صدای توی گلوی شاکی عذرپذیرفته، صدای کسی است که خود را ملزم می بیند در توضیح شر نداشته اش بگوید: «درست است که من یک شهروند عادی هستم با تحصیلات لیسانس اما یک خانواده مذهبی و محترم داریم که از قضا از مریدان امام حسین(ع) هستیم و از قضا در شب حادثه هم نوار مداحی در ماشین من روشن بود. خود من و خانواده‌ام پای همین مداحی‌ها می‌نشینیم و از مخاطبان همین مداح‌ها هستیم. این‌طور نیست که یک فرد اوباش باشیم.» پس صدای توی گلوی او، صدای کسی است که لازمه رذل و اوباش نبودن را پای منبر محمود کریمی نشستن می داند و چقدر سخت باید باشد انکار اینکه این تعریف از هویت، به منظور آشنایی دادن و تبرئه از شریر بودن و پس از آن، بازگشت به بدنه جامعه و دور نیفتادن، نتیجه کار مدام، آموزش بی وقفه و سیاستگذاری فرهنگی / ایدئولوژیک سالیان است. صدای توی گلوی دهه شصتی، صدای کسی است که برای تعریف هویتش، از ایدئولوژی مسلط وام گرفته تا تنها نماند؛ مرزی میان او و جامعه نیست؛ او هم خودی است؛ پای منبری است و  «از مخاطبان همین مداح هاست».

 

لیلی نیکونظر که عنوان بجای یادداشت خود را از نام نمایشنامه‌ مشهور آنتوان آختو «این صدای من نیست؛ صدایم دزدیده شده» وام گرفته است، در انتها می‌نویسد: « شاکی و خوانده، از یک منظر به هم رسیده اند؛ آنها غائله‌ شب اربعین را تمام کرده اند چون هیچ کدام قصد ندارند به جرگه‌ اراذل و اوباش بپیوندند. رمز آشتی “نوحه” است، ادبیات مشترک کلماتش را از یک گفتمان آشنا و مسلط می گیرد. این از یک روایت، به تفسیر کسی که این یادداشت را می نویسد، همان تمرین مدام و تکلیف روزانه، همان “انرژی” و همان فهم مشترک روزمره است که فرد را با گفتمان مسلط یکی می کند؛ این همان کارکرد “ایدئولوژی” نیست؟ این همان تعریف “هژمونی” نیست؟ اگر این باشد، وجدان نظریه پردازش دارد جایی در حوالی زندان های فاشیستی دوران موسولینی لبخند می زند.» (دوشنبه، ۲۳ دی‌ماه ۱۳۹۲، این صدای من نیست؛ صدایم دزدیده شده)

 

واضع اصطلاح «هژمونی» (مسلط)، آنتونیو گرامشی، نظریه‌پرداز سیاسی ایتالیایی، زندانی زندان‌های موسولینی بود و در انتقاد از جامعه‌ سرمایه‌داری رو به رشد نظریه‌پردازی می‌کرد. هارولد لاسول نیز، که مفهوم «دولت پادگانی و پلیسی» او، موضوع اصلی این مقاله است، اولین بار این مفهوم را پیش از آنکه جنگ دوم جهانی به پایان برسد و جهان دو قطبی به تمامی وجوه خود به صحنه‌ تاریخ برآید، در سال ۱۹۴۱ تشریح کرد.(۶) با این حال، اصطلاح اخیر مانند اغلب اصطلاحات علوم سیاسی، پس از چندین دهه از تولد آنها، هنوز می‌توانند مصادیق خود را در گوشه و کنار جهان داشته باشند.

 

آنچه لاسول در خصوص جهان آینده‌ای نوشت که به ویژه پس از پایان جنگ دوم جهانی، وصف برخی از دولت‌های آمریکایی شد، در خاورمیانه‌ امروز مصادیق بومی خود را می‌یابد که دولت و جامعه‌ ایرانی یکی از آنهاست؛ و احتمالا بارزترین آنها نیز هست. ترسی که در برخی رفتارهای شهروندی و البته در رفتار متداول انتخاباتی شهروندان ایرانی در دهه‌های اخیر وجود داشته و به ویژه از سال ۸۸ تا به امروز شدت گرفته است، با استمداد از مفهوم دولت پادگانی- پلیسی او بهتر از هر مفهوم دیگری قابل فهم است.

 

او، در بخشی از این مقاله که سعی می‌کنم برخی نکات مهم آن را – با نظر به جامعه و دولت اسلامی ایران – برجسته کنم، دیکتاتورهایی را که در حاشیه‌ تمدن غرب زندگی می‌کنند از دایره‌ شمول بحث خارج می‌داند. چون آنها صرفا از برخی عناصر ویژه‌ تکنولوژی نظامی مدرن بهره می‌گیرند.(p.457)

 

امروزه در خاورمیانه، جمهوری اسلامی پاکستان، یکی از همین حکومت‌های نظامی حاشیه‌ تمدن غرب است که مع‌الوصف موفق شده خود را به یکی از روزآمدترین تکنولوژی‌های نظامی غرب، یعنی تکنولوژی هسته‌ای مجهز کند. جمهوری اسلامی ایران هم، در تکاپوی دست‌یابی به همین تکنولوژیست تا در کنار پاکستان و کره‌ شمالی، اگر در هر کدام از وجوه حیات اجتماعی از غرب عقب مانده است، دست‌کم در تحصیل فن‌آوری نظامی عقب نماند. به نظر نمی‌رسد هیچ دلیلی برای اطلاق این مفهوم تنها در داخل تمدن غرب، باقی مانده باشد.

 

بنا به نظر لاسول، مقصود از دولت پادگانی اشاره به شرایطیست که در آن کارشناسان خشونت به قدرتمندترین گروه اجتماعی بدل می‌شوند و به کارشناسان معامله و مذاکره و چانه‌زنی غلبه می‌کنند. پیش از آنکه دولت پادگانی استقرار یابد، دولت بوروکراتیک و دولت پروپاگاندا (تبلیغات) پست سر گذاشته شده است.

 

آنچه لاسول می‌نگاشت، امروزه داخل چهارچوب آکادمیک جدیدی به نام آینده‌پژوهی (futures studies) تعریف می‌شود. در همین مقاله، وی می‌نویسد که هدف آینده‌پژوه، تعدیل انتظارات از آینده از راه ترسیم تصویر احتمالی دقیق‌تری از آینده است. یک شیوه، تداوم دادن خطوطیست که روی نمودار گرایش‌های گذشته و امروز را نمایش می‌دهند به سمت آینده، به قصد به دست آوردن همین تصویر احتمالی دقیق‌تر از آن.

 

شیوه‌ دیگر، می‌تواند برساختن یک مفهوم باشد که اگرچه خیالیست اما با لحاظ شرایط گذشته پیش نهاده می‌شود. منحنی‌های نمایشگر گرایش غالب جامعه، در تدارک این برساخته‌های مفهومی لحاظ می‌شوند چون خصایص گذشته را در خود خلاصه کرده‌اند. مفهوم دولت پادگانی، چنین مفهومیست.

 

استقرار شرایط نظامی و پادگانی بر جوامع، در طول تاریخ بی‌سابقه نیست. اما استفاده از تکنیک‌های مدرن نظامی‌گری در جهان مدرن، لازم می‌آورد که برای توصیف و درک شرایط نظامی طراحی‌شده بر جوامع جدید، این مفهوم معرفی شود. مثلا قابل توجه است که جنگ‌افزارهای مدرن برای اولین بار در طول تاریخ، خطر آسیب‌پذیری از جنگ را از دامنه‌ سربازان درگیر در جبهه، فراتر برده و همگانی کرده‌اند؛ به طوری که مخاطره‌ آسیب فیزیکی برای شهروندی که در منزل یا محل کار خود است برابر با مخاطره‌ آسیب‌پذیری یک سرباز جبهه می‌شود.

 

همین قابلیت جدید نظامی، کمک می‌کند تا از خطر وقوع جنگ به عنوان یک ابزار تبلیغاتی بتوان به نحو موثرتری استفاده کرد. لاسول در توصیف یکی از خصلت‌های بارز دولت پادگانی می‌نویسد که این دولت هر تغییری را در سیاست داخلی، به احتمال وقوع جنگ تعبیر می‌کند و همزمان با آن، تمامی توانایی‌های جامعه که می‌تواند صرف رشد و توسعه در ابعاد دیگر شود، از ناحیه‌ همین دولت، صرف آمادگی برای جنگ و تجهیز و تغذیه‌ کارشناسان خشونت می‌شود. (p.458)

 

پیداست که با توجه به قابلیت‌های جنگ‌افزارهای مدرن، و آگاهی شهروند از این قابلیت‌ها، دولت پادگانی این امکان را دارد که رفتارهای جنگی خود را معقول جلوه داده و از حمایت افکار عمومی حتی در سطح نخبگان نیز برخوردار شود.

 

در دولت پادگانی، شاهد خواهیم بود که کارشناسان خشونت به مرور کسب مهارت‌هایی را در برنامه‌های آموزشی خود بگنجانند که متعارفا در قلمروهایی دیگر قرار می‌گیرد؛ قلمروهایی که ما عموما مهارت‌های مدنی در معنای عام قلمداد می‌کنیم. لاسول این وضعیت را پارادوکسیکال (متناقض‌گون) می‌نامد (p.458) چون به این معناست که دولت پادگانی، تلاش می‌کند تمامی قلمروهای دیگر حیات اجتماعی را در اختیار کارشناسان جنگی خود قرار دهد و خودمختاری و اعتبار آنها را زیرمجموعه‌ای از خودمختاری نهادهای نظامی و اعتبار مرجع اصلی قدرت کند. این پدیده در عصر جمهوری اسلامی، به ویژه در ظهور صنف جدید سردار- دکترها قابل مشاهده است: سرداران نظامی که خود اغلب درجات نظامی را از یک نهاد نظامی شبه‌مدرن مانند سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اخذ کرده‌اند که به هیچ‌وجه با استانداردهای معمول نهادهای نظامی کشورهای دنیا اداره نمی‌شود و توزیع درجات نظامی در آنها، تابع مقررات سفت و سخت معمول در نهادهای نظامی نیست.

 

با این حال، همین سرداران سپاهی، به آسانی به دانشگاه راه می‌یابند و به آسانی موفق به اخذ درجات بالای آکادمیک در سطح دکتری می‌شوند! بنابراین در کنار آنچه وحدت حوزه و دانشگاه خوانده شده است، و مفهوم بی‌رودربایستی آن، استحاله‌ دانشگاه به مراکز دینی، و فتح آن توسط علمای سنتی حوزه‌های علمیه است، شاهد فتح کرسی‌های دانشگاهی توسط سرداران سپاهی نیز بوده‌ایم. داستان مدارک جعلی و یا به اصطلاح رساله‌های «صلواتی» در ایران پساانقلابی، که گاه موضوع مناقشه‌ طیف‌های سیاسی رقیب نیز شده است، خود تا حدی محصول سرازیر شدن کارشناسان خشونت، حوزه دانشگاه بوده است.

 

دولت پادگانی و پلیسی، خود به بهانه‌های مختلف، تولید ناامنی می‌کند. او دشمن خارجی می‌سازد و در داخل، برای تجسس رفتار شهروندان، مأمور استخدام می‌کند. لاسول به استفاده از داروهای روان‌گردان برای تخفیف قوای انتقادی منتقدان بالقوه یا بالفعل نیز اشاره می‌کند که خود در واقع جنگ‌افزاری مدرن در دست زندان‌بانان مدرن است. در پرتو این تولید و توزیع احساس ناامنی در متن جامعه، آنچه در واقع عادلانه به هر کس سهمی مساوی می‌رسد احساس امنیت یافتن به شرط پشتیبانی از اسّ و اساس خود دولت پادگانیست. لاسول می‌نویسد: «به طور خلاصه، نمودار توزیع امنیت در کل جامعه، یکنواخت خواهد بود؛ نمودار توزیع قدرت، بیشترین نابرابری را نشان خواهد داد. الگوهای درآمد و کسب احترام چیزی میان این دو نمودار است که در طبقات متوسط و متوسط به بالا یک رشد چشمگیر را نشان می‌دهد. طبقات پایین جامعه که محکوم به کارگری اجباری‌اند تا حد یک کاست نجس یا خوار و خفیف، تنزل خواهند یافت(p.464) .»

 

بنابراین در حالی که نابرابری اقتصادی بی‌داد می‌کند و حتی به وضوح برابر چشم شهروندان قرار می‌گیرد، هر کس در این جو ترس، در هر کجای هرم قدرت و ثروت که باشد، به این نتیجه‌ «معقول» خواهد رسید که از بقای دولت پادگانی حمایت کند تا بتواند سهمیه‌ امنیت جمعی کل جامعه را برای خود حفظ نماید. هر کس در ضمیر خود استدلال خواهد کرد که جلوگیری از فروپاشی کل جامعه، نفعی همگانی و شرط عقل است.

 

در دولت پادگانی، تحزب تعطیل و انتخابات به مناسک مبدل می‌شود و مجالس، تشریفاتی خواهند بود. (p.461) فرایند قانون‌گذاری و انتخابات بدین ترتیب، بی‌اثر می‌شوند و دموکراسی رازآلود (mystic) و سمبول‌هایش جایگزین دموکراسی واقعی می‌گردند. دموکراسی واقعی در جایی محقق می‌گردد که کنترل و اقتدار در میان اعضای حکومت به طور گسترده‌ای پراکنده شده باشد. اما در شرایط تمرکز فوق‌العاده‌ قدرت در وجود یک مرجع و مشاوران نزدیکش، تنها دموکراسی رازآلود و غیرشفاف و رتوریک متناظر با آن وجود خواهد داشت. آنچه در نکته‌پردازی‌های لاسول به ویژه برای ما بسیار جالب خواهد بود، تبیین روانشناختی او از تبدیل کنش واقعی سیاسی یا کنش واقعی نظامی به یک مراسم آیینی مبتنی بر تکرار با – نهایتا – مفهوم نمادین است.

 

او می‌نویسد حتی در شرایط حاکمیت دولت پادگانی که مبارزه و به ویژه عملیات نظامی و جنگی، این همه ستایش شده و بر آن سرمایه‌گذاری ارزشی و تبلیغاتی می‌شود، حتی خود رزمنده هم – علاوه بر شهروند عادی – نیاز دارد که در برابر ترس از مرگ و صدمه‌دیدن‌های جدی، سدی روانی برای خود احداث کند. «تمایل به تکرار، به عنوان ابزاری برای کاهش بزدلی و هراس، به نحو قدرتمندی با تکرار موفقیت‌آمیز تقویت می‌شود، چرا که فرد نیاز مبرم دارد به هر آن چیزی که برای خویشتن‌داری و حفظ خونسردی، موثر به نظر می‌رسد. حتی آنها که ترس از مرگ را در خود انکار می‌کنند، چه بسا ترس عمیق ناخودآگاهانه‌ خود را از راه علاقه‌ای که به مراسم و آیین نشان می‌دهند، فاش کنند.» (p.466)

 

نظر لاسول، بیشتر ناظر به تبدیل کنش‌های سیاسی مدرن مانند انتخابات، به تکرارکردن‌های بی‌فایده و تبدیل دموکراسی واقعی به دموکراسی نمایشیست. چنین رفتاری هم از ناحیه‌ خود سردمداران دولت پادگانی مورد استقبال قرار می‌گیرد و هم از ناحیه‌ کسانی که در عصر حاکمیت این دولت، در موقعیت اپوزیسیون قرار گرفته‌اند. چون در چنین وضعیتی که ضمنا وضعیت انسداد روزنه‌های هرگونه رشد و توسعه‌ واقعی نیز هست، شهروندان و حاکمان آنها، هر دو نیاز دارند که احساس پیشرفت رو به جلو، و حتی احساس پیروزی کنند.

 

برای نگارنده، کنش‌های انتخاباتی محمد خاتمی به همراه برخی رفتارهای او مانند فعالیت به عنوان عاقد سلبریتی‌ها، مصادیق بارز استقبال از آیین به جای یک کنش سیاسی واقعا موثر است. فریاد «تکرار می‌کنم»های او که به وضوح، تقویت‌کننده‌ احساس سوبژکتیو پیروزی در مخاطبانش است، وقتی در کنار نتیجه‌ی عملی این مجموعه ‌رفتارها در یکی دو دهه‌ اخیر گذارده شود، راهی برای تبیینی بهتر باقی نمی‌گذارند.

 

لاسول در مقاله‌ پرنکته‌ خود که اینجا تنها مجال اشاره به برخی از آنها بود، از جمله از نظر دور نمی‌دارد که ترس از جنگ که برنده‌ترین ابزار دولت پادگانی برای حکومت است، هر از گاهی باید واقعا به خشونت بیانجامد وگرنه ارزش روانی خود را از دست خواهد داد. سردمداران دولت پادگانی می‌دانند که باید هنرمندانه در لبه‌ جنگ و صلح زندگی کنند و این به این معناست که ضمن پرهیز از ورود در یک جنگ تمام‌عیار، چاره‌ای از خون‌ریختن‌های گاه و بی‌گاه نیست تا هشدارها در خصوص «موقعیت حساس کنونی» و احتمال حمله‌ دشمن، از فرط تکرار، به واژه‌هایی بی‌اثر مبدل نشوند. با آنچه گفته شد، نگارنده امیدوار است تا حدی روشن کرده باشد که عمر دولت پادگانی در ایران به عمر برآمدن خود دولت اسلامیست که اگرچه خود را قسمی جمهوری معرفی کرده و هر چند سال یک بار به طور منظم، انتخابات برگزار می‌کند، اما تکنیک‌های حکومت‌گری آن هیچ کم و کسری از یک دولت پادگانی خاورمیانه‌ای ندارد. و ای بسا جا دارد که پژوهشگران علوم سیاسی و جامعه‌شناسی، دولت و جامعه‌ امروز ایران را که تا حد زیادی با این شیوه‌ها خو کرده و آنها را دیگر عادی می‌انگارد، به عنوان نمونه‌ مطالعاتی بارز یک جامعه و دولت پادگانی – پلیسی بررسی نمایند.

 


 

[۵] – متأسفانه صفحه‌ی گزارش مذکور را در پایگاه اینترنتی ایران‌وایر نیافتم. تاریخ یادداشت شخصی خودم در این ارتباط بیست و چهارم نوامبر ۲۰۱۳ است و عنوان گزارش ایران‌وایر این بوده است: «نمایشگاه پرسبوک تحمل نشد؛ فستیوال تعطیل شد»

[۶] – Lasswell, Harold D., ‘The Garrison State’, The American Journal of Sociology, Vol. 46, No. 4 (Jan., 1941), pp.455-468


نظرات بسته است.