«ما با هر چیزی اگر در این سال‌ها بیگانه بوده‌ایم، یک وضعیت همواره داشته‌ایم: ترس. وضعیت ترسناک اخیر به یک نقطه‌ نه‌ چندان تاریک نور تابانده، و آن این‌که اگر ما ۴۰ سال پیش، در مواجهه با ترس، چه‌گوارا تولید می‌کردیم، حالا داریم صادق آهنگران تولید می‌کنیم. اگر قبلا تفنگ‌دار بودیم، حالا داریم ستاینده و خیلی متشکر پشت تفنگ‌دار قایم می‌شویم. من که در «دهه‌ مظلوم شصت» کوچولویی بیش نبودم، سوالم این است که اوج واکنش بالغانه‌ ما به آن ترقه‌بازی این است که بدو-بدو برویم پشت کسی که لباس پلنگی مردانه و قد بلند و سینه‌ ستبر دارد، قایم شویم؟ کدام‌ یک جلادیم و کدام‌ یک شهید که بعد حواسمان باشد جایمان عوض نشود؟ این میل ما به امت شدن که هر بار از یک روزنی سر می‌زند، وقتی بیشتر از هر وقت دیگری شعار شهروندی می‌دهیم، خودش ترسناک نیست؟ خیلی بدبینانه‌اش این می‌شود که در مواجهه با ترس پوست‌کلفت شده باشیم و این حداقل به ما توان بدهد که از وضعیتمان فاصله بگیریم و برای هواخوری هم که شده، یک بار جایمان را در این میانه عوض کنیم. همیشه در یک نقطه ایستادن، همیشه در یک نسبت مشخص با فاجعه بودن، اسمش شجاعانه ایستادن نیست. حالا دیگر عجیب نیست اگر بشنویم در همان سال‌های جنگ ایران و عراق، حتا از بدنه‌ حکومت کسی مخالف ادامه جنگ بوده باشد، اما در آن موج هیس‌هیس، خفقان گرفته باشد.»

 

اینها جملات یک شهروند جوان (زیتون مصباحی‌نیا) است که در واکنش به رفتار انتخاباتی مردم به ویژه بخش سابقا تحول‌خواه نوشته شده است. این شهروند به وضوح به خاطر می‌آورد که ترس مردم از جنگ و پلیسی‌تر شدن فضا، قصه‌ امروز و دیروز نیست؛ بلکه دست‌کم به همان دهه‌ ۶۰ باز می‌گردد. او می‌پرسد این «وضعیت ترسناک» که منطق پشت رفتار توده‌های ما بوده است، کی و به چه نحو قرار است به پایان برسد؟!

 

نگارنده‌ این سطور به خاطر می‌آورد که اولین بار، ۱۸ سال پیش، با خواندن مصاحبه‌ای از یک روشنفکر عرب، متوجه مزایای سیاسی حاکمیت این وضعیت ترس برای گروه‌هایی خاص شده است: محمد ارکون در مصاحبه‌ای که به ترجمه‌ مهدی خلجی در شماره‌ ۴۷ نشریه‌ کیان (خرداد- تیر ۱۳۷۸) انتشار یافت جایی به کارکرد مخرب مبارزات به اصطلاح ضدامپریالیستی و به ویژه ضداسرائیلی برای رشد جامعه‌ مدنی در خاورمیانه می‌پردازد و از تضاد میان عقل‌ ستیزه‌گر با عقل لیبرال توسعه‌گرا سخن می‌گوید.

 

به اعتقاد او، تا زمانی که تنش و جنگ در سیاست خارجی حکم‌فرماست، یک جامعه با مسائل داخلی خود رویاروی نمی‌شود و همین می‌تواند از ناحیه‌ نیروهایی که رشد جامعه‌ مدنی را به هر تقدیر در راستای منافع خود نمی‌بینند، به عنوان تاکتیکی برای کنترل شرایط داخل به کار گرفته شود. اینکه حکومت اسلامی مستقر در تهران، حکومتی به اصطلاح «بحران‌زی» و بنابراین «بحران‌ساز» است، البته ایده‌ای آشنا و قدیمی برای محافل روشنفکری و سیاسیست. اما بازیابی این ایده و درک اهمیتش برای نسلی همچون نسل من که اساسا در چنین شرایطی متولد شد و بالید، خود روندی زمان‌بر و تاریخ‌دار بوده است.

 

منظورم به آسانی این است که بازشناختن ماهیت حکومت اسلامی ایران به مثابه‌ یک «دولت پادگانی» (Garrison State) برای نسل‌های جدیدتر نه امری بدیهی، بلکه تقریبا یک «کشف» است که – تا آنجا که نگارنده دریافته – هنوز به قدر کافی به آگاهی جمعی وارد نشده و بخشی از پیکره‌ دانش سیاسی جمعیت جوان نشده است.

 

اصطلاح «دولت پادگانی» از قضا با مقاله‌ مشهوری از یکی از بنیان‌گذاران همین حکومت اسلامی و یکی از طراحان فضای دوقطبی سال‌های اخیر، یعنی سعید حجاریان وارد سپهر عمومی شد.

 

حجاریان در آذرماه سال ۱۳۸۱ یعنی در شرایطی که هنوز دولت مدعی اصلاح‌طلبی محمد خاتمی بر سر کار بود، در مقاله‌ای با عنوان «دولت پادگانی، دولت پلیسی» در مجله آفتاب (شماره‌ ۲۱) به شیوایی هر چه تمام‌تر این مفهوم را در علوم سیاسی مدرن برمی‌رسد.

 

در میان پژوهشگران علوم سیاسی که این دو مفهوم را ساخته و پرداخته کردند، حجاریان از جمله به واضع مفهوم «دولت پادگانی»، یعنی هارولد لاسول (Harold Lasswell) ارجاع می‌دهد. مقاله‌ لاسول به همین نام (منتشره در ژورنال جامعه‌شناسی آمریکا، ۱۹۴۱) سه سال بعد از مقاله حجاریان، توسط امیر توفیقی در مجله‌ گفتگو (بهمن ۱۳۸۴ شماره‌ ۴۵) به پارسی ترجمه می‌شود. دو سال بعد، در ۱۳۸۶ مصطفی تقوی، در کار ترجمه‌ جلد اول کتاب مبانی آینده‌پژوهی وندل بل (Wendell Bell) جملاتی را در تلخیص و معرفی کارنامه‌ حرفه‌ای لاسول و از جمله مقاله‌ پیش‌گفته‌ او (دولت پادگانی) به پارسی برمی‌گرداند.

 

اگرچه کتاب مبانی آینده‌پژوهی نهایتا در بهار سال ۱۳۹۲ در هیئت یک کتاب منتشر می‌شود ولی معادل‌گذاری‌های خلاقانه و رسای مصطفی تقوی برای برخی اصطلاحات لاسول، احیانا حکایت می‌کند از اطلاع مترجم از سابقه‌ مباحث سیاسی- روشنفکرانه‌ روز در این ارتباط، به ویژه آراء خود سعید حجاریان. به عنوان نمونه، وی تعبیر specialists on bargaining در لاسول را به «کارشناسان چانه‌زنی» برمی‌گرداند که یادآور ایده‌ «فشار از پایین و چانه‌زنی از بالا»ی سعید حجاریان به عنوان استراتژی اصلاحات در ایران است.

 

همین اصطلاح توسط امیر توفیقی به سادگی به «سوداگران» و یا «تاجران» برگردانده شده است. مصطفی تقوی، استاد حال حاضر دانشگاه صنعتی شریف، متولد ۱۳۵۳ و همکار او در ترجمه‌ این کتاب، محسن محقق، متولد ۱۳۶۳ است. این تاریخچه‌ مختصر از ورود مفهوم و اصطلاح «دولت پادگانی» به سپهر عمومی در ایران، این ظن را تقویت می‌کند که یکی از دو طیف اصلی کنشگران سیاسی در ایران پس از انقلاب اسلامی، منشاء طرح این مفهوم در دهه‌های اخیر بوده‌اند.

 

اگر بررسی‌های تاریخی بیشتر بتواند درستی گمان بالا را تایید کند، یعنی این گمان که مفهوم «دولت پادگانی» پیش از این سابقه‌ای نزد نخبگان و روشنفکران ایرانی نداشته است، از چشم‌انداز تاریخی درخور توجه و حتی کمی کنایه‌آمیز است. چون به این معناست که در واقع کسانی این مفهوم را به لحاظ تئوریک پیش کشیده‌اند که خود در تحقق سخت‌افزاری مصداق آن در ایران نقش داشته‌اند.

 

اینکه دولت پادگانی در معنای حکومت امنیتی‌ها و نظامیان و فرادستی آنها در تصمیم‌سازی‌های کلان برای جامعه، همزاد خود حکومت اسلامیست و چیزی نیست که به عنوان یک برچسب یا اتهام توسط طیفی از کنشگران حال حاضر در صحنه به سمت طیف دیگر پرتاب شود، البته مورد توجه طیف مقابل هواداران آقای حجاریان قرار گرفته است.

 

به عنوان نمونه، یادداشت‌نویس پایگاه اینترنتی بصیرت، در یادداشتی با عنوان «گوبلزهای مدرن» (مورخ ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸) از قول یک دانشجو خطاب به یکی از اعضای مرکزی حزب مشارکت می‌نویسد: «…شما که در توصیف دولت پلیسی و پادگانی سخن می‌رانید بفرمایید که سابقه‌ کاری شخص شما و آقایانی همچون سعید حجاریان، محسن میردامادی، اکبر گنجی، حمیدرضا جلایی‌پور، محمد نعیمی‌پور، ابراهیم اصغرزاده، محسن آرمین، عبدالله رمضان‌زاده و… تا چند ماه قبل در کجا و چه مراکزی بوده است؟».

 

شایان ذکر است که استفاده‌ تبلیغاتی از این مفهوم، منحصر به طیفی که خود را اصلاح‌طلب خواند، نمانده است. به عنوان نمونه، خبرگزاری مهر گزارش کرده است که محسن رضایی، از فرماندهان سپاه پاسداران، در قالب یک مصاحبه و به عنوان کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری ادعا کرده است که ساختار دولت در ایران به طور کلی پادگانیست و این از محصولات عمل رضا شاه است! (مورخ دهم خرداد ۱۳۹۲).

 

او که در سال‌های گذشته جملاتی در تخطئه‌ مفهوم «توسعه» گفته بود (۱)، چه بسا اصل نهاد مدرن دولت را «پادگانی» قلمداد کرده است و به همین علت، رضا شاه را (به عنوان بنیان‌گذار دولت مدرن) مسئول آن می‌داند! طبیعیست که وقتی یک مفهوم، سکه‌ رایج بازار تبلیغات سیاسی می‌شود و هر کس از ظن خود یار آن می‌شود، از شکل افتاده و از اصل معنای خود در متون آکادمیک دور می‌گردد. به راستی مفهوم دولت پادگانی و همبسته‌ آن «دولت پلیسی» چیست و آیا می‌توان آن را صفت طیفی از طیف‌های سیاسی دهه‌های اخیر و یا لقب برخی دولت‌های آن دانست و یا اینکه «دولت پادگانی» نام کلیت نظام سیاسی ایران پس از شورش ۱۳۵۷ است؟!

 

در مقاله‌ پیش‌گفته‌ سعید حجاریان، البته انصاف درخور تحسینی به چشم می‌خورد: حجاریان در مقام تعلیل برآمدن دولت‌های پادگانی، به ذکر انقلاب و جنگ خارجی می‌پردازد. اگرچه هیچ جمله‌ صریحی در این مقاله، اولین دولت‌های اسلامی در ایران را «پادگانی» یا «پلیسی» نمی‌نامد، اما با توجه به علت‌شناسی برآمدن چنین دولت‌هایی، خواننده می‌تواند دریابد که مطابق با انتظار است که اولین دولت‌های پس از سال ۱۳۵۷ چنین خصلت‌هایی داشته باشند.

 

همین طور قابل ملاحظه است که سعید حجاریان تصدیق می‌کند که حکومت شاه، نه یک حکومت پادگانی و نه حتی یک حکومت پلیسی تمامیت‌خواه بوده است و از جمله به همین دلیل، جامعه در برابر آن، امکان عمل سازمان‌یافته و براندازانه پیدا کرده است(۲).

 

حجاریان می‌نویسد: «با پوست‌اندازی و استهلاک ایدئولوژی، دولت ایدئولوژیک نیز تغییر ماهیت می‌دهد و به سمت دولت پادگانی و دولت پلیسی می‌رود.»

 

چرا که پس از ناکارآمد شدن کارکرد توجیه‌گرانه‌ ایدئولوژی، قدرت به شکلی عریان بر سر صحنه‌ تاریخ حاضر می‌شود. او اگرچه ادعا می‌کند که شاه در دهه‌ ۵۰ تلاش کرد از ناسیونالیسم رمانتیک یک ایدئولوژی بسازد، اما به نظر می‌رسد که دست‌کم در خصوص رژیم سیاسی ایران پس از ۱۳۵۷ کسی تردید نداشته باشد که ماهیتا ایدئولوژیک بوده است. می‌توان علاوه کرد که در زمان نگارش این مقاله، نگارنده و مخاطبان آن، عصر افول ایدئولوژی را استشمام می‌کرده‌اند و جملات حجاریان را به عنوان قسمی تبیین از شرایط رو به رشد، و یا دست‌کم رو به تقویت فهم می‌نموده‌اند(۳).

 

حجاریان همچنین در این مقاله از استراتژی «صدور بحران» نام می‌برد که هیئت حاکمه در حکومت‌های پادگانی اتخاد می‌کنند:

 

«یکی از ماجراجویانه‌ترین خصال رفتاری دولت‌های پادگانی، تخفیف تنش‌های داخلی با استفاده از ایجاد درگیری‌های منطقه‌ای محدود با همسایگان است. این دولت‌ها اگر هزینه‌ ایجاد حکومت نظامی را برای مهار کشمکش‌های داخلی سنگین برآورد کنند، دست به «صدور بحران» می‌زنند. هازل وود، که نام عملیات انحرافی را به این مکانیسم می‌دهد، در تعریف آن می‌گوید: «عملیات انحرافی عبارت است از فرافکنی عمدی و حساب‌شده، یا گسترش ستیزه‌های داخلی به محیط خارجی برای کاهش بحران‌های سیاسی». در حقیقت عملیات انحرافی، نوعی استراتژی فرار به جلو محسوب می‌شود که به جای دست و پنجه نرم کردن با معضلات داخلی هزینه‌ درگیری نظامی با همسایگان را به مردم تحمیل می‌کند و نوعی وحدت تصنعی و اراده‌ ملی کاذب به وجود می‌آورد. از این رو، می‌توان دولت‌های پادگانی را رژیم‌های بحران‌زا و بحران‌زی نامید. چرا که ظرفیت حل ساختاری مشکلات خود را ندارند و تنها با زایش بحران می‌توانند به زیست خود ادامه دهند.» (منبع سابق‌الذکر، ص۵)

 

۱۵ سال پس از نگاشته شدن جملات فوق در مجله‌ آفتاب، آگاهان و ناظران سیاسی می‌بینند که درگیری‌های برون‌مرزی دولت ایران با همسایگان گسترش پیدا کرده و علاوه بر اسرائیل و آمریکا، از یمن تا بحرین، و از داخل عراق تا سوریه نیز کشیده شده است. علاوه بر این، دمیدن بر آتش افروخته شده در سیاست خارجی به بهانه‌ پایگاه‌های هسته‌ای – که زمانی نماینده‌ بوشهر در مجلس ششم پرسیده بود اساسا با چه نیتی احداث شده‌اند وقتی شرایط جهانی و بین‌المللی به ما اجازه‌ برخورداری از فن‌آوری‌های استراتژیک را به جهت مواضع سنتی انقلابیمان نمی‌دهند – و حوادث پس از آن که منجر به برآمدن دولتی شد که خود را دولت اعتدال نامید، تماما مقارن شده است با فروکش کردن خواست اصلاح‌طلبی در داخل، فراموشی ایده‌ توسعه، و تمرکز بر حداقل‌هایی همچون امنیت و صرف ممانعت از جنگ.

 

اگر بتوان هلهله‌های جمعیت هوادار دولت موسوم به «اعتدال» را تعبیر به پدید آمدن قسمی وحدت میان بخش‌های سابقا تحول‌خواه و حکومت کرد، در واقع «وحدت تصنعی» و «اراده‌ ملی کاذب» مذکور در مقاله نیز تحصیل شده است.

 

عبدالکریم سروش، بی‌آنکه به مفهوم «دولت پادگانی» یا «پلیسی» متوسل شده باشد، در سخنرانی‌های سال ۱۳۷۱ (که در مقاله‌ مشهور «فربه‌تر از ایدئولوژی» مکتوب شد) به کارکرد دشمن‌تراش ایدئولوژی و حکومت ایدئولوژیک پرداخته بود. (سروش، فربه‌تر از ایدئولوژی، موسسه‌ فرهنگی صراط، چاپ پنجم ۱۳۷۶، ص۱۰۷)

 

در حقیقت، چه ذات ایدئولوژی را دشمن‌تراشانه بدانیم چه نه، به لحاظ تاریخی واضح است که سیطره‌ (به تعبیر ارکون) عقل ستیزه‌جو به جای عقل توسعه‌گرا متاسفانه با اعتراض به دولت‌های توسعه‌گرای ایرانی پس از سال ۱۳۳۲ آغاز شد و نطفه‌ آن در خشمی‌ قرار گرفت که دانشجویان همدل با جبهه‌ ملی شدن صنعت نفت و همچنین خمینی آن را پروردند و در فرهنگ سیاسی ایران امروز تثبیت نمودند. این افتخار نصیب خلیل ملکی، از معدود روشنفکران و ناظران آن مقطع تاریخیست که عواقب وخیم این دشمن‌تراشی تاکتیکی یا – به عبارت دیگر – «عملیات انحرافی» اپوزیسیون ایرانی را دید و در مورد آن هشدار داد(۴).

 

اما متاسفانه از روشن‌اندیشی سیاسی او، جامعه‌ امروز ایرانی هیچ منفعتی نبرد. واقعیت این است که پس از پیروزی بخش مرتجع اپوزیسیون شاه، سیاست جنگ‌طلبی به صورت ایده‌ «صدور انقلاب اسلامی» به منطقه و به جهان، نهادینه شده و در شاخه‌ قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تناور گشته است. این سیاست نه تنها همواره هزینه‌های گزافی را به صورت جنگ و یا تحریم‌های بین‌المللی به جامعه‌ ایرانی تحمیل کرده، بلکه ابزار خوبی برای کنترل اوضاع در داخل، به دست هیئت حاکمه داده است.

 

جامعه‌ ایران نیز مع‌الاسف گام به گام با دولت‌های پادگانی بالاسر خود یگانه شده و هر چه بیشتر رفتار و اخلاق سیاسی خود را با آنها سازگار کرده است. به همین جهت است که هیچ مرکز ثقلی بهتر از مفهوم دولت پادگانی و همبسته‌ آن «دولت پلیسی» برای درک شرایط امروز ایران و همین‌طور جامعه‌ ایرانی سراغ نمی‌توانیم گرفت به طوری که نگارنده معتقد است هر تحلیل سیاسی یا اجتماعی از وضع موجود، بدون توجه به کارکرد توضیح‌دهنده‌ این دو مفهوم، ضریب خطای بالایی خواهد داشت.

 

در بخش بعدی مقاله، تلاش خواهم کرد با استناد به مقاله‌ مشهور لاسول و مرور حوادث عمده‌ سیاسی از سال ۱۳۸۸ تاکنون، ادعای خود را مدلل کنم.

 

نیما قاسمی، مدرس فلسفه و پژوهشگر تاریخ سیاسی معاصر در ایران است.

 


 

۱- «آقای محسن رضایی، دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در همایش فرهنگی دانشجویان شمال غرب کشور در اردبیل علام کرده است کشور نیاز به تحول فرهنگی و اقتصادی دارد نه توسعه، زیرا توسعه اهرمیست که ملت را به انحراف و دنباله‌روی می‌کشاند.» روزنامه‌ ایران، ۱۱ شهریور ۱۳۷۷ به نقل از رضا منصوری، ایران ۱۴۲۷: عزم ملی برای توسعه‌ علمی و فرهنگی، انتشارات طرح نو، چاپ اول، ۱۳۷۷، صفحه‌ ۲۹۸

 

۲- حجاریان با استناد به پژوهشگران این حیطه، میان دولت پلیسی اقتدارگرا (Authoritarian Police State) و دولت پلیسی تمامیت‌خواه (Totalitarian Police State) تمایز می‌گذارد: در حالی که اولی صرفا حالت تدافعی در مقابل اپوزیسیون خود دارد و معمولا به عرصه‌ خصوصی شهروندان تعرض نمی‌کند، دولت پلیسی تمامیت‌خواه حالت تهاجمی دارد و مرز میان قلمرو خصوصی و عمومی را به رسمیت نمی‌شناسد. او می‌نویسد: «…در دولت اقتدارگرا عرصه‌ خصوصی تا حد زیادی در امان است و عرصه‌ عمومی هم به صورتی ضعیف وجود دارد. به گونه‌ای که سازماندهی اجتماعی جامعه و مقاومت آنها در برابر دولت امکان‌پذیر بوده و کنترل و تنظیم اجتماعی مردم برای دولت سخت‌تر است. از این رو دولت اقتدارگرا ممکن است با سازماندهی جامعه‌ مدنی دچار فروپاشی شود، مثل انقلاب ایران که با سازماندهی مردم توسط نهادهای سنتی، دولت پلیسی اقتدارگرا فروپاشید…» (ص۷) پس از ذکر اینکه دولت پلیسی اقتدارگرای شاه تحت این شرایط کنترل خود بر جامعه را از دست داد، در انتهای همین مقاله، ادعا می‌کند که شاه در نهایت با فرمان انحلال ساواک، تلاش کرد که دولت پلیسی اقتدارگرای خود را به یک دولت پادگانی تبدیل کرده و نظامیان را به امور مسلط سازد. چنین ادعایی به وضوح نادرست است. شاه برای حاکم کردن نظامیان به تمامی امور مردم در واقع تلاشی نکرد و ساواک نیز نه توسط او، بلکه توسط شاپور بختیار منحل شد. شاه پیش از خروجش از کشور، مشخصا یک رجل سیاسی را به نخست‌وزیری نصب کرد که به مخالفت و انتقاد از رژیم شهره بود (بختیار) و موقعی که بختیار برای آرام کردن جمعیت معترض، اقدام به باز کردن زندان‌ها و انحلال ساواک نمود، شاه اساسا کشور را ترک کرده بود. برای من روشن نیست که حجاریان سهوا و یا عمدا مرتکب چنین خطایی در بازخوانی تاریخ شده است. اما واضح است که ادعای او (تلاش شاه برای تاسیس دولت پادگانی) نادرست است چون شواهد به عکس آن گواهی می‌دهد.

 

۳- به عنوان نمونه، حامد فولادوند، در مقاله‌ای با عنوان «نکته‌چینی بر طنز مهران مدیری و نقد بامشادیسم» استقبال از این طنز تلویزیونی را در جامعه‌ ایرانی با شرایط پس از آرمان‌گرایی افراطی انقلابی در پیوند می‌بیند و می‌نویسد که در مرکز این مجموعه‌ طنز تلویزیونی: «…آدمکى به نام بامشاد قرار دارد که ظاهرا کاریکاتور اصلى و عنصر پایه این کمدى انسان‌هاى دوران پساانقلاب است؛ او بدجنس، حسابگر، فریبکار، دورو، بى‌فرهنگ، بى‌مسئولیت، حسود، تن پرور، بزدل، همه کاره و هیچ کاره و در عین حال ساده لوح است.» قابل توجه است که این مقاله تیرماه ۱۳۸۳ یعنی در زمانی بسیار نزدیک به زمان مورد بحث ما انتشار یافته است. (روزنامه‌ شرق، سیزدهم تیرماه ۱۳۸۳)

 

۴- پس از سقوط دولت جبهه‌ ملی، احساسات ضدآمریکایی اوج گرفت و زمینه برای اتحاد میان اپوزیسیون ناراضی با گروه‌های مرتجع داخلی فراهم شد. نقطه‌ مورد توافق قطعی برای اتحاد نیز آمریکا بود. خلیل ملکی هم نسبت به همدلی‌های به وجود آمده با ارتجاع و به ویژه شخص خمینی هشدار می‌داد و هم در خصوص احساسات ضدآمریکایی. در این مورد اخیر از جمله قابل ذکر است نامه‌ای که وی در تاریخ دسامبر ۱۹۶۳ (معادل ۱۳۴۲) به یکی از دوستان خود در انتقاد از بیانیه‌ کنگره‌ جامعه‌ سوسیالیست‌های ایران در اروپا نگاشته است: «آنچه در کنگره تصویب شده و از مقاله‌ای در شماره‌ اول سوسیالیسم ماهانه انتخاب شده که “امپریالیسم آمریکا، دشمن شماره‌ یک ملت‌هاست” به نظر من شعار پوچ، تهی و خالی از معناست. همین “دشمن شماره یک ملت‌ها” در ایران با زور و فشار سعی کرد که جبهه‌ ملی (دوم) را جانشین رژیم شاه کند و آنچه در قدرت داشت به شاه فشار آورد. اگر جبهه‌ ملی موفق نشد تقصیر آن دشمن شماره‌ یک نبود. آزادی‌های نسبی اخیر ایران و تغییر و تحولات در املاک بزرگ همه در تحت فشار دشمن شماره‌ یک است…». برای نگارنده روشن نیست که خلیل ملکی، رهبر حزب نیروی سوم و از متحدان محمد مصدق، به چه علت اصلاحات ارضی را محصول فشار آمریکا می‌دانسته است. اما نقل این مواضع از نامه‌های ملکی روشن می‌کند که ایشان به هیچ‌وجه احساسات ضدآمریکایی را موجه ارزیابی نمی‌کرده است. رجوع کنید به: نامه‌های خلیل ملکی، به کوشش امیر پیشداد و محمدعلی همایون کاتوزیان، نشر مرکز، تهران، ۱۳۸۱ صص ۱۶۳-۱۶۴ به نقل از علی میرفطروس، دکتر محمد مصدق: آسیب‌شناسی یک شکست، شرکت کتاب، چاپ دوم پاییز ۱۳۸۷ صص ۹۹-۱۰۰


نظرات بسته است.