م.رهنما

چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷

بخش:
ایران‌زمین - سیاسی - یادداشت‌ها






حاکمیت جمهوری اسلامی وارد چهلمین سال حیات خود شده است. در گذر این ۴۰ سال همه ما حوادث بیشماری را تجربه کرده ایم. ۴۰ سال است که این رژیم در گردنه ها و پیچ های بی شمار بسر می برد. به جرأت می توان گفت که جمهوری اسلامی در حل مسائل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی مبتلابه جامعه نه تنها هیچ توفیقی نداشته است که برعکس خود همواره عامل بوجود آورنده مسائل و مشکلات بسیار بوده است.

 

بسیاری از ما در همان اوان حاکمیت این رژیم به خوبی به ماهیت آن پی بردند و چنگال خونین سیطره و حاکمیت پدیده ای مرکب از جور و جهل و جنون را دیدند و دهان به اعتراض گشودند. بیشماری از ایشان در همان سالهای نخست یا گرفتار دخمه های طاقت فرسا شدند و بهترین سالهای زندگیشان تباه گردید یا به جوخه های اعدام سپرده شدند و در لابه لای چرخدنده های ماشین انسان ستیزی به نام حکومت ولایت مطلقه فقیه قربانی شدند. اما این یک روی سکه بود. در آن سوی، با تداوم هشت ساله جنگ خانمان سوزی که این رژیم بر ملتی تحمیل کرد، صدها هزار جوان پاکباخته که هر یک شاید می توانستند نقشی سترگ در آینده سرزمینشان داشته باشند، به سادگی در شعله های ویرانگر جنگ سوختند، بسیاری کشته و تعداد کثیری نیز مجروح و مفقود شدند.

 

جمهوری اسلامی که اساسا مولودی نامشروع و ملغمه ای (حتی تاکنون ناشناخته) از قرائتی قرون وسطایی از دین اسلام و ساختارهای یک جامعه مدرن (البته فقط بعنوان حامل و ابزار) بود، هیچگاه نتوانست در این ۴۰ سال بر تضادها و تناقض های بیشمارش فائق آید و برون رفتی عاقلانه از آن همه درون ستیزیها بیابد، و این نیز هرگز نخواهد توانست.

 

وجود صدها منبع ریز و درشت قدرت در این حاکمیت که هر یک در ساختاری تعریف شده و تقیین قوانینی برای اختیارات هر یک (که در تحلیلی منسجم و کلی در تضاد با اختیارات دیگران قرار می گیرد موجب شده است که حکومت درست همانند مدرسه ای علمیه در قم که در آن هر مجتهدی به آنچه صلاح می داند و به پیروانش می آموزد، عمل کند و بسته به نزدیکی یا دوری به منابع عظیم ثروت و قدرت دایره نفوذ و سیطره اش را گسترش دهد و هر از گاهی شعبده ای را در سطح جامعه براه اندازد و خلایق را به خود مشغول گرداند. اما همواره آن هسته مرکزی قدرت که به خاطر دسترسی حداکثری به این منابع غیر قابل شمارش حرف اول و آخر را در عرصه سیاست روز می زند، دست بالا را در تمامی آن ستیزه های خرد و کلان داشته است و این هسته مرکزی به دلیل خصلت تمامیت خواه و برتری طلبی اش در بزنگاه ها به تقابل با آن دگران می پردازد و به کمتر از حذف حریفان رضا نمی دهد.

 

از این روست که ما مردم عادی که از هیچ ارتباط ارگانیک با این شجره خبیثه برخوردار نیستیم، هر از گاه شاهد ریزش برخی افراد و دور شدن برخی گروه ها و نیروها از آن هسته مرکزی هستیم تا بدانجا که اکنون جز اقلیتی، حاکمیت بر تمامی شاکله ثروت و قدرت را در دست ندارد. هنوز هستند بسیاری که بر این اندیشه اند که می توان با این حاکمیت بر سر سهم خواهی از قدرت به چانه زنی پرداخت و یا آنها را به اصلاح عملکردشان وادار کرد. هنوز هستند کسانی که خواهان تلاش برای برجسته کردن اصولی از قانون اساسی جمهوری اسلامی هستند تا با قبولاندن اجرای آنها به حاکمیت، بتوان به آهستگی گام در مسیر برقراری حکومتی مردمی برداشت.

 

اما آیا تلاش های زیادی که طی ۲۰ سال اخیر در این راه صورت گرفته، به کوچکترین تغییری انجامیده است؟ آیا جز این است که بطور مسلسل حلقه ها بیش از پیش از هم گسسته و تنها حلقه خودیترین خودیها تنگتر و تنگتر شده است؟ واقعیت آن است که محور اصلی تمامی این ستیزه ها کوتاه کردن دستان متعدد از منابع ثروت و سانترالیزه و محدود کردن دسترسی به آن منابع است.

 

شعار مبارزه با فساد که اتفاقا توسط خود رهبری نظام فریاد می شود، (و امروز کیست که نداند که سرمنشاء تمامی فسادها جایی جز بیت رهبری نیست) تلاشی جز در این مسیر نیست و جالب آن است که در انجام این مهم به هیچ یک از اعوان و انصار پیشین خود نیز رحم نمی کنند و دور نیست که شاهد به قول خودشان “دراز کردن” بسیاری از عوامل امروزین حکومتی نیز باشیم. حتی به بهای بلعیدن اعضا و جوارح خود. این افعی، جمهوری جور و جهل و جنون، اژدهای سرکشی است که تنها به یک چیز می اندیشد: بقا برای ادامه زیست خود و به کسانی نیاز دارد که:

– منافع مادی و معنوی خود را در گرو وابستگی تام و تمام به جریانهای متصل به منبع قدرت می بینند

 

– در حفظ و تحکیم این مناسبات آماده عمل به هرگونه دستور صادره از منابع بالای قدرت با هر توجیهی هستند

 

– آماده سرکوب هر اندیشه و نگرشی (ولو برآمده از دل همین ساختارها) هستند که این مناسبات را به چالش بگیرد و با اما و اگر روبه رو سازد.

 

– ایدئولوژی راهنمای عمل تلقین شده از سوی هسته مرکزی قدرت را عین حقیقت مطلق انگاشته و در تحکیم و عمل بدان تردیدی به خود راه ندهند.

 

چنانکه میدانیم ما در ایران فقط با یک دیکتاتوری (با تعریف کلاسیک آن) سر و کار نداریم. این رژیم تمامی ویژگی هایی را که می توان هم در حکومت های مستبدانه کمونیستی سابق یافت و هم در رژیمهای فاشیستی و دیکتاتوری های غربگرا دید، همه را در خود جمع کرده و علاوه بر آن به خصیصه ضد انسانی دیگری نیز مزین است و آن صبغه دینی و مطلق انگاریش می باشد.

 

چنین است که شاهدیم علیرغم روبرو بودن این رژیم با ابر چالش های سرزمینی (اقتصادی، سیاسی، نظامی، فرهنگی و اجتماعی) که هر یک به تنهایی برای توقف حرکت یک جامعه و بهتر بگوییم برای تلاشی و از هم پاشیدگی ارکان آن کفایت میکند، هنوز این امپراتوری دروغ و تباهی برقرار است و عامل همه این معضل های سهمگین و ویرانگر را دشمن موهوم متخاصم می نامد و چنانکه در سخنرانی اول فروردین رهبرش هم دیدیم، از گفتن شنیع ترین دروغها هم ابا ندارد. تو گویی که هیچ کس در جهان از واقعیات جامعه ایران خبر ندارد.

 

واقعیت این است که با وجود و ادامه حیات چنین نظامی، نه تنها نمی توان به کوچکترین تغییری در سرزمینمان امید داشت، که با هر روز تداوم این رژیم کشور ما به پرتگاه فروپاشی ملی، از هم گسیختگی سرزمینی و متلاشی شدن نسلی بیشتر و بیشتر نزدیک میشود و آنگاه که بدین نقطه برسیم، دیگر برای هر چاره بسیار دیر خواهد بود. در آن فردای دهشتناک دیگر هیچ تفاوتی نخواهد داشت که هر یک از ما از چه ایدئولوژی و چه تفکری دفاع می کنیم و یا وضعیت اقتصادیمان چگونه است.

 

می توان سال ها به درگیریهای گروهی و جناحی و لفاظی های سیاسی و سخنرانی های پر طمطراق و انتشار اعلامیه ها و اعلان مواضع و… پرداخت و از آن سوی عرصه تلویزیون های ماهواره ای و شبکه های مجازی را به مزدبگیران ارتش سایبری سپاه پاسداران واگذاشت تا با اختلاف افکنی و ایجاد درگیری بین تمامی گروه ها و افراد سرشناس اپوزیسیون، آنها را به جان یکدیگر بیاندازند و مانع از تشکیل یک اپوزیسیون متشکل، قوی و برنامه دار برای نجات کشور شوند. آنچه در این بین از دست خواهد رفت، کشوری عظیم و ارزشمند و جامعه ای توانمند برای بازسازی خویش است.

 

اکنون به نظر می رسد که مبارزه با نظام جمهوری اسلامی به مرحله ای سرنوشت ساز رسیده است. به جرأت می توان گفت که هر فرد یا گروهی (چه در داخل یا خارج از کشور) که حقیقتا اندکی دغدغه ایران و آینده آن را در سر دارد (صرف نظر از آنانی که هویت، حیات و کنش خود در سپهر سیاسی ایران را به هر شکلی به بقا و استمرار این نظام گره زده اند)، به این نتیجه رسیده است که دیگر با این رژیم به هیچ زبان اصلاح خواهانه یا اندرز نمی توان سخن گفت. شمار خط قرمزهای نظام آنقدر زیاد شده است که حتی موضوعی مانند مسابقه دادن کشتی گیران در برابر حریفان اسرائیلی نیز یک خط قرمز رژیم اعلام می شود.

 

از چنین رژیمی چگونه می توان انتظار داشت اصلاحاتی چون حذف نظارت استصوابی شورای نگهبان، محدود کردن اختیارات ولایت فقیه، برگزاری انتخابات آزاد و یا بسا رفراندوم، کوتاه کردن دست سپاه از پیکر بی رمق اقتصاد و یا برداشتن حجاب اجباری را بپذیرد. پذیرش هر یک از این اصلاحات مساوی با فروریختن ساختار موجود است و چنانکه گفته شد این اژدها در هر حرکت اجتماعی ولو فقط صنفی دشمنی بالقوه را می بیند که بایستی با تمام قوا بر آن بتازد و نابودش سازد. فهرست بسیار طولانی افرادی که در سال های اخیر علیرغم رفتار مدنیشان و اعتراض بحق و مسالمت آمیزشان با عناوینی چون اقدام علیه امنیت ملی، محاربه با خدا و ولی امر و یا جاسوسی به سلاخ خانه ها رفته و دیگر باز نگشته اند، دلیل اصلاح ناپذیری مطلق این نظام است.

 

پس چه باید کرد؟

 

انتشار فراخوان برگزاری رفراندوم زیر نظر سازمان ملل متحد توسط تنی چند از کنشگران سیاسی شناخته شده، دلسوز و شجاع در داخل و خارج از کشور پس از اعتراض های گسترده مردم عادی و جان به لب رسیده در دی ماه که در جای خود بسیار ستودنی است، اما به این پرسش بنیادین پاسخ نمی دهد که راهکار رسیدن به چنین مرحله ای چیست.

 

برای حل مسائل بس پیچیده ای که امروز گریبان ملتی را گرفته و آنان را در چنبره خود می فشارد، چگونه می توان راهی یافت، مادام که حکومت به گونه ای ساختاری مانع از حتی طرح صریح و بی پرده مشکلات و زوایای پیدا و پنهان آنها می شود.  امروز به جرأت می توان گفت که علیرغم ستیز و مخالفت بیشترین مردم با این رژیم و اذعان گسترده همگی کسانی که از نزدیک دستی بر آتش دارند به ناکارآمدی این سیستم پریشان در حل معظلات مبتلابه کشور که بسیاری از آنها
زاییده نوع تفکر و عملکرد مافیایی سران حاکم است، به ندرت بتوان کسی را یافت که راه گریز از این وضعیت را انقلابی خشونت محور، جنگ داخلی و برادرکشی و یا حمله نیروهای بیگانه به کشور بداند.

 

به نظر نگارندهی این سطور، اتفاقا بیشترین نیروهای اپوزیسیون (از هر طیف و نگرش) با بهره گرفتن از جنبش های متأخر در سایر کشورها راه چاره را در نفی خشونت (آنهم از نوع خانگیش و علیرغم سبوعیت مزدوران دستگاه سرکوب رژیم)، گذار مسالمت آمیز و تلاش برای متشکل کردن نیروهای بالقوه اجتماعی برای گسترش مقاومت مدنی در برابر دستورات و احکام ظالمانه حکومت می دانند.

 

از سوی دیگر به لحاظ نظری نیز این گونه می نماید که بیشترین ایشان در باره سه اصل اساسی اشتراک نظر دارند، چنان که اگر بتوان تمامی این نیروها را در جبهه ای واحد و متحد که به این سه اصل باور دارند گرد آورد، عملا ائتلافی فراگیر از همه نیروهای فعال مخالف نظام ضحاکی حاکم بر ایران بوجود می آید که بالقوه می تواند نارضایتی ها و مخالفت ها را (که به دلیل تعدد و فراوانی و چندوجهی بودن بسیار پراکنده می نمایند) جهت داده و نقش رهبری کننده ای در مقابله با هیأت حاکمه برعهده گیرد و خلاء فقدان رهبری جنبش را پر کند. ناگفته نماند که طی سالیان گذشته بارها شاهد تشکیل چنین مجامعی بوده ایم، که با عناوین گوناگون سعی در این کار داشته اند، اما بیشتر این حرکت ها متأسفانه با پیش نهادهایی ایدئولوژیک یا سیاسی به اعلان موضع می پرداخته اند و بدین لحاظ گروههای دیگر را نیز به تشکیل مجمعی مشابه وا می داشته اند، و در این راه با تأسف هیچ یک نتوانسته اند به پایگاه گسترده اجتماعی و کسب جایگاه هدایتگری و نظام دادن به جنبش دست یابند.

 

اما آن سه اصل یاد شده به قرار زیرند:

 

– اعتقاد به برقراری نظامی آزاد، سکولار (غیر دینی) با ساختاری مدرن (نوع و ساختار حکومت را مجلس مؤسسان منتخب در فضایی آزاد و دموکراتیک به بحث و سپس به همه پرسی خواهد گذاشت.)

 

– به رسمیت شناختن و اجرای اصول دموکراسی در کلیه امور با رعایت همه موازین و ملزومات آن از جمله آزادی بیان، آزادی اجتماعات، مخالفت علنی و اجرای مدارامداری در همه سطوح اجتماعی

 

– اعتقاد و پایبندی همه ارکان نظام به منشور بین المللی حقوق بشر و رفع همه تبعیض های دینی، قومی، جنسیتی، طبقاتی

 

مطالعه و بررسی مواضع کلیه گروه ها و افراد شاخص اپوزیسیون، از منتهی الیه راست (و حتی مذهبیون سنتی) تا منتهی الیه چپ، نشان می دهد که همگی ایشان در اعلام و پایبندی به این سه اصل هیچ تردیدی ندارند. این به هیچ روی بدان معنی نیست که این افراد یا گروه ها از مواضع ایدئولوژیک یا سیاسی خود صرف نظر کرده و نظرات دیگران را ترجیح می دهند. اما فراموش نکنیم که یکی از ملزومات باور داشتن به دموکراسی دقیقا پذیرش گفتگو به عنوان تنها و تنها راه حل مناقشات نظری است. در فضایی آزاد مطمئنا هیچ قید و شرطی برای احدی در اظهار و اعلان و تبلیغ مواضع خود وجود نخواهد داشت.

 

اعلام پذیرش این سه اصل به عنوان نخستین گام موجب خواهد شد که مجموعه کنشگران سیاسی از انفعال خارج شده و طبق نقشه راه ترسیم شده در جبهه ای سراسری و متحد برای مقابله با نظام حاکم قدم به عرصه سیاسی روز بگذارد. گام بعدی این جبهه می تواند برگزاری یک گردهم آیی با حضور نمایندگان همه گروههای پیوسته به جبهه و نیز چهره های سیاسی شاخص و مستقل در داخل و خارج از کشور در یکی از کشورهای آزاد (مثلاً اروپایی) باشد. طی این گردهمایی محورهای اساسی و اصلی نظام سیاسی آینده ایران (فارغ از نوع و شکل آن) و همچنین راهبرد و نقشه راه مقاومت تا نیل به پیروزی به بحث و تبادل نظر گذاشته می شود و در عین حال کمیته ای اجرایی برای پیگیری برنامه ها و اقدام بعدی جبهه مقاومت انتخاب می گردد. هر چند گزینش سخنگویی برای این کمیته اجتناب ناپذیر می باشد، لیکن برای انتشار اسامی اعضای منتخب کمیته اجرایی (در مقطع فعلی) ضرورتی به نظر نمی رسد.

 

از جمله مهمترین وظایف کمیته مزبور برقراری ارتباط گسترده با کلیه نهادها و سازمان های بین المللی مستقل و یا دولت های شاخص طرفدار حقوق بشر و آزادی های مدنی به منظور کسب هویت بین المللی و معرفی جبهه فراگیر اپوزیسیون بدانها و جلب حمایت معنوی ایشان می باشد. ضروری است در این بخش شماری از ورزیده ترین و فعالترین ایرانیان متخصص در روابط عمومی و بین الملل (که شمارگان ایشان در خارج از کشور کم نیست) استفاده شود.

 

برقراری ارتباط سازماندهی و برنامه ریزی شده با گروه ها، انجمن های غیر دولتی و تشکل های سیاسی داخل کشور و هماهنگی با ایشان در اجرای هرگونه تلاش اعتراضی مؤثر به شکل مدنی و مسالمت آمیز نیز از دیگر وظایف کمیته اجرایی خواهد بود.

 

بدیهی است که این جنبش و تمامی کسانی که با آن همراهی می کنند در راه رسیدن به اهداف خود ناچار از پرداخت هزینه های سنگین خواهند بود اما در برنامه ریزی هر گونه حرکت اجتماعی تمامی تلاش بر کاستن از هزینه های جانی و مالی مردم تمرکز خواهد شد.

 

به عنوان مثال می توان به عنوان یکی از حرکت های این جبهه برگزاری رفراندومی (سمبلیک ) در خارج از کشور را پیشنهاد کرد .نزدیک به چهار میلیون ایرانی بیرون از کشور زندگی می کنند. تردیدی نیست که بیش از ۹۰ درصد ایشان به نوعی از نظام جمهوری اسلامی صدمه دیده اند و با تداوم آن به هیچ روی موافق نیستند و از سرنگونی چنین حکومتی شادمان خواهند شد. برگزاری چنین رفراندومی که در آن اضمحلال جمهوری اسلامی و جایگزینی آن با نظامی آزاد، مستقل، دموکراتیک، سکولار و مبتنی بر منشور بین المللی حقوق بشر به همه پرسی نهاده شود و نتیجه آن و بویژه برگزاری آن زیر نظر چند نهاد شناخته شده بین المللی خواهد توانست از یک سو نگرش بخشی از طبقه متوسط جامعه ایران را به جهانیان نشان داده و حمایت گسترده آنها را جلب نماید و از دیگر سو این پیام را به داخل کشور برساند که اکنون بایسته است مردم مبارزه خود با رژیم را از حالت دفعتی، پراکنده، گاه گاهی و واکنشی به مبارزه ای متشکل، با برنامه و کنشی تبدیل نمایند.

نگارنده تردیدی ندارد که جامعه بالنده ایران، توان گذار از این نظام سراسر تباهی و فساد و متزلزل را به شایسته ترین نحو دارد. آشنایی با بسیاری از جوانان ایرانی تحصیلکرده و روشن فکر در ایران طی سالیان پیشین که در مقایسه با بسیاری از ما موی سپیدکردگان سیاسی ۳۰ و ۴۰ سال پیش، از بینشی به مراتب روشنتر برخودارند، شکی باقی نمی گذارد که آنها راه خود را خواهند یافت و متأسفانه این ما هستیم که همچنان با مشت های گره کرده بر دیدگاه ها و مواضع کهنسال خود پای فشرده و مخالفان خویش را به مبارزه می طلبیم و غفلت می ورزیم که جامعه ایران دیری است این جنگ و جدال ها را به فراموشی سپرده و حتی خاطره ای هم از آنها ندارد. اکنون این ماییم و رژیمی در هم ریخته و متزلزل که در چنگال فساد و تبهکاری و جنون ِقدرتمداری خود فشرده می شود. بزنگاهی بس تاریخی فراروی ماست. این آزمون بزرگ ملتی است تا از طریق گفتگو و تبادل نظر و نیز اتحاد و همرزمی ریشه های یک نظام مستبد خونریز و قرون وسطایی را در سرزمین ایران بخشکاند و به جای آن درخت تناور آزادی و دموکراسی و عدالت را بنشاند.

به خود آییم، اژی دها سرکشِ جمهوری اسلامی زخم خورده و نفسهایش به شماره افتاده است. از این روست که پی در پی نعره می کشد.


نظرات بسته است.