مهندس عباس امیرانتظام در یک گفتگوی تفصیلی و تصویری که با حسین دهباشی برای وب سایت تاریخ آنلاین انجام داده است به تشریح مصائب ۴۰ ساله‌ای که بعنوان قدیمی ترین زندانی سیاسی نظام جمهوری اسلامی متحمل شده و بخش‌هایی از تاریخ مبارزات سیاسی خود از دهه سی شمسی و همراهی با دکتر محمد مصدق تا امروز پرداخته است.

 

 

او که چند سالی است در مرخصی استعلاجی زندان بسر می برد؛ همچنان از دیدن فرزندان خود محروم است. مقامات جمهوری اسلامی امکان سفر وی به خارج از کشور را سلب نموده‌اند. امیرانتظام که در ۱۷ سال اول زندان خود توسط مقامات ممنوع الملاقات بود، در ۴۰ سال گذشته دور از فرزندان خود بوده و هیچگاه بزرگ شدن آنها را ندیده است.

 

بخشهای مهم از گفتگوی او را در ادامه می‌خوانید:

 

– از آغاز جوانی که دکتر محمد مصدق را شناختم، راه و اندیشه او برای من محور تفکر سیاسی ام شد. بنده مصدق را نماد وطن پرستی، آزادیخواهی دموکراسی عدالت جویی و استقرار حاکمیت ملی برای همه اقوام و اندیشه‌های گوناگون در پرتو قانون می دانم.

 

– انتقام جویی نه تنها در تضاد با منافع ملی است که دوباره جامعه را از پویش و رشد و تکاپو باز می‌دارد و به دور تکامل خشونت و انتقام می‌افزاید. جامعه ایران بیش از هر چیز تشنه اخلاق بخشایش گرانه و ارتقای اخلاق در گرو بخشودن خشونت ورزان اما از یاد نبردن جنایات آنان است.

 

– من تحت تاثیر شخص مهندس بازرگان بودم. البته آیت الله زنجانی را دوست داشتم چون ایشان تنها روحانی علاقمند به سیاست و امور کشور بودند. من اصولا در زندگی ام با روحانیت سر و کار نداشتم. با وجودی که در خانواده مذهبی به دنیا آمده بودم با آنها تماسی نداشتم. همه تماسم با نیروهای سیاسی بود که در آن زمان تابع مسائل زمان خودش بود. وقتی در دانشکده فنی مشغول تحصیل بودم آنجا با مهندس بازرگان آشنایی بیشتری پیدا کردم. ایشان استاد دانشکده ما بودند و ضمنا در یک دوره هم رئیس دانشکده فنی بودند. به دلیل اینکه ایشان هم در مسیر دکتر مصدق فعال بودند، علاقه من به ایشان بسیار بیشتر شد. البته عده زیاد دیگری هم بودند. من ولی جذب ایشان بودم.

 

– چند هفته که از کودتای تاسف بار ۲۸ مرداد گذشت نهضت مقاومت ملی تشکیل شد. در این مرحله تشکیل نهضت در تماس تلفنی و یا ملاقاتهای حضوری به اطلاع عموم رسید. عموم یعنی طرفداران و همفکران دکتر مصدق. من از همان زمان در جلسات نهضت حضوری فعال داشتم و فعالیت های زیادی در سطح بازار و دانشگاه و شهرستانها انجام می دادم. مثلا در سفرهایم که معمولا به شهرهای تبریز و رضائیه بود نشریاتی را که در تهران منتشر می شد با خود می بردم و به توزیع آن علی رغم خطرهای موجود در بین افراد علاقمند می نمودم. افرادی هم که در این شهرستانها با من در ارتباط بودند، گاهی نشریات را تحویل گرفته و خود بین علاقمندان توزیع می کردند.

– با چهار نفر دیگر از دوستان که آنها هم عضو هیات اجرائی بودند، یک شرکت ساختمانی بنام آلبر را تاسیس کردیم. دوستان من هر چهار نفر از نظر زندگی تامین بودند و همگی ده پانزده سالی از من بزرگتر بودند. زندگی من به این شرکت بستگی داشت. هدف این بود که از درآمد این شرکت هزینه زندگی من تامین شود و مازاد آنرا هم با میل شخصی صرف هزینه های سیاسی نمایم.

 

– همانطور که قبلا توضیح دادم سازمان امنیت شرکت ما را متوقف و صورت وضعیتهای ما را توقیف کرد. این اقدام تا حدی قابل پیش بینی بود و در نتیجه آن فعالیت شرکت ما متوقف شد و ما فقط سه یا چهار روز مهلت داشتیم که فکری برای پرداخت سفته‌هایمان بکنیم و چون بنده به عنوان مدیرعامل و رئیس شرکت تعیین شده بودم اگر نمی‌توانستیم برای این وضعیت راه حلی پیدا کنیم، شخص بنده توقیف می‌شدم و توقیف من تحت عنوان یک جرم مالی بود. این برای من خیلی مسئله برانگیز بود. با مرحوم مهندس بازرگان مشاوره کردیم. لذا بر آن شدیم تا شرکتمان را با حدود یک میلیون تومان دارایی به شرکت لوزان واگذار کنیم. تا آنها سیصد هزار تومان سفته ما را پرداخت نمایند.

 

– در پی این اتفاق ماندن من در ایران با مشکلات فراوانی مواجه شد.این زمانی واضح شد که بنده با همراهی دوستان اقایان منصور عطایی و رحیم عطایی برای دیدن مرحوم مصدق به احمدآباد رفته بودیم و در آنجا دستگیر شدیم. آنجا مشخص شد که من تحت پیگرد سازمان امنیت وقت قرار دارم.

 

– اقدام دیگر بنده در روز ۱۶ آذر و ورود نیکسون به ایران بود که نامه تندی از سوی نهضت مقاومت ملی ایران نوشته شده ولی هیچ کس حاضر نبود تا این نامه را به سفارت آمریکا برده و به دست مقامات برساند. من داوطلب شدم تا با نام مستعار حزبی ام این نامه را به سفارت امریکا برده و تحویل مقامات دادم.از آنجایی که نه تغییری در مواضع سیاسی من روی داده بود و نه ارتباط من با مهندس بازرگان قطع شده بود و همچون مرید و مراد ادامه داشت؛ در ۱۷ شهریور ۵۷ کماکان در کنار مهندس با تحلیل وقایع وقت را سپری می‌کردم. در تمام فعالیتها و مصاحبه ها در کنار ایشان قرار می‌گرفتم. بطور مثال در سوءقصدی که در بازگشت از پاریس نسبت به ایشان شد من در خودروی عقبی بودم و به کمک ایشان شتافتم. در آن دوره من داشتم از امریکا به ایران می‌آمدم و در نوفل شاتو همزمان با مهندس بازرگان به دیدن آقای خمینی رفته بودیم. سپس همراه با مهندس بازرگان از پاریس به ایران در یک هواپیما بودیم.

 

– آن زمان دولت امریکا اصرار داشت تا روابط خوبی با نهضت مقاومت ملی ایران برقرار کند. من چون مسافر بودم و به امریکا رفت و آمد داشتم، مهندس بازرگان و دیگر اعضای شورای مرکزی تصمیم گرفتند تا من واسطه برقراری ارتباط با دولت امریکا بشوم. به همین دلیل در سفر به امریکا و در بازگشت به من گفتند که چه مواردی را به آن مقامات مطرح کنم. من این روابط را ادامه دادم تا بعد که مشغول کارم شدم و هیچ ملاقاتی نداشتم و آنها هم مراجعه‌ای بمن نداشتند.

 

– در آن زمان هیئتی به نمایندگی کمیسیون حقوق بشر امریکا به ایران آمده بود. مهندس بازرگان طبق روال همیشه و از روی لطف و اعتمادی که بمن داشتند از من خواستند تا به نمایندگی از طرف ایشان در جلسه ای که با هیئت حقوق بشر امریکا با حضور ریچارد کاتم، جان استمبل و ریچارد فالک و یک کشیش آمریکایی که نامش را فراموش کرده بودم از یک سو و یک هیئت ایرانی که شامل آقایان حسن نضیح، دکتر لاهیجی، مهندس بنافتی، دکتر اصغر صدر حاج سید جوادی و احمد صدر حاج سید جوادی در دفتر حقوق بشر که در طبقه دو مساختمانی مقابل حسینیه ارشاد برگزار می‌شد شرکت کنم. هدف از تشکیل این جلسه مطرح کردن اعمال ناقض حقوق بشر در دوره شاه بود. در آخر جلسه ریچارد کاتم پیشنهاد کرد برای ادامه ارتباط با هیئت حقوق بشر آمریکا از طریق جان استمبل اقدام کنم. مداکرات جلسه را به اطلاع مهندس بازرگان رساندم و پیشنهاد کاتم برای ادامه ارتباط را مطرح کردم. ایشان توصیه نمود که تماسم را با آنها ادامه دهم.

 

در اوایل آذرماه ۱۳۵۷ مهندس بازرگان ابراز تمایل نمودند تا با سالیوان ملاقاتی داشته باشند. محل ملاقات را در دفتر کار بنده مناسب تشخیص دادند. من این پیشنهاد را با آقای استمیل در میان گذاشتم و آقای سالیوان سفیر کبیر آمریکا به اتفاق آقای استمبل برای دیدن مهندس بازرگان به دفتر من آمدند. تلاش آقای بازرگان و من برای این دیدارها این بود تا از آمریکا بخواهیم تا شاه را به نرمش و جلوگیری از مجادلات سیاسی وادار کند تا از کشتار احتمالی جلوگیری بعمل آید.

 

– در اواخر آذرماه نیز مهندس بازرگان از من خواستند تا ملاقاتی را برای آیت الله موسوی اردبیلی با سالیوان فراهم کنم. این ملاقات در محله قیطریه در منزل دکتر فریدون سحابی انجام شد و موضوع مورد بحث وادار کردن شاه به جلوگیری از خونریزی و تخریب بود. البته درباره مفاد قانون اساسی آینده ایران هم مذاکراتی بعمل آمد.

 

– پس از اعلام نخست وزیری دکتر شاپور بختیار من به آقای مهندس بازرگان پیشنهاد کردم که ما باید بختیار را وادار به استعفا کنیم و اجازه ندهیم یک شخصیت سیاسی با سابقه درخشان ملی به نخست وزیری شاه برسد. مرحوم بازرگان از من پرسید چه کسی را برای این کار بفرستیم. من با وجود اینکه تا آن روز شخص آقای بختیار را حضوری ندیده بودم گفتم خود من این امر را انجام می‌دهم. مهندس بازرگان استقبال کرد. من توسط دوست دیرینه ام دکتر احمد مدنی به آقای بختیار معرفی شدم و وظیفه خود را در این ملاقاتها به اطلاع مرحوم بختیار رساندم. ایشان سعی می کرد مرا قانع کند که به منظور خدمت و انجام یک تعهد ملی و میهنی این مسئولیت را پذیرفته اند.

 

– استدلال من این بود که با شرایط حساس زمان ایشان قادر نخواهد بود اهدافشان را آنگونه که مایل است اجرا کنند. بهتر است که هر چه زودتر از مقامشان استعفا دهند. من چند روز و هر روز پس از ملاقات با بختیار به دیدار مهندس بازرگان در مدرسه رفاه می رفتم و گزارش کارم را می دادم و رهنمودهای ایشان را نیز در ملاقاتهای بعدی به کار می بستم. در طول بهمن ماه چند ملاقات طولانی با مرحوم بختیار داشتم.

 

– بحث ما درباره استعفای او به درازا کشیده بود و مرحوم بختیار در هفته اول تقریبا قانع شده بود که استعفا بدهد و از مشارکت در مرگ و ویرانی کشور خودداری نماید. ایشان متن استعفانامه را نوشتند و به بنده تحویل دادند. متن استعفانامه را برای مهندس بازرگان به شورای انقلاب بردم. این شورا در اتاقی واقع در مدرسه رفاه تشکیل شده بود. از اعضای شورا فقط آیت الله طالقانی را می شناختم و از سایر اعضای روحانی حاضر در اتاق شناختی نداشتم.

 

– آیت الله طالقانی پس از دریافت متن استعفا به آقایان علی اکبر هاشمی رفسنجانی، باهنر و ربانی شیرازی تکلیف کردند که به اتاق دیگری بروند و به اتفاق دریادار مدنی متن اسعفا را مورد بررسی قرار دهند. آنها در آن اتاق تغییرات اندکی را در متن دادند و سپس قرار شد برای بختیار بفرستند تا متن را با خط خود بنویسد.

 

– آقای بختیار در ضمن نوشتن متن درخواست نمودند تا با مسافرت ایشان به پاریس موافقت شود تا وی پس از دیدار با آیت الله خمینی متن اسعفا را شخصا به آقای خمینی تسلیم نمایند. من تقاضای مرحوم بختیار را به اطلاع مهندس بازرگان رساندم. ایشان ابتدا از طریق مرحوم دکتر یزدی متن استعفا را به اطلاع آقای خمینی رساندند و چون جوابی مساعد از ایشان دریافت کرده بودند، من جواب را به اطلاع بختیار رساندم. ایشان خود را آماده پرواز به پاریس نمودند. این تصمیم را هم از طریق یک مصاحبه تلویزیونی به اطلاع مردم رساندند.

 

– همزمان با اقدامات من و مهندس بازرگان، برخی از روحانیون مثل صادق خلخالی با تماسهای خود نظر آقای خمینی را عوض کرده بودند به طوری که چند ساعت پس از اعلام قریب الوقوع آقای بختیار اقای خمینی در یک مصاحبه مطبوعاتی اعلام کرد که تا بختیار استعفا ندهد او را نخواهد پذیرفت. مرحوم بختیار از انجام این مصاحبه که بر خلاف توافق قبلی بود بسیار عصبانی و ناراحت شدند. ایشان احساس می کردند به حیثیت و اعتبار سیاسی او لطمه خورده است.

 

– من روز ۲۲ بهمن ۵۷ از روی حکم رسمی مرحوم مهندس بازرگان به سمت معاون اولی ایشان برگزیده و لذا در کنار ایشان مشغول خدمت شدم. در آن روزها من اکثر شبها را در ساختمان نخست وزیری می خوابیدم صبح یکی از آن روزها منشی من به من اطلاع داد که شخصی به نام آیت الله شبیر خاقانی از خرمشهر می‌خواهد با من صحبت کند و ابتدا شخص دیگری که بعدا فهمیدم پسر ایشان بود با تلفن گفت که پدرشان مدعی‌اند که در زمان زمامداری دولت موقت که در واقع در آن زمان بیش از دو هفته از تشکیل دولت موقت نگذشته بود چرا مشکلات همچنان باقی است؟ چرا وضع اتوبوسرانی، مشکل مسکن، مسئله فرهنگ همچنان تغییر پیدا نکرده و مشکلات همچنان پیش روی ملت ایران است؟ اگر مشکلات تا چند روز دیگر حل نشود ما خوزستان را از خاک ایران جدا می کنیم. من با شنیدن این ادعا از کوره در رفته و در پاسخ گفتم هر کسی بخواهد نامی از جدایی قسمتی از ایران بر زبان براند و چنین سودایی در سر بپروراند ملت ایران آنها را به خلیج فارس خواهند ریخت. او گوشی تلفن را گذاشت و مکالمه قطع شد. بلافاصله بعد از قطع تلفن به دفتر مهندس بازرگان رفتم و ماوقع را برایشان تعریف کردم پرسیدم این شخص که بود ایشان پاسخ داد که شبیر خاقانی یکی از روحانیون شیعه در خرمشهر است و اضافه نمود بنده پاسخ درست و به جا و لازمی را به او داده بودم.

 

– پس از این جریان در تاریخ ۲/۰۱/۵۸ به همراه آقای نخست وزیر، مرحوم دریادار مدنی و حسین بنی اسدی برای رسیدگی به وضع خوزستان و رفع کدورت آیت الله شبیری خاقانی به آنجا رفتیم. هواپیما در فرودگاه آبادان به زمین نشست. آقای بازرگان به همراه دکتر مدنی و دکتر بنی اسدی به خرمشهر رفتند. من هم با اتومبیلی به تنهایی وارد خرمشهر شدم. پس از ورود به خرمشهر متوجه شدم که تعداد زیادی از اهالی در نزدیکی منزل آقای خاقانی اجتماع کرده بودند. من موقع پیاده شدن از اتومبیل متوجه شدم که این مردم نسبت به من حالتی عصبی دارند و با چهره‌هایی تلخ و کینه جویانه به من نگاه می کنند. بر روی دیوار عکسهایی از من را نصب کرده بودند. و در زیر عکسها نوشته بودند که امیرانتظام دشمن خلق عرب و عامل آمریکاست. پس از دیدن عکس‌ها دستم را برای مردم تکان دادم و به سمت منزل آقای خاقانی حرکت کردم. کوچه خالی بود فقط یک زنی با لباس عربی – و با توصیفاتی که ایشون نمودند- وسط کوچه ایستاده بود و منتظر من بود. این زن حدود ۳۵ سال داشت. وقتی به او رسیدم مشت محکمی بر سینه ام زد و گفت: امیرانتظام ما تو را خواهیم کشت. پاسخ ایشان را با لبخندی داده و به مسیرم ادامه دادم تا به منزل خاقانی رسیدم.

 

– مهندس بازرگان در اینجا منتظر من بودند و مرا به ایشان معرفی کردند پس از پاره ای مذاکرات با شبیری خاقانی به مسجد جنب منزلش رفت و به زبان عربی برای مردم صحبت کرد. افراد عرب زبان خرمشهر که صحن مسجد را پر کرده بودند و توسط یک طناب از محل اجتماع ما و منبر جدا شده بودند با غیض و غضب به من نگاه می کردند.

 

– پس از خطبه عربی آقای خاقانی نخست وزیر بالای منبر رفت تا برای مردم سخنرانی کند که افراد داخل صحن مسجد با هلهله کردن خود از صحبت ایشان ممانعت بعمل آوردند. سروان حجازی رئیس شهربانی وقت خرمشهر که حضور داشت به من گفت که این افراد می خواهند به شما سوءقصد کنند. سریعا مسجد را ترک کنید. من به سمت آقای بازرگان رفتم و جریان را به اطلاع ایشان رساندم. آقای بازرگان از منبر پایین آمدند و مسجد را سریعا ترک نمودند. من صبر نمودم تا مرحوم دریادار مدنی و دکتر بنی اسدی هم از مسجد خارج شوند و من آخرین نفری بودم که مسجد را ترک کردم. هنگام خروج از مسجد از روی بام به طرف من تیراندازی شد. پریدم روی پله هایی که در تیررس نبود و به سرعت خارج شدم. بعدا به من گفته شد که دو سه نفر تیر خورده بودند. این اولین سوقصد رسمی نسبت به من بود.

 

من تجربه ام این بود که از زمانی که انتخابات مجلس شورای ملی انجام شد و جلسه ای برای طرح ایجاد قانون اساسی تشکیل شده بود یه جلسه دیگه ای هم همراهش تشکیل شده بود که با این جلسه شورای خبرگان مخالفت می‌کرد. همه به من اصرار داشتند که اینها چنین وضعی الان در مملکت هست و تو چرا مخالفت می‌کنی. گفتم خوب در شرایط فعلی مملکت که چنین بحرانی را می گذراند ما نمی توانیم اجازه بدهیم که یک عده مخالف بدین صورت با نهضت ملی ایران مخالفتی بکنند. که البته مورد قبول واقع شد و بعد من به آقای بازرگان و آقایون دیگه هم گفتم که اقدامی بکنیم که از اقدامات اینها بتونیم جلوگیری بکنیم و نتیجه اینکه اونها با من موافق شدند که مجلس خبرگان منحل بشود.

 

– قرار بود پیش نویس قانون اساسی توسط دولت موقت در مجلس موسسان مورد بررسی قرار بگیرد و این در حالی بود که مجلس خبرگان با نمایندگانی که اکثرا روحانی بودند با تعداد ۷۵ نفر تشکیل جلسه بدهند. مدت زمان رسیدگی یک ماه تعیین شده بود در حالی که مجلس بیش از سه ماه ادامه داشت بنابراین از دیدگاه بنده طرح انحلال مجلس خبرگان پاسخی بود یه خواست مردم که منتظر یک قانون اساسی جدید و دموکراتیک در برابر قانون اساسی رژیم سلطنتی بودند و به این ترتیب بر مبنای پیش بینی من از تدوین یک قانون اساسی که قدرت را در انحصار روحانیون قرار داده بود جلوگیری به عمل می‌آمد. در یک گردهمایی که از افرادی تشکیل شده بودند که جملگی دغدغه وطن داشتند و از آینده سیاسی ایران بیمناک بودند پیشنهادم را مطرح کردم پس از تایید پیشنهاد من از افراد حاضر در جلسه که عده ای حقوقدان در بین آنها بود تقاضا کردم که متن حقوقی طرح را تهیه نمایند.

 

– متن حقوقی طرح توسط آقایان مرحوم احمد صدر حاج سید جوادی، و فتح الله بنی صدر تهیه و انشاء و اصلاح نهایی آن به عهده فتح الله بنی صدر گذاشته شد. صبح روز بعد به منزل فتح الله بنی صدر رفتم و طرح تهیه شده را گرفتم. ولی طرح مذکور بدون تایید مهندس بازرگان نخست وزیر تهیه شده بود. من مخصوصا ایشان را در جریان جلسه طرح قرار نداده بودم تا نتیجه نهایی کار را به اطلاع ایشان برسانم لذا طرح را به نخست وزیری بردم و از مرحوم بازرگان خواهش کردم دستور دهد در اتاق ایشان قفل شود تا من بتوانم جریان مذاکرات دیشب را به اطلاع‌ ایشان برسانم. ایشان دستور دادند در اتاق بسته شد و من نخست وزیر را در جریان مذاکرات و تصمیمات و نتایج جلسه شب قبل قرار دادم.

 

– مرحوم بازرگان پس از مطالعه طرح سرش را روی دستانش بر روی میز قرار داد و مدتی به فکر فرو رفت. پس از نزدیک ۲۰ دقیقه سرشان را بلند کردند و گفتند من نیز با این طرح موافقم. بعد اضافه کرد برو خودت متن را روی کاغذی بلند ماشین کن و آن را به امضای وزرای کابینه برسان.

 

– متن ماشین شده را به وزارتخانه های مختلف بردم و ۱۴ نفر از وزرای کابینه آن را امضا کردند. وقتی به نخست وزیری بازگشتم نتیجه را به اطلاع رساندم. ایشان پرسید برای بقیه امضاها چه کنیم؟ گفتم معمولا آقایان وزرا قبل از تشکیل جلسات دولت برای سلام به اتاق شما سر می زنند. از آنها بخواهید در صورت موافقت آن را امضا کنند. همین شد که ۴ نفر دیگر نیز طرح را امضا کردند. به این ترتیب ۱۸ وزیر این طرح را تایید نمودند.

 

– آقایانی که مخالف طرح بودند و آن را امضا نکردند: مرحوم دکتر ابراهیم یزدی، مهندس هاشم صباغیان، مهندس علی اکبر معین فر و مرحوم دکتر ناصر میناچی.

 

– در آن زمان بدلیل بروز اختلاف میان دولت و شورای انقلاب ۵ نفر از اعضای دولت در شورای انقلاب و ۵ نفر از از اعضای شورای انقلاب بدون داشتن حق رای در هیئت دولت شرکت می‌کردند. من می دانستم در صورتی که طرح تصویب شده در هیئت وزیران برای اطلاع مردم ایران اعلام نشود و موکول به تصمیم آیت الله خمینی گردد آن طرح اجرایی نخواهد شد. به همین دلیل قبل از اینکه نخست وزیر از اتاق به محل تشکیل کابینه برود، به ایشان پیشنهاد کردم خبرنگاران رادیو تلویزیون و روزنامه‌ها را دعوت کنیم تا در محل حضور پیدا کرده و شخص آقای مهندس بازرگان بلافاصله بعد از خروج طرح تصویب شده توسط هیئت دولت را به اطلاع خبرنگاران برساند.

 

– نخست وزیر پشنهادم را پذیرفت و من از دفتر ایشان خواستم از خبرنگاران دعوت کنند و خودم هم در اتاق رئیس دفتر ایشان منتظر ماندم. جلسه هیئت دولت ۵ ساعت طول کشید و ساعت ۱۰ شب به پایان رسید. من بالای پله ها انتظار ایشان را می کشیدم. ایشان بسیار عصبی و هیجان زده بودند. وقتی به من رسیدند من را به کناری کشیده و ابتدا سوگند دادند تا مساله را فراموش کنم و دوم اینکه بلافاصله به سوئد بازگردم. از ایشان جریان را پرسیدم گفتند بعدا برایت خواهم گفت. من روز بعد به سوئد بازگشتم و ماوقع را در هواپیما نوشتم تا روزی در کتابی آن را مورد بررسی قرار دهم. وقتی به سوئد بازگشتم یاداشتهایم را در پاکتی قرار داده در کشوی میزم در محل سفارت گذاشتم.

 

– در اواخر آذر ۱۳۵۸ تلکسی به امضای مرحوم صادق قطب زاده وزیر امور خارجه به سفارت ایران در استکهلم رسید. در آن تلکس از من دعوت شده بود که برای مشورت درامور سیاسی به تهران بروم. من بلافاصله بعد از دریافت این تلکس کارهای سفارتخانه های سوئد، نروژ و دانمارک را سر و سامان دادم و مرحوم محمد میرخوانی وابسته اقتصادی سفارت را به عنوان قیم و وصی فرزندانم تعیین کردم و آماده بازگشت به تهران شدم. چون قبل از حرکت وزارت خارجه هر سه کشور را از عزیمت خود آگاه کرده بودم در شب ۲۷ آذر ۵۸ قبل از عزیمت به فرودگاه آقای بلیکس وزیر امور خارجه سوئد به منزلم تلفن کرد و گفت مطلع شده است که رژیم ایران در مورد من توطئه ای را ترتیب داده و پیشنهاد کرد از بازگشت به ایران خودداری کنم. من تشکر کردم و تذکر دادم که این موضوع داخلی است و من باید برگردم ایشان توصیه‌اش را دو مرتبه تکرار کرد و من دوباره عذر خواستم. از فرودگاه ابتدا به مونیخ و بعد به تهران پرواز کردم. صبح روز ۲۷ آذر ۵۸ وارد فرودگاه مهرآباد شدم. دوستانم آقایان مرحوم دکتر مصطفی بنی جلالی و مرحوم پرویز کاشانی در فرودگاه منتظر من بودند. اول به نخست وزیری رفتم و در اتاقی که قبلا در آنجا اسکان داشتم رفتم. صبح روز بعد سفرای سوئد نروژ و دانمارک به دیدنم آمدند.

 

– ۱۰ صبح به دفتر مرحوم قطب زاده تلفن کردم ولی تلفن به دفتر صادق خزاری معاون ویزی امور خارجه وصل شد. از او در مورد قطب زاده پرسدم گفت ایشان جلسه دارند و به من پیغام دادند برای فردا چهارشنبه ساعت ۹ شب شما را به امور خارجه دعوت کنم. گفتم چرا ۹ شب در وزارت خارجه؟ گفت برای اینکه ایشان بسیار گرفتارند.

 

– نسبت به اینکه قطب زاده واقعا در جریان دعوت من باشد کمی تردید دارم. بعد به مهندس بازرگان که هنوز عضو شورای انقلاب بود تلفن کردم. پرسید: از کجا تلفن می کنی؟ گفتم: از تهران. گفت: برای چی به تهران آمدی؟ گفتم: برای مشورت در امور سیاسی طبق دعوت اقای قطب زاده. آقای بازرگان گفت: صبح فردا برای ملاقات من به نخست وزیری خواهد آمد. بعدها در زندان از قطب زاده در خصوص دعوت‌نامه به ایران پرسیدم و قطب زاده اظهار بی اطلاعی کرد.

 

درباره اتهام ارتباط  وی با مقامات امریکایی: چرا با کاتم؛ رمزی کلارک و استمپل در آستانه انقلاب ۵۷ ملاقات کردید؟

 

– تاریخ دقیق سفر کاتم به ایران را به یاد ندارم ولی فکر کنم اواخر آذرماه یا اوایل دیماه ۵۷ بود که ریچارد کاتم بعد از رفتن به پاریس و ملاقات با آقای خمینی به تهران آمد و من از طریق سازمان دفاع از حقوق بشر مطلع شدم که ریچارد کاتم به ایران آمده و با اعضای این سازمان جلسه خواهد داشت. از من هم برای این جلسه دعوت شد. افراد حاضر در این جلسه عبارت بودند از مرحوم دکتر میناچی، دکتر علی اکبر صدر حاج سید جوادی، مهندس بنافتی، ریچارد کاتم و استم پل و من.

 

– موضوع مورد مذاکره عدم حمایت دولت امریکا از شاه و دولت وقت ایران بود. بعد از جلسه کاتم، استمپل را به من معرفی کرد و در همه این مذاکرات تلاشها برای عدم دخالت آمریکا در امور داخلی ایران و عدم حمایت از شاه و دولت‌های وقت بود. در همین زمان رمزی کلارک یکی دیگر از چهره های مطرح آمریکایی به ایران آمد. او در یکی از جلسات ملاقات با آیت الله طالقانی و من هم حضور داشت. ملاقات ایشان با مرحوم طالقانی هم با اهدافی بود که من گفتم.

 

در ارتباط با اتهام جاسوسی وارد شده از سوی دانشجویان خط امام  مثل آقای عبدی یا خانم ابتکار به امیر انتظام- چرا بعد از رفتن شما به اسکاندیناوی مذاکرات همچنان با امریکایی ها ادامه داشت؟ این خلاف عرف نبود؟

 

– خیر. آقای بازرگان و شورای انقلاب ایران خواسته بودند من با آمریکایی ها در تماس باشم برای ادعاهایی که آنها بر علیه ایران داشتند تا وضعیت روشن شود. دو ملاقات در استکهلم انجام شد و ملاقات سوم در دفتر اقای بازرگان انجام شد. در ملاقات های ما قرار بر این شد ده تا ۱۵ روز بعد به ایران برویم. هم من، هم طرف‌های آمریکایی.

 

– سیاست دولت این بود که مسائل و مشکلات از طریق مذاکره حل شود وقتی در سوئد بودم هم، نمایندگان دولت امریکا در ایران نیز برای مذاکره به محل اقامت من آمدند. البته من از نخست وزیر اجازه گرفتم و این موضوع مانعی نداشت. بنابراین آنها به سوئد آمدند. هیچ تصمیمی از سوی من و دولت بدون کسب اجازه از امام امکان پذیر نبود. پرسش این بود که چه کنند که دولت ایران قبول داشته باشد آنها قصد حل کردن مسائل فی ما بین را دارند؟ جواب همه این بود اولا باید صادقانه در امور داخلی ایران دخالت نکنید و استقلال و حق حاکمیت ملی و انقلاب ما را به رسمیت بشناسید و به آن احترام بگذارید و از توطئه و دخالت دست بردارید. ثانیا پولهای توقیف شده ما را که در مورد قراردادها توقیف کرده‌اید، آزاد کنید و لوازم یدکی مورد احتیاج نیروی هوایی را در اختیار بگذارید.

 

کفش ساخته شده از پتو: در سالهایی که ملاقات نداشتم، برای ۶ تا ۷ سال من پابرهنه بودم اجازه پوشیدن حتی دمپایی هم نداشتم برای همین از پتو این را درست کردم البته بعدها متوجه شدند همین را هم اجازه ندادند.

 

لنگ: برای خشک کردن در حمام. جای خواب طوری بود که روی دنده بصورت کتابی میخوابیدیم چون جا نبود. در اتاق میخ کوبیده بودیم و نخ را تابیده بودیم و لنگ رو می انداختیم دور گردن، آویزان می کردیم به نوبت که جا برای بقیه باز شود.

 

من و تقی رحمانی و حسین جهانبانی خیلی سختی کشیدیم. یک بیمارستانی در سعادت آباد هست به نام مدرس، یکبار تقی رحمانی و رضا علیجانی و من را بستند به سه تا الاغ برای توهین و به درمانگاه بردند چند بار این کار را انجام دادند. و من در مسیر زندان تا بیمارستان تمام راه را پابرهنه بودم.

 

درمورد بازجوها و زندانبان ها و کسانی که با شما بدرفتاری کردند از شما عذرخواهی کردند آنها را به یاد دارید؟

 

نفر اول آقای محمد جواد مظفر دانشجوی پیرو خط امام و از تسخیر کنندگان سفارت امریکا بود. ابراهیم اصغرزاده و افراد دیگری هم آمده‌اند که الان نامشان در خاطرم نیست.


نظرات بسته است.

مطالب دیگر