نیما قاسمی

دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶

بخش:
یادداشت‌ها






فیلم مستند «تازه‌نفس‌ها» که تابستان ۵۸ تهران را روایت می‌کند، پیش-تاریخ انقلاب است؛ یا شاید دقیق‌تر اینکه، پیش‌-تاریخ آن فرمی از حیات اجتماعی و سیاسی ایرانیان است که چهار دهه است تثبیت شده و تجربه می‌کنیم. پیش-تاریخ است چون داخل قاب این فیلم، ما تعداد زیادی روایت خرد پیدا می‌کنیم که در فضای شهری آزادانه پرسه می‌زنند؛ شکل‌نایافته و گیجند؛ سرخوش و امیدوار و خشمگینند و درست در چند قدمی هم زیست می‌کنند بی‌آنکه – دست‌کم مطابق باروایت این فیلم – با هم دست به گریبان شوند.

 

هنوز هیچ کدام از این روایت‌ها، کلان و مسلط نشده و سنگینی خود را به روی روایت‌های رقیب یا شبیه نیانداخته است. درست به همین علت، تماشا دارد! اینجا پیش-تاریخ ایران اسلامی به تصویر کشیده شده که درست مانند پیش- تاریخ نوع بشر، آشفته اما سرزنده است. نمی‌توان فهمید که این خرده‌فرهنگ‌های شفاهی دقیقا چطور درست شدند و حاملان آنها دقیقا کجا رفتند! درست و غلط کدام است و روایت معتبر را از روایت غیر معتبر، با چه معیاری باید تفکیک کرد.

 

وقتی پادشاهی اسرائیل بر اثر حمله‌ امپراطوری آشور از بین رفت، پادشاهی یهودا که همسایه‌ جنوبی و به لحاظ فرهنگی و قومیتی، خویشاوند اسرائیلیان بود، به ناچار پذیرای آوارگان شمالی شد. پژوهشگران می‌گویند لحظه‌ مکتوب شدن حجم بزرگی از روایت‌های شفاهی در تاریخ قوم یهود، درست این لحظه، در دربار حزقیال پادشاه و به دستور اوست. اینجا بود که قوم یهود برای اولین بار «تاریخ» پیدا کرد. در سفر پیدایش، اولین کتاب در مجموعه‌ عهد عتیق، تعداد زیادی روایت‌های داستانی آشفته می‌یابیم که محتوی باورهای عامیانه و حتی خرافیست که به یعقوب، ملقب به اسرائیل و ‌فرزندانش نسبت داده شده است.

 

اینها را سنت‌های ابراهیمی متأخر، «اسرائیلیات» نامیدند و این واژه را مترادف با روایت‌های پراکنده، درهم و غیرقابل اتکا گرفتند. با این حال، کاتبان دربار حزقیال، این روایت‌های شفاهی آوارگان شمالی را در کتابی که امروز سفر پیدایش کتاب مقدس یهود نامیده می‌شود، مکتوب کردند. کاری که کیانوش عیاری و همکارانش برای ایرانیان معاصر کردند، با کمی مبالغه و شوخی، می‌تواند سفر پیدایش ایران اسلامی لقب بگیرد.

 

در سکانسی می‌بینیم که یک واعظ مذهبی کناری ایستاده و عقاید خود را موعظه می‌کند. می‌گوید اینکه دائم شعار مرگ بر این و آن سرمی‌دهیم نشانه‌ ضعف ماست. اگر قوی باشیم نیازی به فحش دادن نداریم. معلوم نیست بحث او چه بوده که به تبیین این نکته رسیده است. اما به هر حال معلوم است که تأکید بر شعارهای مرگ‌خواهانه حتی در بین خود مردم مذهبی، تنها روایت درست و قابل دفاع از روند تحولات جاری نبوده است.

 

گفتمان سیاسی به اصطلاح ضدامپریالیستی که در آسیب‌شناسی مسائل جامعه، نقش اصلی را متوجه نیروهای بیگانه می‌کرد، نزد بسیاری از جریان‌های متنوع سیاسی، از حزب توده و چریک‌های فدایی خلق گرفته تا هواداران دکتر مصدق در جبهه‌ی ملی، مقبول بود و امروز از هژمونیک شدن این گفتمان و آسیب‌شناسی بخصوصش از مسائل جامعه‌ ایرانی تعجب نمی‌کنیم. سهل است؛ شواهدی هست که به نظر می‌رسد اغلب مردم و حتی نخبگان، مواضع جنگ‌طلبانه در سیاست خارجی را یک وضع عادی قلمداد می‌کنند و طبیعتا به تاریخیت برآمدن چنین گفتمانی از دل یک وضعیت تاریخی- تجربی معین، وقوف ندارند. اما قابی که کیانوش عیاری از روند عادی زیست شهری، پیش از استقرار یک دولت انقلابی تمام‌عیار بسته، به ما می‌گوید که واعظانی مذهبی، گفتمانی دیگر را هم ترویج می‌کرده‌اند.

 

شخص واعظ، سپس به سراغ نکته‌ دیگری می‌رود و تلاش می‌کند تفاوت بین مذهب و جادو را تبیین کند. سکانس بعدی، مارگیری را نشان می‌دهد که در پیاده‌رو به مارگیری مشغول و نظر شهروندان را به کار خود جلب کرده است. موزیک غم‌انگیزی که روی این سکانس سوار است، و توالی آن پس از واعظی که قصد دارد حساب جادو را از دین جدا کند، به تماشاگر این طور القاء می‌کند که در این وضعیت آشفتگی، گویا بدوی‌ترین داشته‌های فرهنگی این جامعه هم رو آمده بود و اصحاب علوم و فنون غریبه هم از گوشه و کنار تاریک شهر بدرآمده بودند؛ و یا شاید، چنین سکانسی، طعنه‌ایست به مخاطب ایرانی، که جامعه‌ شما همچنان در مرحله‌ جادو و دین در نوسان است در حالی‌که جمع کثیری از نخبگانش، سخن از منطق دیالکتیکی تطور تاریخ می‌گویند و انقلاب پرولتاریا را انتظار می‌کشند که بهره‌مند از آگاهی طبقاتی، در تاریخ نقش‌آفرینی کند. طبقه‌ای که بنا به صورت‌بندی مارکسیست‌ها، پیراسته‌ترین قشر اجتماعی از توهمات ایدئولوژیک و اساسا هر گونه آرمانیست و تجسم تام و تمام آگاهی ماتریالیستی واقع‌گرایانه از وضع خود و کل اجتماع است!

 

فیلم، در دقایق ابتدایی، از وجود گوینده‌، از وجود یک روای خبر می‌دهد. اما آنچه به دست ما رسیده، راوی ندارد. با این حال، واضح است که خود توالی سکانس‌ها و موزیک سوار شده روی برخی لحظات، حکایت از وجود نوعی روایت از این وضعیت آشفتگی محض می‌کند. من فکر می‌کنم نسخه‌ فعلی که ظاهرا برخلاف طرح اولیه، فاقد گوینده است، بهترین شکلی بود که چنین مستندی باید می‌داشت. در این صورت، روایتگر، تنها از مونتاژ تصاویر و سکانس‌های مختلف و بازتاب صداهای شهری به علاوه‌ موزیک استفاده می‌کند منهای کلام و جمله‌بندی‌های انسانی. و همین برای روایت‌گری کافیست.

 

تماشاگر زیرک می‌فهمد که حتی این قسم روایت‌گری هم که در تازه‌نفس‌ها شاهد است طبیعتا نمی‌تواند یک روایت‌گری کاملا غیرجانبدار باشد – حتی اگرچه هیچ راوی و مفسری ندارد که ذهنیت خود را با کلمات بار تصاویر کند. چون قاب‌بندی‌ها و ترتیب خاص سکانس‌ها و لحظاتی که یک ملودی اوج می‌گیرد، همه‌ اینها به ذهن مخاطب شکل می‌دهد. در سکانسی، دوربین متوجه اطلاعیه‌ای می‌شود که در سالن انتظار یک سینمای سوخته، نصب شده است: ورود تماشاگران به سالن سینما، با اسلحه ممنوع است!

 

به این ترتیب، دوست عزیزم، حسام سلامت، صریحا نتیجه می‌گیرد که فیلم، راوی یک وضعیت بی‌دولتیست. نه فقط سکانس‌های مختلف، دلالت بر این وضعیت بی‌دولتی می‌کند، بلکه اطلاع پیشینی ما از اینکه فیلم حد فاصل بین خروج شاه از کشور، و سقوط نخست‌وزیر قانونی کشور را تا پیش از استقرار کامل حزب جمهوری اسلامی روایت می‌کند، من و حسام (و هر تماشاگر دیگری) را کاملا قانع می‌کند، که این روایت بی‌روایتی جامعه است! روایت فقدان روایت مسلط، و اثرات آن بر جامعه است. شهروندان، همچون ماشین‌های میلگر، داغ و پرجنب و جوش در حرکتند بی‌آنکه هنوز تکلیف خود را بدانند. همچون تن‌های بی‌سرند که نیاز دارند بدانند کدام کله را باید در وضعیت تازه برای شانه‌های خود انتخاب کنند. هویتی نیست. شهروندان از اینکه ریش و عبایی بپوشند تا شبیه یاسر عرفات شوند، استقبال می‌کنند.

 

ظاهرا نه برای آن عکاسی که چنین دکانی باز کرده مهم است که بداند نام درست این رهبر صلح‌طلب فلسطینی، «یاسر» عرفات است و نه «ناصر»، و نه برای مشتریانش! موضوع اصلی بی‌هویتی سیاسی و اجتماعی به انضمام ضرورت فرصت‌طلبیست. بر همین اساس، برای مرتضی پیکری و مخاطبانش که ادای چهره‌های مشهور را درمی‌آورند مهم نیست که سُلی، یک خواننده‌ مرد بوده است! آنها سلی را با نلی، زوج هنریش اشتباه می‌گیرند و به هویت‌یابی مفرح خود در وضعیت جدید ادامه می‌دهند.

 

پدر مدرن رفته است، و پدر سنتی هنوز نیامده است! گویا کمی تعلل دارد و یا تردید که باید جای پادشاه بنشیند و کرسی اقتدار سنتی خود را با تخت پادشاه یکی کند یا نه. خواننده‌ای در دقایق اولیه‌ فیلم می‌خواند:

 

با رفتن شاااااه، ساواک هم دربه‌در شد

بی‌پدر! بی‌مادر! ساواک پرورشگاهی!

سُلی و گوگوش و هاییده، رفتن گدایی!…

 

اما موضوع، بی‌پدر شدن ساواک به تنهایی نبود. بی‌پدر شدن دستگاه‌ها و کارگزاران رژیم قبل نبود. موضوع بی‌پدر شدن ملتی بود که هزاران سال است بر سر خود، رئیسی غیر از یک «پدر» ندیده و نمی‌شناسد و اکنون در سفر پیدایش خود به دنبال ریشه و تبار، به دنبال «آباء» خود بودند. در شرایطی که پدر مدرن، از اداره‌ جامعه به کلی انصراف داده و رفته بود، طبیعی بود که خلأ قدرت را پدر سنتی پر کند. و این نکته که فیلم تازه‌نفس‌ها این قدر ساده و سرراست نشان می‌دهد، این نکته که این قدر بدیهی به نظر می‌رسد در جامعه‌ای که همواره گوی قدرت بین شیخ و شاهش می‌گردیده است، درست نقطه‌ی کور روشنفکر دهه‌ بیست به بعد، و مادر همه‌ خطاهای فاحش سیاسی او در ارزیابی‌هایش از مناسبات قدرت بوده است. چطور می‌توان در جامعه‌ای که فقدان تشخص شهروندی تا به این درجه بارز است، ندید و تصدیق نکرد که امر مردم، هنوز که هنوز است بر انتخاب بین یک پدر- شاه مدرن و یک پدر- آخوند سنتی می‌گردد؟

 

چطور در شرایطی که رمالی و مارگیری هنوز مشتریان خودش را دارد، می‌توان به اداره‌ شورایی جامعه – به سبک همسایه‌ شمالی در آن ایام – فکر کرد؟ مرتضی پیکری که دلقکی می‌کند و یا آنکه نقاب‌های مختلف می‌فروشد تا به صورت شهروندان نصب کند، و یا آنکه از بی‌پدر و مادری ساواک و به گدایی رفتن گوگوش و هایده می‌گوید در حالی که خود در تفریحش چیزی بهتر از همان گوگوش و هایده ندارد که گوش کند، اینها همگی شهروندانی هستند که صورت نابشان را در آن زن لکاته‌ پیری می‌یابند که مطلقا معلوم نیست، چه می‌گوید!

 

همان که بر سکویی می‌رود و جملات نااستوار و نامفهومی بیان می‌کند. خانم جوانی که در شرایط نامتعین آن روزها، هنوز بی‌حجاب است در گوشه‌ سمت چپ تصویر دیده می‌شود که از دوست پسر یا همسرش سوال می‌کند: «این چی می‌گه؟». صدایش نمی‌آید اما با لبخوانی می‌توان این پرسش را در چهره و حالات لب و دهانش دریافت. تراژدی بزرگ جامعه‌ نیمه‌متجدد ایرانی درست همین‌جاست: شهروندی که انتظار جملات استوار و معقول دارد، در برابر شهروندانی که تنها پیکرهایی بی‌سر، و کلامی تهی دارند، در اقلیت ضعیف است.

 

او همواره در حاشیه بوده، و در حاشیه ایستاده است. شاید ویدا حاجبی، زن درس‌خوانده‌ای که در انتهای دوران چریکی و پختگیش، پس از تجربه‌ چنین خیابان‌هایی در تهران، و مواجهه با زنان و مردان بسیاری از این گونه (حتی) در تبعید پاریس، نتیجه گرفت که «ما» همگی خیلی خراب و عقب‌مانده‌ایم و اشکال تنها از پدر مدرن نبود، حکایت همان زن جوان قاب تازه‌نفس‌ها را داشت! کسی که یک عمر کار سیاسی و انقلابی کرد، تا مابقی عمرش را در دوران سالخوردگی بپرسد: اینا چی می‌گن!؟ و سرآخر در تنهایی و تبعید تاریخی، مملکت را افتاده به دست بدوی‌ترین اقشار جامعه ببیند و جان را به هادم‌الذات تسلیم کند.


نظرات بسته است.

مطالب دیگر