فرهاد طباطبایی

دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۶

بخش:
یادداشت‌ها






مردمان اسلاو جنوبی یا یوگسلاوی جماعتی بودند هم‌خون و هم‌زبان که تنها تفاوتشان در مذهب بود. کروات‌ها در طول تاریخ بخشی از امپراطوری روم بودند و کاتولیک مذهب؛ صرب‌ها در قلمرو روم شرقی بودند و از کلیسای یونانی که ارتدکس بود پیروی می‌کردند؛ مردمان بوسنی، مذهب “بوگومیل” داشتند که ترکیبی بود از تعالیم مانوی و مسیحی.
بعدها که ترک‌ها امپراطوری روم شرقی را در هم شکستند، بوسنیایی‌ها و بخشی از مردمان سرزمین آلبانی که زمانی صرب‌نشین بود، اسلام آوردند و سرزمین کنونی آلبانی خالی از صرب‌ها شد. بسیاری از صرب‌ها از دست مسلمانان به کرواسیِ کاتولیک مذهب گریختند.
بعدها در سرزمین اسلاو جنوبی که در قلمرو امپراتوری اتریش- مجارستان قرار داشت، جرقۀ جنگ اول جهانی با ترور ولیعهد اتریش در سارایوو به دست یک ناسیونالیست صرب، زده شد. در پایان جنگ اول جهانی که منجر به از هم پاشیدن امپراتوری های گوناگون شد، اولین کشور یوگسلاوی متشکل از پادشاهی صربستان که مستقل بود و جمهوری‌های کرواسی و اسلوانی که بخشی از امپراتوری اتریش مجارستان بودند، بوجود آمد.
در هنگامه جنگ دوم جهانی یوگسلاوی به اشغال متّحدین درآمد. در کرواسی یک حکومت دست نشانده نازی بر مبنای “ناسیونالیسم قومی” به وجود آمد و بقیه جاها زیر یوغ ایتالیا و آلمان قرار گرفت.
نام کشور فاشیستی کرواسی NDH بود و دولتش را “اوستاشا” Ustashe می‌خواندند. رییس این حکومت “آنته پاولیچ” نام داشت و آبشخور فکری این حکومت ناسیونالیسم قومی بود و جنایاتی که مرتکب می‌شدند، حتی نازی‌ها را مشمئز  و ایتالیایی‌ها را وادار به واکنش می‌کرد. در بدو امر اردوگاه‌های مرگ برپا و صرب‌ها و یهودی‌ها و کولی‌ها را روانه آنجا کردند.
نازی‌ها با یهودی‌کشی گرفتاری نداشتند، اما صرب‌کشی را نمی پسندید. نوع کشتار سلاخی با چاقو، زنده به گور کردن‌های دست جمعی ، پرتاب گروهی از دره، ارّه کردن سر و مانند آن بود. دیدن جنازه‌های شناور در رودخانه که کروات‌ها سلاخی و راهی صربستان می‌کردند منظره‌ای عادی بود. قایقی مملو از جنازۀ کودکان به همراه جسد مادری که به او میله فرو کرده بودند در تاریخ ثبت شده است. می‌توان گفت که اردوگاه مرگ “یاسنوواچ” Jasenovac در کرواسی روی آشویتس را در کیفیت جنایت سفید کرده بود و البته در کمیّت به پای آن نمی‌رسید.
برای پرهیز از طولانی شدن این نوشته در مورد اوستاشا به همین مقدار بسنده کرده و به شیفتگان تشکیل کشور ملت‌ها بر مبنای ناسیونالیسم قومی توصیه می‌شود که در این زمینه بیشتر بخوانند.
همه ما سالها پیش, انبوهی از فیلم‌های سینمایی محصول یوگسلاوی کمونیستی را دیده بودیم. فیلم‌های جنگی که یک طرف داستان، پارتیزان‌ها بودند و طرف دیگر آلمانی‌ها و داستان هم کمابیش بر محور رشادت پارتیزان‌ها و رذالت نازی‌ها استوار بود. اما واقعیت امر چه بود؟
در دوران جنگ دوّم جهانی و اشغال یوگسلاوی اوّل، آرایش قوا به این گونه بود: صرب‌های سلطنت‌طلب زیر نام “چتنیک”، کمونیست‌ها به رهبری مارشال تیتو زیر نام پارتیزان، و کروات‌های فاشیست با دولتی مستقل. همه این‌ گروه‌ها با هم بد بودند و با هم زد و خورد می‌کردند. هیتلر قانونی گذاشته بود که در برابر یک سرباز آلمانی باید پانصد صرب کشته شوند و از این روی، در ابتدای کار کسی جرأت نازی کشی نداشت. در هنگامۀ جنگ دوم جهانی قتل عام‌های گسترده از همه طرفین دعوا (چتنیک، پارتیزان، اوستاشا و البته نازی‌ها) صورت گرفت. مسلمانان، صرب‌ها را می‌کشتند، صرب‌های چتنیک، مسلمانان را قتل عام می‌کردند، پارتیزان‌ها از خجالت چتنیک‌ها در می‌آمدند، صرب و پارتیزان دشمن اوستاشا بودند و برعکس و داستان این‌گونه ادامه داشت. حتی تیتو که نیروهایش زیر آتش صرب‌ها و نازی‌ها گیر افتاده بود، تلاش کرد که با آلمانی‌ها سازش کند تا هر دو چتنیک‌ها را نابود کنند که کار حتی به هیملر هم رسید. اما در نهایت هیتلر گفت که ما با یاغیان سازش نمی‌کنیم و نابودشان خواهیم کرد.
این سه گروه چتنیک، پارتیزان و کروات‌های فاشیست از هم متنفر بودند اما خشونت‌های هولناک کروات‌های اوستاشا در نهایت بخشی از صرب‌ها را به دامن کمونیست‌ها فرستاد. می‌توان گفت که دولت اوستاشا با جنایت‌هایش هم در پیدایش و هم در مرگ یوگسلاوی نقش داشت. لازم به ذکر است که مسلمانان بوسنیایی را هم فاشیست‌های اوستاشا و هم نازی‌ها آسوده گذاشتند و حتی اینها به خدمت ارتش نازی هم درآمدند که شرح بکارگیریشان در لشکر نازی توسط مفتی الحسینی که آخوند اعظم اورشلیم بود، مشهور است. 
هم‌چنین ایتالیایی‌ها تا جایی که توانستند از صرب‌ها و یهودیان در برابر جلّادان کروات حمایت جانی کردند که کار به شکایت به هیتلر رسید و او هم نامه‌ای به موسیلینی داد که به لشکریانت بگو که در کار یهودی‌کشی سنگ‌اندازی نکنند، او هم موافقت کرد. اما ژنرال‌ها و سربازان ایتالیایی آشکارا به این دستورات وقعی ننهادند و کماکان تا وقتی که ایتالیا در جنگ حضور داشت در حدّ توان از یهودیان و صرب‌ها حمایت جانی به عمل آورد.
بعد از جنگ، یوگسلاوی دوّم زیر رهبری مارشال تیتو در یک سیستم کمونیستی متولّد شد که شرح این که تیتو چگونه توانست این جماعت سرشار از نفرت با روحیه ای تهاجمی را در کنار هم نگه دارد خود داستان مفصلی است که شاید روزی به آن پرداختم. چند سال پس از مرگ تیتو دوباره این افراد همنژاد و همزبان به جان هم افتادند و اینبار صربها در وحشی گری و جنایت نام خود را در تاریخ پرآوازه کردند که خود داستان دیگری دارد.
قصه یوگسلاوی برای ما ایرانی ها سه درس عمده دارد:
نخست این که تاریخ ما کمترین شباهتی به این کشور که یک‌بار بعد از جنگ اول و سپس بعد از جنگ دوم جهانی بوجود آمد و عمری بس کوتاه داشت و آن را با برادرکشی نوشته اند، ندارد.
دوّم این که ابلهانی بر طبل تفاوتهای مذهبی ( در اینجا کلیسای کاتولیک و ارتدوکس) کوبیدند و بر مبنای دین یک ملّت خیالی ساختند که نتیجه آن فجایع انسانی کم نظیر بود. کلیسای کاتولیک در حکومت اوستاشا نقشی بزرگ در مشروعیت بخشی داشت. در ایران خوشبختانه تاکنون ملّت‌سازی بر مبنای مذهب نداشته‌ایم، اما کسانی هستند که بر مبنای زبان و لهجه و گویش قصد این کار را دارند.
سوّم این که کسانی که لقلقه زبانشان اهمیت ندادن به مرزها و کشورهاست و سوزن گرامافونشان روی “برای ما انسان مهم است نه خاک” گیر کرده است، ببینند که دامن زدن به ناسیونالیسم قومی می‌تواند به جنایاتی منجر شود که حتی کارهای نازی‌ها در برابرش سرتق‌بازی‌های یک کودک تخس باشد. اگر نمونۀ اروپایی آن بود، مدل خاورمیانه ای که دیگر واویلا دارد!

داستان یوگسلاوی جای پردازش بسیار دارد و این مطلب بر مبنای کتاب خواندنی “تیتو و ظهور و سقوط یوگسلاوی” نوشته “ریچارد وست” نوشته شد.

 


دیدگاه خود را بگویید

شما باید وارد سایت شوید تا بتوانید نظر بدهید.

مطالب دیگر