مولوی در کتاب مثنوی، حکایت مشهوری دارد درباره مردی دباغ که در بازار عطرفروشان حالش بد شد و غش کرد:   آن یکی افتاد بیهوش و خمید چونک در بازار عطاران رسید بوی عطرش زد ز عطاران راد تا بگردیدش سر و بر جا فتاد   خلاصه مردم متحیر که این چه بساطی است، نکند


یادداشت‌ها

بیشتر بخوانید



پرونده ویژه
رفراندوم اقلیم کردستان عراق